در دوراهی دو بیماری دگرسان

 
آموخته ها و اندوخته های یک دادفر
در دوراهی دو بیماری دگرسان و سرنوشتی نافرجام در دادگاه
علی صابری
 
پیشکش به همسرم مهناز کاظمی.
1- راستش یاد این پرونده نبودم و معلوم نبود چه هنگام آن را کار کنم تا اینکه همین شنبه (11 آذر 96) با قراری از پیش، کسی به میانجی گری حسن رضوانی، کارآموز پیشینم پیشم آمد و حدود دو ساعت گفت و گو کردیم. آهنگ ساخت فیلم دارد و پی خاطرات و قصه هایی می گردد که در قوه قضائیه وجود دارد. از برخوردهای سرباز دم در مجتمع ها تا ... . تا فیلم آماده نشده نمی توان درباره اش چیزی گفت. هوده ی آن برای من این بود که پرونده هایی را که تنها جنبه ی حقوقی صرف ندارند بیرون کشیدم. یکی از آنها همین است.
2- مادرِ درگذشته می توانست برای حفظ یاد نوجوان از دست رفته اش وارد کارهای اجتماعی شود، سمن ایجاد کند و ... . مانند آنچه درباره ی مدرسه ی فرهاد از سوی خانواده میرهادی و بویژه توران میرهادی رخ داده است و یا بنیاد دهش پور. یعنی در اینگونه موارد به جای افسردگی، گسست خانواده و غیره و به جای حرکت های انفعالی می توان فعالانه کار حقوق بشری کرد نه آنکه پی روشن شدن موضوع نباشیم اما در کنارش باید اثر مثبت نیز به جا نهاد. داوری آنچه بین من و دادخواهانم گذشت چه از جنبه ی مالی و چه چیزهای دیگر با من نیست. همه ی مدارک حتی کپی چک و غیره در دستان شماست. در این پرونده خاطرات خانوادگی نیز هست که از گفتنش خودداری می کنم. موضوع مورد علاقه ی همسرم بوده و انتظار داشته و دارم با قلم خوشی که دارد داستان را برایتان بازنمایی کند.
3- مدارک و مستندات حقوقی و آنچه پی آن می گشتیم و بدان دست نیافتیم بسیار روشن است.
4- راستش می خواستم ستونی درست کنم به نام یادداشت های پراکنده که در آن بیشتر چیزهایی را که هنگام نگارش ستون ها جامانده بود یا یادم رفته بود بیاورم. تصمیمم دگرگون شد یا دست کم اکنون چنین نمی کنم. اما برای پر نشدن ذهنم از این پراکنده ها و با وجود آنکه می دانم رفتارم علمی نیست و این به هم آمیختگی یا به هم ریختگی شاید خواننده ای را که پی نوشتاری یکپارچه با موضوع ویژه می گردد می آزارد، می نویسم که در قائم مقامی در حقوق ایران (3) هنگام اشاره به کتاب محمدرضا کامیار یادم رفت بگویم دکتر یحیی جلیلوند، عباس اشتهاردی، آقای عباسیان و غیره نیز دادنامه هایشان در این کتاب آمده و نیز مسعود حائری که در پرونده ی غلامحسین کرباسچی در کنار بهمن کشاورز دادفری کرد برخلاف مردم عادی و از قضا دامن زدن دادفران به این رویکرد که با هیاهو و جنجال و سر و صدا در دادرسی موافقند و دادفری را برتر می دانند که بیشتر توی شکم دادرس رود و غیره و به همین دلیل بیشتر رفتار حائری را می پسندند، من شیوه ی کشاورز را و آرامش در دفاع را بیشتر دوست دارم و نوشتار را بر گفتار برتر می دانم. حیف که فرهنگ ما شفاهی است و مانند آنچه در وجه التزام در حقوق ایران (9) و دادرسی در شعبه ی 38 نگاشتم با 13 صفحه نوشته، جایی برای گفت و گو باقی نمی ماند. دادفر رو به رو نوشته را نخواند و دادرس نیز مرا قلقلک می داد تا چیزی بگویم اما تا دیدم به جای تعهد به وسیله و نتیجه بحث به شرط فعل و نتیجه کشیده، عناوینی که تنها در واژه (نتیجه) همسانند وگرنه در نظر و عمل فاصله ی بسیار دارند، مؤدبانه از بحث گریختم. دادفر رو به رو دوست داشت بویژه با بودن دادخواهش از امور موضوعی بگوییم و حسن نیت و ... . گفتار است دیگر، می گویی فسخ را به جای انفساخ به کار می بری، شرط نتیجه را به جای تعهد به نتیجه، نه تاوان دارد نه مالیات اما هنگامی که بنویسی نوشته تا قیامت باقی است. به هر حال دادرسی عادی را برتر از دادرسی اختصاری می دانم شاید همین ذهنیت دگرسانی دیدگاهم با دکتر محسنی را هنگام داوری دادنامه شعبه ی 37 بوجود آورده که در مجله ی نقد رأی چاپ شد و در سایت جای گرفت. از موضوع و پرونده ی پزشکی که هیچ، از حاشیه هم پرت افتادیم. در قائم مقامی (3) نگفتم که دادنامه ی شعبه ی 59 دادگاه استان به زیان دادخواهم را آقایان نجفی و کرمی صادر کردند. جناب نجفی در دوره ی 27 که من عضو هیئت مدیره کانون