گفتار روز

 

گفتار روز (114)

علت به وجود شئ معنی می گیرد و دلیل به مدعا. علل غیراستدلالی هستند.

 

گفتار روز (113)

عقل همیشه هست اما ظهورش همیشه عقلانی نیست.

 

گفتار روز (112)

هدایت الهی ارائه طریق و راه است نه رسیدن و رساندن به مقصود و مطلوب .

 

گفتار روز (111)

از آجرهای بنای زندان نمی توان برای مردم آزاد شده خانه بنا کرد.

 

 

گفتار روز (110)

آزادی منفی به معنی فرصت است.

 

گفتار روز (109)

ستایش بال های پرنده اما از یاد بردن خود پرنده!

 

گفتار روز (108)

خدا ریاضیدان نیست بلکه هنرآفرین است.

 

گفتار روز (107)

علیت ها مساعدت می کنند ولی الزامی نیستند. (لایب نیتس)

 

گفتار روز (106)

حقایق بی زمان مشکوکند.

 

گفتار روز (105)

با سپاس از حسین مشایخی

خداحافظی ها ممکن است ناراحت کننده باشند؛ اما مطمئنا بازگشت‌ها بدترند. حضور آدم نمی‌تواند با سایه ی درخشانی که در نبودنش ایجاد شده برابری کند. زمان و فاصله، لکه‌ها را محو می‌کنند؛ بعد ناگهان، عزیز سفرکرده بازمی‌گردد و نور بی رحم آفتاب، هر نقطه ی صورت حتی چروک‌ها و موهای ریز را هم به خوبی نشان می‌دهد.
بریده ای از رمان آدمکش کور
اثر مارگارت اتوود

 

 

گفتار روز (104)

همه ی بلیات دنیا از اینجا برمی خیزد که آدمی زاد در اتاقی تنها نمی نشیند.

 

گفتار روز (103)

ما ارزش ها را کشف نکرده ایم بلکه آنها را آفریده ایم. ( کرت زن)

 

گفتار روز (102)

هرگاه آزادی مثبت تحقق یابد، از آزادی منفی باید کاست.

 

گفتار روز (101)

(چند در به روی من باز است ؟) پرسشی است درباره ی حد آزادی منفی.

 

گفتار روز (100)

حقوق بشر پیش شرط تجربی است و برای فلسفه ی سیاسی شرطی لازم است ولی کافی نیست.

 

گفتار روز (99)

هر نابغه ای به تصویری که ما از نابغه در ذهن داریم شباهت ندارد.

 

گفتار روز (98)

زندگی چیزی نیست جز زجر آنان که کوشیده اند به جای مسئولیت دردناک، انتخاب اعتقاد به حقایق غایی و مطلق را نپذیرند.

( در جستجوی آزادی گفتگوی رامین جهانبگلو با آیزایا برلین، برگردان خجسته ی کیا)

 

گفتار روز (97)

شعر سهراب سپهری ساده است اما ساده لوحانه نیست، کودکانه است اما بچگانه نیست، شفاف است ولی حباب وار شیشه ای نیست.

از کتاب ایرانیان و مدرنیته، نگاشته ی رامین جهانبگلو

 

 

گفتار روز (96)

آنچه تجربه و تاریخ به ما می آموزند این است که مردم و حکومت ها هیچ گاه از تاریخ درس نمی گیرند.

 

 

گفتار روز (۹۵)

مدرن بودن یعنی علم به آنچه دیگر ممکن نیست.(رولان بارت)

 

گفتار روز (94)

با سپاس از دکتر ایرج رضایی

از عبدالرحمن قَوّال شنیدم گفت:

امیر محمد، روزی دوسه چون متحیّری و غمناکی می‌بود، چون نان می‌بخوردی، قوم را بازگردانیدی. سوم روز احمد ارسلان گفت: زندگانی خداوند دراز باد، آنچه تقدیر است ناچار بباشد، در غمناک بودن بس فایده نیست؛ خداوند بر سرِ شراب و نشاط باز شود که ما بندگان می‌ترسیم که او را سودا غلبه کند فَالعیاذُ بالله و علّتی آرد. امیر، رضی الله عنه، تثبّط فرونشاند و در مجلس چند قول آن روز بشنود از من؛ و هر روز به‌تدریج و ترتیب چیزی زیادت می‌شد، چنانکه چون لشکر سوی هرات کشید، باز به شراب درآمد و لکن خوردنی بودی با تکلّف و نُقلِ هر قدحی بادی سرد که شراب و نشاط با فراغتِ دل رود و آنچه گفته‌اند که غمناکان را شراب باید خورد تا تَفتِ غم بنشاند، بزرگ‌غلطی است؛ بلی در حال بنشاند و کمتر گرداند، اما چون شراب دریافت و بخفتند، خُماری مُنکَر آرد که بیدار شوند و دوسه روز بدارد.

 

تاریخ بیهقی: تصنیف خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر

 

گفتار روز (93)

با سپاس از علی سلیم جو

عشق سرشار از دام است.

وقتی میخواهد تجلی کند، فقط نورش را نشان میدهد و نمی‌گذارد سایه‌های ناشی از این نور را ببینیم.

 

 کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

 پائولو کوئیلو

 

گفتار روز (92)

در زندگی هیچ چیز به اندازه ی خود زندگی شگفت انگیز نیست جز نوشتن.( اورهان پاموک) 

 

گفتار روز (91)

اندیشه ها بیشتر در نتیجه ی بطالت و بیهودگی از بین می رود تا مردود شدن بر اثر دلیل و برهان.

 

گفتار روز (90)

با سپاس از علی سلیم جو

هیچ کجا، هیچ زمان،

فریاد زندگی

بی جواب نبوده است.

قلب خوب تو

جواب فریاد من است ...