بودم پروانه خواستند و با وجود آنکه شاکی داشتند با حمایت علمی و اخلاقی دکتر عباس کریمی پروانه گرفتند. چون ذینفع آن دادنامه ی نادرست بودم نخواستم از موقعیت عضویت هیئت مدیره  هوده برم و دست کم از لحاظ علمی دادنامه شان را به چالش کشم که می رفت حق دادخواهم را پایمال کند. اگر عضو هیئت مدیره نبودم بی گمان به چالش می کشاندمشان . به نظرم از اینور بام افتاده ام. دیگران منتظر این فرصت هستند و یکی از انگیزه های آمدن به هیئت مدیره کانون همین است. البته بگویم که سرنوشت دیگر شکایت هایم از دیگر دادرسانم چندان جالب نبوده، نمی دانم اصلاً جایگاه قانونی این امر کجاست. اما آنچه را درباره ی ادریسیان ، دوبحری، غنچه و عشقعلی نگاشتم بخوانید و خودتان پی سرنوشت آنها بگردید. البته که از دادرسان تعریف هم کردم( پروانه حاتم) هنگام درخواست پروانه ی علی احمدی دادرس شعبه یک که دادنامه علیه قوه قضائیه را به نفعم صادر کرد. خواستم چیزی بنویسم که بیماری نگذاشت. نیز روحانی گرامی، سیدهادی تیموری با وجود اشتباه علمی در صدور دادنامه به زیان دادخواهم در شعبه ی 214، رفتاری انسانی داشت. دیرکرد یک ربع در نشست دادرسی را با وجودی که برای خواندن زیارت عاشورا که کاری است عمومی رفته بود پوزش خواست و خونسرد و آرام رسیدگی می کرد. کریمی رئیس شعبه ی 24 را نیز بابت رد دعوی درخواست مازاد پول پرداختی برای تمدید پروانه که موضوعی صنفی و گروهی بود می شد به چالش کشید. من که بیمار بودم و مابقی اصلاً در این باغ ها نیستند. از جناب نجفی دادنامه ی دیگری در ابطال شرط عدم قابلیت عزل وکیل وجود دارد که دکتر عباس میرشکاری در کتاب مجموعه مقالات نکوداشت دکتر درودیان آن را به داوری نشسته. محمد بزرگ پناه دادنامه ها را به من داده بود و من به عباس با خواهشی که درباره شان بنویسد که چنین کرد. در واپسین سنجش رهایی بخش نیز یادم رفت بنویسم محمدتقی غفاری فردویی و کامبیز زندیه در نگارش روندهای انتظامی و آگاهی رسانی به دادفران نقش داشته اند. کامبیز برای همکاران دفترم در جلسه ی هفتگی چهارشنبه های دفتر امیرآباد راهنمایی هایی داشت و البته دوست خوبم رضا نوروزی نیز و نیز جا دارد بگویم جناب میرسراجی ناجوان مردانه و غیرمنصفانه به دست دادفری، مورد پیگرد در دادگاه کیفری قرار گرفتند که در دوره ی 27 هیئت مدیره با پایمردی عیسی امینی و جدا از دگرسانی نظر او با غفاری فردویی موضوع حل و فصل شد. دوباره بگویم که در سلامت نفس میرسراجی تردیدی نیست اما به هرحال رویکردها را نیز باید نگاشت. از نقش دوست خوبم، دکتر صادق سلیمی در دادگاه انتظامی نیز نباید چشم پوشید. برخوردش علمی است. نقشش در زندگی شخصی ام را جای دیگر می آورم تا دوستی اش را پاس داشته باشم.
5- فشرده بگویم در سخنرانی  برگزار شده ی یکشنبه 12 آذر 96 در کانون با موضوع ابطال رأی داوری، در پایان نشست یکی از همکاران که بهتر است نامش محفوظ بماند پیشم آمد. به ظاهر ماندگاهش در محله ی پدری من است و با آژانس املاک (بنگاه) که مدیر آن دوست دوره ی کودکی من است چالشی داشته و دارد. ضد مدیر بنگاه چیزهایی گفت و او را متهم کرد. نخست گفت که به او بگویم، سپس گفت نگو. گفت که ما دادفران شکم مان سیر است و این چند ریال ها نقشی در زندگی مان ندارد وکیلیم و بخواهیم له می کنیم و ... . یاد آموزه ی فرهنگی دکتر ندوشن افتادم که آن را در ستون اندر ماجرای روزگار دادفران، در مجله ی سپهر عدالت آورده ام. ترش رویی و کرنش. رفتار همکارمان از گونه ی نخست بود. در کوچه  و خیابان افزایش اینگونه رفتارها را می بینیم. آه که جامعه شناس نیستم وگرنه با قلمی علمی اینها را می نگاشتم. چیزهایی که می گویم جامعه شناسی خودمانی است. باز هم رفتارها را با این شیوه در ترازو خواهم نهاد . از پرونده بسیار دور افتادیم. اکنون چیزی در آن باره به یادم نمی آید شاید هنگامی که درباره ی چیزهای دیگر می نویسم به این پرونده برگردم. کسی چه می داند؟
 
جهت مشاهده محتویات پرونده کلیک کنید.

دکتر علی صابری 401 بازدید 1396/09/20 0 نظر

دیدگاه کاربران

;





;

شبکه های اجتماعی

رفتن به بالا

لطفا کمی صبر کنید ...