احمد شاملو

 

گفتار روز (89)

یک تقلید خوب بهتر از یک ابداع بد است. (اورهان پاموک، کتاب سیاه، برگردان عین الله قریب، ویراسته ی علیرضا کیوانی نژاد، چاپ نخست، پاییز 92، نشر زاوش

گفتار روز (88)

با سپاس از حسین مشایخی

در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد. (آلبرت اینشتین)

 

گفتار روز (87)

با سپاس از حسین مشایخی

بیشتر ما برای باز شناختن بهای هر چیز، قانونی داریم و آن اینکه، خواستار امور کمیاب هستیم و برای امور بسیار شگفت انگیزی که پیوسته در پیرامون مان رخ می دهد، ارزشی قائل نیستیم.
"آنتونی رابینز"

 

گفتار روز (86)

مطلقِ انگار به رسیدنِ به حقیقت و باخبر شدن آدم از این رسیدن باور دارد. تجربه، باور به رسیدن به حقیقت را باور دارد اما آگاهی از این رسیدن را ممکن نمی داند.

 

گفتار روز (85)

با سپاس از حسین مشایخی

خود را از پایه ای که داری فروتر آر، تا مردم تو را از پایه ات فراتر برند.

حضرت علی (ع)

 

گفتار روز (84)

شجاعت بی شناخت خطرناک است و شناخت بی شجاعت بیهوده

 

گفتار روز (83)

قوه ی بیان را برای آن به انسان داده اند که فکر خود را پنهان کند.

 

گفتار روز (82)

عشق، مادر زیبایی است و نه فرزند آن (اسپینوزا)

 

گفتار روز (81)

بهترین کتاب ها آن کتاب هایی هستند که چیزی را که انسان می داند به او عرضه می کنند. درهایشان گشوده است بدون نیاز به هیچ کلیدی.( جورج اورول )

 

گفتار روز (80)

کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونگی آن خواهد ساخت.(نیچه)

 

گفتار روز (79)

الف) آدمی اگر چنین بوده یا هست یا خواهد بود بدان معنی نیست که تا ابد چنین بوده یا هست یا خواهد بود. بلکه یک روز چنین شده دیگر چنین نخواهد بود.

ب) هیچ گاه به هیچ دلیلی آرامش خود را از دست نده.

ج) حافظه مثل آب صابونی است که خاطرات در آن حل می شوند.

 د) آرام و آسوده بزن به رودخانه  بچسب به سنگ ها. 

برگرفته از کتاب سور بز نوشته ماریو بارگاس یوسا برگردان عبدالله کوثری. کتاب عالی و خواندنی است.

 

گفتار روز (78)

کتاب وقتی باز است ذهنی است که حرف می زند. وقتی بسته است دوستی است به انتظار. وقتی فراموش می شود جانی است که می بخشاید. وقتی نابود شود دلی است که می گرید. (تاگور)

 

 

گفتار روز (77)

سکوتت را دوست دارم چنانکه گویی تو اینجا نیستی. چنان که گویی چشمانت پریده اند و رفته اند. چنانکه گویی بوسه ای دهانت را بسته است.

 پابلونرودا شاعر اهل شیلی که خاطراتش با نام "یادها و یادبودها " به پارسی برگردانده شده است. نیز احمد پوری " کتاب هوای تازه را از من بگیر خنده هایت را نه "  را پارسی کرده است. هر دو کتاب خواندنی هستند.

 

گفتار روز (76)

باسپاس از حسین مشایخی

همه کس را دندان به ترشی کند شود، مگر قاضیان را که به شیرینی. (گلستان سعدی)

 

گفتار روز (75)

کار انسان نباید تفکر درباره آن پدیده هایی باشد که تاکنون کسی به آن ها پی نبرده است بلکه باید اندیشیدن به آن واقعیاتی باشد که در برابر دیدگاه همگان قرار دارد اما کسی به آنها نپرداخته اشت. (شوپنهاور)

 

گفتار روز (74)

انسان ها از دو غم بزرگ رنج می برند؛ نخست آنکه به آنچه آرزو دارند نمی رسند و غم دوم رسیدن به آرزوهاست.( اسکار وایلد)

 

گفتار روز (73)

به کودک دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد.

 

گفتار روز (72)

نه وهم آینده و نه خاطره ی گذشته، فقط اقتدار حال.

 

گفتار روز (71)

از قوانین بیش از حد ملایم به ندرت متابعت می شود. قوانین بیش از حد سخت گیر به ندرت اجرا می شوند.

 

گفتار روز (70)

1 امروز به 2 فردا می ارزد. (بنجامین فرانکلین)

 

گفتار روز (69)

تمامی تردیدهای جهان به لحظه ای یقین نمی ارزد

تمامی یقین های جهان چونان ذره ای تردید

به خاستگاه زندگی نزدیک نیست ( تلاقی گاه ضرورت و آزادی)

 

گفتار روز (68)

نه رفتن به سوی چشم اندازهای تازه بلکه داشتن چشمان تازه ... (مارسل پروست)

 

گفتار روز (67)

آدمی باید آری های کوچک بسیار بگوید تا وقت گفتن نه بزرگ فرا رسد . ( برگرفته از تلاقی گاه ضرورت و آزادی، جستارهایی درباره حقوق و فلسفه حقوق، چاپ نخست، 1396، نشر جنگل (جاودانه))

 

گفتار روز (66)

نیمی از حقیقت غالباً یک دروغ بزرگ است.

 

گفتار روز (65)

خموشی همیشه نشانه حکمت نیست اما وراجی همیشه نشانه بلاهت است.

 

گفتار روز (64)

به فرزند خود بیاموز که نگهبان زبان خویش باشد. سخن گفتن را او به سرعت و در حد کفایت خواهد آموخت.

 

گفتار روز (63)

دانلود فایل شنیداری 

 

گفتار روز (62)

با سپاس از علی سلیم جو

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم.

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

من و تو 
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست!


نجواها
ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده
صدا: فرهاد مهراد

 

 

گفتار روز (59)

بی شک در نظر هر آدمی زندگی هر کس دیگر پا در راههای تاریک و ناشناخته است که به آن ها پی نمی توان برد.( مارسل پروست)

 

گفتار روز (58)

یک هیچ چیز هم می تواند موجب سرگرمی آدم های مؤقر شود.

 

گفتار روز (57)

گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می رسد

خواب یک خواب است اما مختلف تعبیرها

این بیت را دوست نازنینم اصغر سیف الهی 18 اسفند 97 هنگام هدیه دادن سی دی های شرح مثنوی با گفتار دکتر سروش برایم نوشت. نوشیدم و سیراب شدم. شرح مثنوی را نخوانده ام. هنوز فرصتش نشده اما فشرده ی اندیشه دوست همفکرم به جان شنیدنی است. داستان نوارهای شرح مثنوی و مؤسسه عصای سفید و هدر رفتن فایل های صوتی سخت یاب اینجا و آنجا بماند برای آینده.

 

گفتار روز (56)

همه نمی توانند حقیقت را ببینند ولی همه می توانند حقیقت باشند.(کافکا)

 

گفتار روز (55)

اهمیت در نگاه توست نه آنچه می نگری. (آندره ژید)

 

گفتار روز (54)

انسان ها همه دیوانه به دنیا می آیند و برخی از آنها در همین وضعیت می مانند (بکت)

 

گفتار روز (53)

جادوی باخت پرجاذبه تر از افسون برد است.

 

گفتار روز (52)

اغلب کشف یک حقیقت آسان تر از جای دادن آن در جای صحیحش است.

 

 

گفتار روز (51)

ما همیشه به دنبال چیزهایی می گردیم تا به ما بفهماند همیشه وجود داریم. (بکت)

 

گفتار روز (50)

نابغه دانستن کسی بر اساس کتاب هایش مثل آن است که بخواهیم انسانی را از روی جسدش نقاشی کنیم.

 

گفتار روز (49)

اندیشیدن صحیح به همان اندازه به اراده کردن صحیح وابسته است که اراده کردن صحیح به اندیشیدن صحیح.

 

گفتار روز (48)

در این اندیشه برانگیزترین زمان ها آنچه از همه اندیشه برانگیزتر است این است که ما هنوز نمی اندیشیم. (مارتین هایدگر)

 

گفتار روز (47)

این سال ها نیستند که زندگی را می سازند بلکه لحظاتند.

 

گفتار روز (46)

فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج.

 

گفتار روز(45)

انسان تنها در جستجوی بهترین قسمت وجودش انسان می شود. (آندره مالرو)

 

گفتار روز (44)

ما فقط به سبب تضادی قوای متعارض قادر به حفظ توازن اخلاقی خویشیم. (پاسکال)

گفتار روز(43) 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم، بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند. ( جبران خلیل جبران)

 

 

گفتار روز(42) 

پیشکش به یاد و خاطر دکتر مصدق

با تشکر از علی سلیم جو

 

-استاد علی اکبر دهخدا برای مصدق این شعر را سرود:

ای مردم آزاده کجایید کجایید

آزادگی افسرد بیایید بیایید

در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید        

مقصود از آزاده شمایید شمایید

بی‌شبه شما روشنی چشم جهانید     

در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید

با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد     

بر مشرق رنجور دوایید دوایید

بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست      

کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید

 

بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت         

کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید

گیرید همه از دل و جان راه مصدق       

زین ره درآیید اگر مرد خدایید

 

-در اندوه رفتن دکتر مصدق - سروده استاد فریدون جنیدی

   در این شبِ خزان‌زدۀ سرد

 با این فغان مرغِ شباهنگ

  ای نازنینِ من، بتو گویم

افسانه‌ای ز دل تنگ

  افسانه‌ای همه خونریز

افسانه‌ای همه خون رنگ

 تا، فردا؛ سحرگهان که از دل این شب

 خورشید جان

 ز خاور دوران

بگشاید رخ بباغ بهاران

  با من نگویی، چرا نمی‌گفتی

  این قصهء گذشت زمان را

 گفتیم و گفته‌اند و نپذرفتی

 پند هزار سالهء یاران را

 امروز کز بهار عشق و جوانی

 مستی چنانکه، خویش ندانی

شادی همی، که از همه سو، گرمی

 این دورهء سیاه زمستان را

 اما بقهر و درد بیازردی

مرد هزار نغمهء دوران را

مردی که نوبهار جهان بود

نه نوبهار، که خویش، جهان بود

صادق چو اشک صبح بهاران

بر برگهای لالهء جان بود

در آن شب خزان‌زدهء سرد 

چون گرمیِ بهار، عیان شد 

قدرش همی چو نداستی

چون سایهء نسیم، نهان شد 

آمد که دست سرد ترا گیرد

تو بیوفا به مشت زدی او را

آغوش گرم خود  بروی تو بگشود

خنجر ز پشت زدی او را

بر ما گذشت این شب پر درد

 پیوسته شب برقرار نماند

فردا، سحرگهان که در دل این شب

  خورشید جان

ز خاور دوران

بگشاید رخ بباغ بهاران

با من نگوئی چرا نمی‌گفتی

این قصهء گذشت زمانرا

گفتیم و گفته‌اند و نپذیرفتی  پند هزار سالهء یاران را   

فریدون جنیدی  ۱۳۵۲

 

-بدیع الزمان فروزانفر

ای مصدق ثنا سزاست ترا

همت اندر خور ثناست ترا

زانکه زاین سرزمین بحول اله

دست بیگانه از تو شد کوتاه

نفت خواران حیله آور پست

رشته چاره شان ز تو بگسست

سخنی مختصر بگویم من

در دلت نیست جز که مهر وطن

عید نوروز بر تو فرخ باد

هر چه پرسی ز بخت پاسخ باد

 

***

ابیات بالا بخشی از شعری است که شادروان بدیع الزمان فروزانفر (استاد و رئیس دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران) در مدح دکتر محمد مصدق سرود و به عنوان پیشکش نوروزی به او پیش کش کرد و و در آغازین روزهای فروردین 1332 از رادیو ایران نیز پخش شد؛ به گونه ای که آن چنان با استقبال مردم رو به رو شد که استاد شفیعی کدکنی می گویند: "تنها شعری از شعرهای او (فروزانفر) که به میان گروهی از خوانندگان و دوستداران شعر راه یافته همان قطعه -تبریک به مصدق- است و غالبا دوستداران شعر کهن در عصر حاضر ابیاتی از آن قطعه را در حافظه ها دارند"

اما این شعر برای فروزانفر چندان ارزان تمام نشد! پس از کودتای ننگین 28 امرداد 1332 که دولت دکتر مصدق بر اثر کودتای ننگین آمریکایی - انگلیسی سرنگون شد، بدیهی بود که ستایشگران و هواخواهان دکتر مصدق نیز از موج غضب و خشم دولت جدید و شخص شاه در امان نماندند! چنان که سید جلال الدین طهرانی یک بار از شاه خواسته بود که به فروزانفر به دیده عنایت بیشتری نگرد؛ شاه در پاسخ گفته بود: "او برود شعرش را بگوید!"

 

برای آگاهی بیشتر از این شعر و رویدادهای مربوط به آن نگاه کنید به مقاله علی میر انصاری《نگاهی دوباره به رابطه بدیع الزمان فروزانفر و دکتر محمد مصدق》؛ مجله بخارا؛ شماره 84

برگرفته از تاربرگ کلک و کاغذ

 

🔴 دکتر مصدق: «امیدوارم بیماریم سرطان باشد!!!»

اوایل پاییز (آبان ماه) ۱۳۴۵،نوه دکتر مصدق به من گفت پدربزرگم، دکتر مصدق، مشکلی در فک بالا و سقف دهان دارند که بنابر نظر متخصص گوش و حلق و بینی، که ایشان را ویزیت کرده اند، به نظر یک «آبسه» می آید معذالک توصیه کرده اند که یک متخصص آسیب شناسی و جراحی دهان و فک و صورت ایشان را ببیند، آیا شما آمادگی دارید که اگر اجازه ی لازم را بگیریم از ایشان در احمدآباد عیادت کنید؟

با اشتیاق، افتخار و علاقه، آمادگی خود را اعلام کردم. از شرایط این بود که دوربین نیاوریم و از وسائل فقط کیف پزشکی ام همراه باشد. با اجازه دختر ۷ ساله ام را بردم. روز موعود (جمعه ای بود) ایشان آمدند و با هم رفتیم احمد آباد.... وارد قلعه احمد آباد شدیم. در سمت راست و اواسط خیابان ساختمانی بود که گفته شد دکتر مصدق آن را برای مدرسه احمد آباد ساخته اند ولی فعلاً مقر پادگان نظامی و محل اقامت مأموران حفاظتی شده است. ضمناً در طبقه ی پایین ساختمان یک داروخانه و درمانگاه ساده، برای پذیرایی بیماران وجود دارد که روزهایی که آقای دکتر غلام حسین مصدق به دیدن «آقا» می آیند به علت مراجعه ی روستاییان رونق خاصی پیدا می کند. بیماران معاینه شده در صورتی که نیاز به جراحی و یا بستری شدن داشته باشند به بیمارستان نجمیه اعزام می شوند.

در داخل ساختمان به اتاق ایشان که محقر و دارای فضایی محدود بود رفتیم.دکتر مصدق با همان وقار و صلابتی دیدم که زمان دانشجویی و جریانات ملی شدن صنعت نفت افتخار دیدنش را داشتم. پس از تعارفات اولیه ، اشاره کردم که هنگام نخست وزیری هم به عنوان نماینده ی دانشجویان دانشکده دندانپزشکی همراه با نمایندگان دانشجویان دانشکده های دیگر افتخار دیدارشان را داشته ام، عکس العملی نشان ندادند. او پس از مکث کوتاهی ، قبل از این که ایشان را معاینه کنم، سئوال کردند: آقای دکتر آیا بار قبل که مرا دیدید ، راضی از پیش من رفتید؟ وقتی پاسخ مثبت دادم او با خنده همیشگی خاص خود گفتند: حالا می توانم با خیال راحت دهانم را برای معاینه باز کنم!

در معاینه ی بالینی، ضایعه ی برآمده کام ایشان به نظر تومور آمد و بایستی نمونه برداری می شد. موضوع را با دکتر غلام حسین مصدق فرزند ایشان که حضور داشتند، در میان گذاشم و قرار شد انجام شود. بعدازظهر از احمدآباد کرج عازم تهران شدیم. دکترمصدق با تواضع خاص خود ، تا درب قلعه ما را مشایعت کردند. در موقع خداحافظی به ایشان گفتم: انشاالله هفته آینده نوع ضایعه که معلوم شد، داروی لازم را می آوریم و ظاهراً چیز مهمی نیست. ایشان بلافاصله گفتند: امیدوارم خبر خوبی برای من بیاورید!!! هنوز من در حال اشاره به این بودم که چیز مهمی نیست و... ایشان گفتند:«امیدوارم سرطان باشد!!! من واقعاً یکه خوردم، ایشان ادامه دادند که: من از این وضع تنهایی و حبس خسته شده ام!»...چند روز بعد مشخص شد که بیماری ایشان سرطان است و از همین بیماری دکتر مصدق در تبعید و تنهایی به جرم خدمت به کشور و مبارزه با استعمار انگلیس درگذشت...

منبع: دکتر اسمعیل یزدی، پزشک دکتر مصدق، هفته نامه فردوسی

 

گفتار روز (41)

اگر خدا برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و به من تکه کوچکی زندگی ارزانی می داشت، احتمالاً همه ی آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه ی چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.

 

گفتار روز (40)

اگر بتوانی ویران شدن بنای زندگیت را ببینی و بی گفتن واژه ای دوباره ساختن آن را آغاز کنی، اگر بتوانی شجاعت و خونسردی ات را حفظ کنی هنگامی که همه آن را از دست می دهند یک مرد خواهی شد. (کیپ لینگ)

 

گفتار روز (39)

گرچه دانسته هایم اندک است اما می خواهم آن را بشناسانم تا دیگری بهتر از من حقیقت را کشف کند و کاری را پی گیرد که به رفع اشتباه من بیانجامد و با این همه شادم که علت کشف آن حقیقت بوده ام. بدین سان حقیقت خود آشکار می شود.(آلبرت دورِه)

 

 

گفتار روز(38)

از درون دل خدا که در آن خفته ای حقیقت هائی را نشانم ده که بر مرگ چیره اند چنان می کنند که از آن نهراسی و حتی شاید دوستش بداری.

مارسل پروست، خوشی ها و روزها، برگردان مهدی سحابی ، مرکز، چاپ چهارم، 1392

 

گفتار روز (37)

روز وکیل خجسته و فرخنده باد.

فرانسیس بیکن می گوید: من درستکارترین قاضی بودم که انگلستان در این پنجاه سال دیده بود ولی این درست ترین حکمی بود که پارلمان در عرض دویست سال صادر کرده بود.

برگرفته از کتاب تاریخ فلسفه،نوشته ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب خوئی

خواندنی و شگفت است نه؟! دادرسی، وکالت، تجربه های تاریخی اندیشه و گفتار بزرگان و عملکرد روزمره ما. بیشتر بخوانیم، بهتر بدانیم و خوب تر بیاندیشیم شاید نیک تر رفتار کنیم. آنچه ولتر درباره وکالت گفت و نوشت و گریزش از دنیای وکالت نیز درخور درنگ است.

 

 

گفتار روز(37)

هنر در اضطرار زنده می ماند آنگاه که رها شود می میرد.(آندره ژید)

 

گفتار روز(36)

1-بی گمان هر گلوله از شلیک شدن هدفی دارد، هدف خاص و عام.

2-حالا دیگر دیوانگی هم به وظیفه اش اضافه شده.

3-یک نفر که به جای یکایک ما از پا در می آید پیش از آنکه شخصاً از پا درآید.

4-تمام وجودش رفتار بود.

5-جنگ حوصله

6-جمله ای که در خودش تمام می شود.

7-همیشه فاجعه پس از سکوت رخ می دهد.

8-لرزش ندارد صدایش اما ناشاد است.

9-حقیقت هم در اوج خود ساده است.

10-تا جنگ هست نکبت هم هست.

11-پرنده نابود نمی شود بِسمِل می شود.

12-اگر می دانستم برای چه متولد شده ام لابد عمیقاً به مرگ فکر می کردم.

13-هر واقعه زمانی معادل حقیقت خود را دارد نه بیشتر.

14-سقراط: هنگامی که نوشتن اختراع شد حافظه رو به زوال نهاد.

15-... دیگر شخص نیست هدف است...

16-نجوا نشان تنهایی انسان

17-شهادت امری ساده و حتمی

18-تفاوت نفر و آدم

19-نگاه خطابین

برگرفته از کتاب طریق بسمل شدن، محمود دولت آبادی، چشمه ، چاپ نخست 1397، 132 صفحه. نگاشته شده بین سال های 83 تا 85

اینها را گفتم هنگامی که فاصله گرفته ایم از ابزار احساسات دولت آبادی در عزای حاج قاسم سلیمانی و هجومی که به او شد. عامه ی احساساتی را کار ندارم خاص پرمدعا از قضا این هنگام هاست که باید تمرین مدارا کند. چه بلوایی به پا کردند. نیازی نیست طرف محمود را بگیری یا از او دفاع کنی یا ثابت کنی به حق است یا اظهارنظرهای او را گردآوری و ناسازه هایش را درآوری اما نیاز است تمرین کنی که تا جای ممکن نباید داوری کرد. همه ی ما کلیدر را که خواندیم لذت بردیم و با مرگ برخی از شخصیت های داستان چنان که استاد دولت آبادی بر مرگ خان عمو (گفت آوردی از خاطرات همسرش) گریستیم. اما به نظرم حق نداریم بر پایه ی انگاره ی ذهنی خویش دولت آبادی را که در آبادی هیچ دولتی طرف قدرت نایستاده جنگجو یا جنگ دوست بدانیم. اگر در رخدادهای هیجانی مدارا تمرین نشود سر میز شام و خور و نوش شاد آن را تمرین کنیم؟! تا گام نهادن در راه حذف نکردن گفته ای که نمی پسندیم فاصله داریم و سنگلاخ بسیار است. درود به مدارا، نفرین به یکسونگری و هیجان کاذب، مباد که کرنای روشنفکری گوش مان را کر کرده و بردباری شنیدن را از ما بگیرد.

 

 

گفتار روز(35)

همه ی ما در منجلابیم اما برخی از ما چشم به ستارگان دارند.  اسکار وایلد 

 

گفتار روز(34)

اندیشه هایی که به متن سپرده می شوند همچون ردپای رهگذری هستند بر شن. راست است که ما با دقت به این ردپا مسیر رهگذر را می شناسیم، اما برای دانستن این نکته که او  در راه چه دیده است، باید از چشم های خودمان استفاده کنیم.

شوپنهاور

برگرفته از کتاب تصاویر دنیای خیالی، بابک احمدی،صفحه 141

این واژگانی بود که برای پیشگفتار پایان نامه ی دکتری خویش برگزیده بودم که هیچ گاه سرانجام نیافت.

 

گفتار روز(33)

اندیشه ای نیست که امکان نفی خودش در آن نهفته نباشد و هیچ واژه ای که مخالفش درخورش نباشد. عادت به فکر کردن گاه مانع حس کردن واقعیت می شود و به واقعیت ظاهر اندیشه را می دهد...

مارسل پروست

گفتار روز (32)

مرا
تو
بي سببي
نيستي
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران ِ‌كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه ي تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
فرياد كدام زنداني ست
كه آزادي را
به لبان برآماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.
نگاه از صداي تو ايمن مي شود
چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
و دل ات
كبوتر ِ آشتي ست،
درخون تپيده
به بام ِ‌تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز ميكني!”

احمد شاملو

این شعر را بسیار دوست دارم و در جمع های دوستانه می خوانم. برایم حکم همان شعر نادرپور را دارد (پیکر تراش پیرم ...). از فیلم هامون و بازی درخشان شادروان شکیبایی که نام خانوادگی او همپایه ی پارسی نام من است و شاید به همین دلیل همه گونه شکیبایی را دوست دارم. چه نام کوچک باشد، چه نام خانوادگی و چه صفت در کسی یا نام تیم فوتبالی.  نیز بازی بیتا فرّهی که در آن سال ها هنرپیشه ی محبوب من بود و هنگامی که فهمیدم پرسپولیسی است ( در گفتگو با احمد نجفی برنامه صندلی داغ ) بیشتر هم به دلم نشست با این شعر آشنا شدم. جایی که شکیبایی می گفت اگر می خواهی بسوزی این را بخوان (مرا تو بی سببی نیستی...) فیلمنامه هامون را با همه ی مشکلات خواندن برای یک نابینا دست کم پنج باری خواندم. یادم نیست با کی و کجا. دانشجو بودیم و فیلم ها را سینما عصر جدید می دیدیم. بیشتر با پسرعمه شاعر و رمان نویسم محمد صابری و یا همکلاسی ها عباس بابایی و حمید رجبی. این شعرخوانی را دوست هنرشناس و شعردان هوشنگ خالقی نیز شنیده و درست خواندن آن را گواهی کرده. هوشنگ عزیز دوست دوره بچگی محمدرضا بوذری (مدیر است) و اکنون دیگر دوست 20 ساله ی ما. همه ی آنان را که نام بردم شاد و پیروز باد.

 

گفتار روز (31)

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

شنیدن این غزل از زبان و با صدای علی سلیم جو دلپذیر و لذت بخش است.

 

گفتار روز(30)

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

 سعدی

این را نیز استاد در آهنگ وفا خوانده اند. درست یادم نیست به نظرم فرهنگ شریف آهنگ را ساخته. بشنوید و کیف کنید.

 

گفتار روز(29)

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیز

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

آخر نه منم تنها در بادیه سودا

عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد

بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد

فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد

تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم

جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

سعدی

استاد شجریان این غزل را در نوار آهنگ وفا مانند همیشه زیبا خوانده اند. بشنوید و لذت ببرید.اصلاً فکر می کنم شجریان بهترین کارهایش را بر اشعار سعدی خوانده یا دست کم برای من چنین است. با کارهای او عاشق سعدی شدم

 

گفتار روز (28)

نفرتم را بر یخ می نویسم.

گابریل گارسیا مارکز

به یاد و برای پاسداشت خاطره ی بهمن فرزانه که هم فرزانه بود به راستی و هم بهمن ماه درگذشت. فرهنگمان همین است دیگر. نباید و نمی توانیم ادعا داشته باشیم. آن از تیراژ کتاب و آن هم از دانش آموخته ها هنگامی که به فرزندشان کتاب هدیه می دهی رخ در هم می کشند و اسباب بازی و طلا و کیف و کفش را برتر دانسته و صد چندان سپاس می گویند. این هم از مرگروز بهمن فرزانه و سالگشت آن و تنهایی خانواده ی برگرداننده ی صد سال تنهایی. بسنجید با آن خواننده ی پاپ درجه چند و فلان یا بهمان کس دارای سمت و عنوان دولتی و حکومتی و اقوام سببی و نسبی تا درجه 3 از طبقه 3 آیا این الگو در نسل آینده دگرگون می شود؟!

 

گفتار روز (27)

مارسل پروست در جلد هفتم شاهکاری که پیش تر از آن سخن گفتیم (گریخته، نشر مرکز، 1377) نگاشته ای دارد با این مضمون : نه محکومیت حقانی و واقعی در کار است و وجود دارد نه خطای قضایی. هر چه هست هماهنگی ذهن دادرسی است که برداشت نادرستی از عمل مجرمانه دارد و فعل مجرمانه ای که به واقع او از آن بی خبر مانده. یعنی که نه خطای دادرس در کار است و نه متهم بنا بر جرمی که واقعاً مرتکب شده محکوم می شود. من هرچه کردم و خواندم برداشتی بیش از این از گفته ی او دستگیرم نشد. امید که اهل فن راهنما باشند و راهگشا. خواندن و باز خواندن اینگونه نوشته ها دید آدم به دنیا را گسترده می کند. شاید باید نگاشته ی جرم شناسیک در چالش با نوشته پروست و کندوکاو زوایای آن نگاشته شود. آیا به دانشگاه و دادگاه در برداشتن این گام امیدی هست؟!

 

گفتار روز (26)

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

این سروده را همکار پیشکسوتان حسن رستگار که خود شیرازی است و از شهر سعدی و حافظ، در گفتگوی با ما در پروژه تاریخ شفاهی وکالت به عنوان چکیده اندوخته و آموخته خویش بیان کرد. امید که دست کم جلد اول کتاب هر چه زودتر به دست خواننده رسد. لهجه ی شیرین حسن آقا هنگام خوانش این سروده را هرگز فراموش نمی کنم. نیز خوب است بدانید چرا عرب ها می گویند شعر و ما می گوییم یا باید بگوییم سرود (ما ایرانی ها) که همواره با موسیقی پیوند داشته ایم. استاد شفیعی کدکنی با چراغ و آینه ریشه شناسی تاریخی کرده و شیرین و علمی دگرسانی ها را که پای در فرهنگ هر قوم دارد آشکار کردند. شگفت کتابی است با چراغ و آینه. پس از یک سال بیماری، جراحی سنگین، شیمی درمانی و پرتو درمانی هنگام استراحت در شمال ( شهریور 96) آن را خواندم و جان گرفتم. پایان شهریور به یاری امیرخان حجازی دوستان را دیدم و روحیه گرفتم که پیش از این گفته و نوشته ام اما درباره ی حسد نیکوست جلد 6 در جستجوی زمان از دست رفته را بخوانیم و چندباره بخوانیم. به گفته ی مهدی سحابی برگرداننده ی توانای کتاب پارسی پروست از امور عادی و روزمره ی زندگی و به بهانه ی رابطه راوی و آلبرتین راهی می پیماید برای کندوکاو در ژرفای ذهن و وجود آدمی و شگفتا که چه خوب از عهده برمی آید.

پی نوشتی بر گفتار روز

دکتر ایرج رضایی در گروه تلگرامی ورودی های 69 دانشکده حقوق چنین می نگارد:

بخش روزگفتارهای کانال علی صابری عزیز را که حاصل درنگ‌ها و تاملات کوتاه او در رمان و متون ادبی است، دوست دارم و با علاقه دنبال می کنم. به نظرم این مبحث تازه و جذاب جای بسط و شرح و قلم زنی بیشتر دارد. هیچ چیز در این دنیا زیباتر از این نیست که انسان یک حقوقدان ادیب و آشنا به ادبیات باشد. افسوس می‌خورم که حقوق بر خلاف ادبیات برای من چنان دافعه‌ای داشت که من عملا نتوانستم در جوانی این دو مقوله را در خود جمع کنم.

و این هم پاسخ من به ایرج عزیز:

ایرج نازنین  بی تعارف به نظرم این بیش از آنکه افسوس برای تو باشد حسرتی است برای جامعه ی حقوقی و به ویژه ما و حیفی که می گوییم چه نتوانسته ایم تو را نگه داریم، از کوشش هایت هوده برگیریم. البته اگر خودخواهانه و شخصی نگاه کنم چه بهتر که آن طرف ایستاده ای و برایمان سخن می گویی. شعر میخوانی و راهنما می شوی تا کتاب بخوانیم. چه، اگر از مدرسه حقوق نگریخته بودی شاید آنچه را اکنون از تو می گیریم کمتر می گرفتیم اما همیشه راه میانه وجود دارد حقوق و ادبیات، سبک شناسی حقوقی و ... می تواند با گفتار و نوشتار تو آذین یابد. آب گل آلود نیست اما اجازه بده ماهی بگیرم و بخواهم که هم برای مجله کانون و دیگر مجلات حقوقی بنویسی (مدرسه حقوق اصفهان و غیره) و هم بهار که شد بیایی و در دفترم برای دوستان فن بیان را پیش نهی . ایدون باد

 

گفتار روز(25)

مناظره عقل و عشق از خواجه عبدالله انصاري


عقل گفت: من سبب کمالاتم.

عشق گفت: نه من دربند خيالاتم.

عقل گفت: من مصر جامع معمورم.

عشق گفت: من پروانه ديوانه مخمورم.

عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را.

عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را.

عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را.

عشق گفت: من يوسفم زندان ملامت را.

عقل گفت: من سکندر آگاهم.

عشق گفت: من قلندر درگاهم.

عقل گفت: من صراف نقره خصالم.

عشق گفت: من محرم حرم وصالم.

عقل گفت:من تقوي به کار دارم.

عشق گفت: من دعوي چه کار دارم.

عقل گفت: من در شهر وجود مهترم.

عشق گفت: من از بود و وجود بهترم.

عقل گفت: مرا علم و بلاغت است.

عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است.

عقل گفت: من قاضي شريعتم.

عشق گفت: من متقاضي وديعتم.

عقل گفت: من دبير مکتب تعليمم.

 عشق گفت: من عبير نافه تسليمم

عقل گفت:من آيينه مشورت هر بالغم.

عشق گفت: من از سود و زيان فارغم.

عقل گفت:مرا لطايف غرايب ياد است.

عشق گفت: جز دوست هر چه گويي باد است.

عقل گفت:من کمر عبوديت بستم.

عشق گفت: من بر عقبه الوهيت مستم.

عقل گفت:مرا ظريفانند پرده پوش.

عشق گفت: مرا حريفانند دردنوش.

عقل گفت: من رقيب انسانم، نقيب احسانم، بسته تکليفاتم، شايسته تشريفاتم، گشاينده در فهمم، زداينده زنگ و همم، گلزار خردمندانم، مستغفر هنرمندانم. اي عشق، تو را کي رسد که دهن باز کني و زبان به طعن دراز کني؟ تو کيستي؟ خرمن سوخته اي، و من مخلص لباس تقوي دوخته اي.

عشق گفت: من ديوانه جرعه ذوقم، برآرنده شعله شوقم. زلف محبت را شانه ام، زرع مودّت را دانه ام. منصب ايالتم عبوديت است، متکاء جلالتم حيرت است. اي عقل تو کيستي؟ تو مودب راه و من مقرب درگاه. آن روز که روز بار بود و نوروزي عشرت يار بود، من سخن از دوست گويم و مغز بي پوست جويم. نه از حجاب ترسم و نه از حجاب پرسم. مستانه در آيم و به شرف قرب حق بر آيم، تاج قبول نهم بر سر، و تو عقلي همچنان بر در.

 

گفتار روز (24)

تحریر متن کتاب به عهده ی من بوده است اما ... به همراه عاطفه به خانه سایه می رفتیم و از سر شب تا پاسی از پس از نیمه شب و گاه تا سپیده دم! پای صحبت سایه می نشستیم؛ با عاطفه تصمیم می گرفتیم که امشب چه مباحثی را با سایه مطرح کنیم که البته تیرمان عموماً به سنگ می خورد و سایه کار خود را پیش می برد؛ با عاطفه چند صد ساعت صوت و تصویر ضبط شده را چندبار شنیدیم و تفکیک و طبقه بندی کردیم و آن همه را بر کاغذ آوردیم. با همفکری هم به ساختار کتاب- همین نظم پریشانی که می بینید- رسیدیم. او بود که هر صفحه ای را که می نوشتم مکرر می خواند و آراسته و پیراسته می کرد. بارها و بارها نمونه های چاپی را با هم ویرایش کردیم و نظم و نسقی به این انبوه مطالب پراکنده دادیم. می خواهم بگویم- جز در مواردی که من اظهارنظر عقیده کردم و طبعاً مسئول آن هستم- هر عیب و ایرادی که در کتاب می بینید، عاطفه هم در آن شریک است.

مقدمه میلاد عظیمی از کتاب پیر پرنیان اندیش. می بینید که نوشته فروتنانه، صمیمی اما بی تعارف و تکلف است. در فرهنگی که همه با هم تعارف داریم و ریا موج می زند اینگونه نوشتن ستودنی است. این تنها بخش کوچکی از شگفتی های کتاب است که هم مقدمه و هم متنش خواندنی است.

 

گفتار روز(23)

مهم رفتن به سوی چشم اندازهای تازه نیست بلکه مهم داشتن چشمان تازه است.

برگرفته از یکی جملات دراز دامن مارسل پروست با اندکی فشرده سازی و تغییر البته بدون آسیب به معنی و مفهوم مورد نظر وی

 

گفتار روز(22)

جهان برای همه ی حقیقت دارد اما برای هر کداممان متفاوت است.

مارسل پروست

 

گفتار روز (21)

کسی که خطای دیگران را می بیند همین که شرایط اندکی گیجش کند خود دچار همان خطاها می شود.

مارسل پروست

 

گفتار روز(20)

شناخت جهان اختران آسان تر از شناخت اعمال انسان ها به ویژه کسانیست که دوست می داریم...

مارسل پروست

گفتار روز (19)

  

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت 

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست

استاد شجریان در آلبوم دل مجنون این بیت را با نت بالا یا صدای بالا ( اصطلاحات موسیقی را نیاموخته ام و گوشی و دلی گوش می دهم با وجود نشستن کنار اندلیبی ها، پیرنیاکان و غیره) خوانده است. شاهکار است غزل سعدی که با ای پیک پی خجسته داری نشان دوست آغاز می شود. اما خوشبختم که دست کم امروز مانند سعدی نیستم و دستم می رسد که عنان دوستانم را بگیرم. باز فرصتی برای دورهمی ...

اگر بود شاید به شادباش امروز چیزی جاودانه می سرود.

 

گفتار روز (18)

برف نو

سلام،سلام

خوش نشسته ای بر بام

شادی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام!

(شاملو)

این شعر زیبا را علی آقای سلیم جو یکشنیه پیش که تهران برف باریده بود مقدمه ی فراخوان دورهمی زمستان ورودی های 69 دانشکده حقوق دانشگاه تهران قرار داد. چه با مناسبت برگزیده شده بود. علی آقای سلیم جو افزون بر صدای خوش که حتی نزد دکتر آزمایش نیز خواند و لذت بردیم و نیز در کنار طبیعت گردی در شناخت شعر خوب نیز دستی دارد. چنانکه در دوره ی دانشجویی او را نماد هشت کتاب سهراب می دانستیم و تا می دیدیمش شعری از سپهری تداعی می شد. یاد سفر خرداد ماه کردستان بخیر که علی و ایرج  هر دو رضایی در مریوان کنار دریاچه شعر خواندند و حتی توجه جوانان مد روز گوش کن را به خود جلب کردند. ایرج که از مدرسه حقوق گریخت و شعر را برگزید. علی را هم هرگاه ببینید برگه های ترانه ها در دستش است و آماده برای آواز و شعرخوانی. طبیعی است بی تاب فردا باشم و ناشکیبا آغوش گشاده برای دیدار دوستان. اینگونه نیست؟!

 

گفتار روز (17)

عشق حتی اگر تمام شده هم به نظر برسد مانع بی طرفیست.

در جستجوی زمان از دست رفته ، جلد 6

پیشکش به همه ی عاشق پیشگانی که از پیش داوری می پرهیزند.

 

گفتار روز (16)

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ ابتهاج (ه.الف سایه)

این غزل زیبا را که سایه در دوره ی ناامیدی پس از کودتای 32 سروده استاد شجریان چه زیبا خوانده اند. اینگونه است که شعر در جان آدم می نشیند. به هر حال از سایه چند شعر آوردم و می آورم چون به نظرم نوروز نزدیک است و کتابخوان ها باید به فکر آماده کردن کتابی برای خواندن در تعطیلات باشند و چه کتابی بهتر از پیر پرنیان اندیش که دستاورد گفتگوی میلاد عظیمی و عاطفه طیه است با سایه. کتاب خوش خوان است و لذت بخش. هر چند ممکن است دیدگاهتان نسبت به شخصیت ابتهاج را دگرگون کند اما خواندنش، حتی چند بار خواندنش ارزشمند است به ویژه پیشگفتار خوش نگاشت میلاد بر کتاب. از این زن و شوهر یعنی عاطفه و میلاد کارهای دیگری نیز چاپ شده به ویژه یکی دو رمان از عاطفه اما چون گویا نشده اند دسترس پذیر نبودند. باشد که با این نگاشته مستقیم و غیر مستقیم به ویژه مستقیم از طریق ایرج خان رضایی که دوستشان است اشتیاق من و جامعه نابینایان را دریابند و خود نوشته هایشان را گویا کنند ( خواندن با صدای بلند برای نابینایان). به هر حال درهر فرصتی روضه ی خود درباره ی دسترس پذیری را می خوانم. این هم بهترین فرصت.

 

 

گفتار روز (7)

چه بسا ما برای کارهایی که انجام می دهیم به دنیا آمده باشیم.

اِرنِس همینگوی

 

گفتار روز(6)

شکافتن اتم آسان تر از دفع پیش داوری هاست

(برگرفته از نمایشنامه خیانت انیشتین ،نویسنده: اریک امانوئل اشمیت، برگردان شهلا حائری، نشر قطره)

 

گفتار روز (5)

این هم شما و خوانش نوشته ای با صدای ایرج نازنین

 

گفتار روز (4)

چشم برهم می نهم ، هستی دو سو دارد ،

نیمی از آن در من است و نیم آن بر من .

 

نیمه ی درمن ،بهارانی پراز باغ است و

 آفاقی پر از باران .

نیمه ی برمن ، زبان چاک چاک خاک و

 چشمان کویر کور تبداران .

چشم برهم می نهم، هستی چراغانی ست

روشن اندر روشن و آفاق در اشراق

می گشایم چشم ، می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست.

آن که این دشواره ، پاسخ گوید ، آیا کیست ؟

ـ در کدامین سوی باید زیست؟

در ظلام ظالم برمن

یا در آفاق پر اشراق،

روشن در من ؟

دکترمحمد شفیعی کدکنی  م. سرشک

بسیار خوشوقت و نیکبخت بودم که این شعر را با صدای دوست نازنینم ایرج خان رضایی هم در سفر کردستان هم در دفتر دکتر آزمایش شنیدم . برای آنکه شما نیز در شادی شنیدن شعر یا نگاشته ادبی با صدای ایرج عزیز شریک و سهیم باشید در روزهای آینده گفتاری از نامبرده را پیشکش خواهم کرد.

 

 

گفتار روز (3)

اگر گم کرده ام خود را، مرا در گریه پیدا کن!

اگر از شکوه لب بستم، سکوتم را تماشا کن

اهورا ایمانی

 

گفتار روز (2)

برخیز به خونِ دل وضویی بکنیم
در آبِ ترانه، شست و شویی بکنیم

عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت، گفت و گویی بکنیم

قیصر امین پور

گفتار روز (1)

در باب هشتم گلستان می خوانیم:

هر که نصیحت خودرای کند، او خود به نصیحت گری محتاج است.
 

 

رفتن به بالا

لطفا کمی صبر کنید ...