سپاس ها،شادباش ها،سوگ داشت ها

سوگ داشت

 

برای درگذشت سحر، دختری که پر نکشید بلکه پرش شکسته شد و از این گیتی پرانده شد. به گفته های زیر گوش فرا دهید.

فایل شنیداری 

شادباش

 

زادروز دوست نازنینم دکتر محمدحسین شهبازی خجسته و فرخنده باد.


فایل شنیداری 

 

شادباش

 

فایل شنیداری زیر را در راستای شادباش زادروز همکلاسی ارجمندم علی سلیمی جو بشنوید.

 

فایل شنیداری 

سوگ داشت

 

دوست گرامی و سرور ارجمند جناب آقای دکتر مالکی


درگذشت مادر گرامیتان را تسلیت گفته . برای ایشان آمرزش و برای شما شکیبایی را از پروردگار خواستاریم.

 

علی صابری

 

سپاس داشت

دوستان عزیز و نازنینم!

 از این که فرصت مغتنمی دست داد تا چند روزی از ایام فانی و ناپایدار عمر را در کنارتان باشم، خداوند بزرگ را شاکر و سپاسگزارم. دوستی های حقیقی، روح آدمی را نه فقط با آنچه می بخشد، بلکه بیشتر با آنچه باعث می شود در وجود خودمان کشف کنیم، غنی تر می سازد. چنین دوستانی بسان آینه ای هستند که انسان می تواند سیمای جان خود را زشت یا زیبا در آن ببیند و به اصلاح ناراستی ها و کژی هایش همت گمارد.
 به قول مولانای بزرگ:
آینه ی جان نیست الا روی یار...

 قدردان زحمت ها و مهمان نوازی های گرم و مهرآمیزِ غلامرضای عزیز هستم. غلامرضای عزیز، دوستِ آینه کردار و جوانمرد و باصفایی است. فهم و معرفت او مثال زدنی و ستایش انگیز است. قلب او سرشار از عشق و مهر و روشنی است. و البته اهل خرد و معنا به نیکی می دانند که ستایش فضیلت های او و هر انسان فضیلت مند دیگری، در عین حال ستایش فضیلت های انسانی است. از همین رو، چه باک اگر سخن راست با مبالغه ای همراه باشد. حقیقتا دوست و همکلاس کردستانی ما که دلش به مهر ایران سرشته است، تمام توش و توانش را در این چند روز به کار گرفت تا لحظه های خوشی برای دوستانش به یادگار بماند. 


درودها بر تو و سپاس ها از تو رضای عزیز

دکتر ایرج رضایی

 

سپاس داشت

 

علی جان عزیزم!

از این که نام کوچک من چند بار بر زبان شیرین و شیوای تو جاری شد بر خود می بالم. همچون بالیدن شاگرد مشتاقی که از تشویق استادش بر خود می بالد. به قول حافظ عزیز: 
من کِه باشم که بر آن خاطرِ عاطر گذرم؟
لطف ها می کنی ای خاک درت، تاج سرم

این سفر برای من نه یک سفر بلکه در حقیقت دو سفر بود. سفری جمعی با دوستان حاضر که بسیار نکته آموز و دل انگیز بود و دیگر، سفری خاص و ویژه همچون سیر و سلوکی معنوی و روحی با علی صابری عزیز که ره آوردش ورای حد تقریر و بی حد و حساب است. امیدوارم تنش به ناز طبیبان هرگز نیازمند مباد و سایه اش بر سر جامعه حقوقی و علمی و فرهنگی کشورمان مستدام باد.

دکتر ایرج رضایی

سپاس داشت

 

«کودکان پا به سن گذاشته»
—————————
یار،
باماست!
چه حاجت که زیادت طلبیم.

🍂از سفر کردستان بر گشته ام. 
دور همی 69هیا. 
هنوز در خلسه لحظات اهورایی و آسمان آبی اورامان یا بقول کوردها هورامان می تنفسم. 
هنوز لذت حضور در مقابل عمارت خسرو آباد آنگاه که دوستان هنگام گرفتن عکس جمعی ،چون کودکان شاد مدرسه ای شیطنت می کنند هوش از سرم می رباید. 
هیچکدام از بازدیدکنندگان آن عمارت نمی دانند که قدمت رفاقت این «کودکان پا به سن گذاشته» به سی سال پیش بر می گردد. سی سالی که خود مدت کمی نیست.سی سالی که عمریست. عمر دو نو جوان است و یک میانسال!
☘️از سفر کردستان بر گشته ام!
دوستانی از اقصی نقاط ایران،این خاک کهن. 
خراسان،اصفهان،کرمان،سمنان،گیلان،مازندران،تهران،قم،همدان و کردستان!
راستی این چه شیرازه ایست که اینگونه استوار و ماندگار دوستان را گرد هم آورده است،هرچه هست دور از چشم اهریمنان ماندگار تر باد و مانا!
حال می فهمم که چرا تار و پود ایران ،این امپراتوری کهن برخلاف تمام ناملایمات و حوادث از هم نپاشیده و نگسسته است!
🍁از سفر کردستان بر می گردم!
با کوله باری از لطف وارادت ها ی دوستان بهتر از آب روان!
از میزبان امسال کاک غلامرضای عزیز برای تمام سادگی و مهربانی اش و ۶۹هیای جان حاضر که هر کدام از آنها دنیا و عالمی خاص و خلسه مند دارند،برای همراهی در این برنامه سپاسگزارم. 
تا دیداری و درودی دیگر بدرود!💐

علی سلیمی جو

 
سوگ داشت

 

به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد بهمن کشاورز

 

فایل شنیداری زیر را گوش دهید.

سپاس داشت

 

 

فایل شنیداری زیر را گوش کنید. 

 

سوگ داشت

 

دیروز به سوگ همکارمان جناب آقای دکتر مرتضی کلانتریان نشستیم. برای همه ی حقوق خوانان و به ویژه شیفتگان کتاب، برگردان های او به پارسی نام آشناست. به ویژه دلباخته ی حقوق و ادبیات نوشته ی فیلیپ مالوری هستم که برگردان او مرا با این پهنه آشنا کرد. بیرون حقوق نیز کارهای او خواندنی است. با تسلیت به خانواده ی ایشان به ویژه همسرشان که با شکیبایی محیط انجام کار را برای او فراهم کرد. فرصت را غنیمت دانسته و از مدیران و کارکنان نشر آگاه که نگاشته های او را چاپ می کرد سپاسگزارم.

علی صابری

98/3/13

سوگ داشت

 

همکارمان سرکار خانم یاسمن بهزادی در سوگ پدرشان نشسته اند. این درگذشت و نبود را به ایشان و همسرشان (همکارمان جناب آقای مهدی ملکی مقدم بروجردی) و دیگر بستگان تسلیت عرض می کنم.

دفتر وکالت علی صابری و همکاران

 

سوگ داشت

 

حالم بسیار بد است. من که عاشق و شیدای شعر و جمله ی ادبی هستم هیچ چیز یادم نمی آید. ذهنم قفل شده. دو ساعتی می شود که همکارمان اعظم نریمان ( یکی از دبیران جلسات چهارشنبه های دفتر) آگاهی رسانی کرد. گفت و گو با سعید دهقان نیز دردی را درمان نکرد. حال بد یکدیگر را دو چندان کردیم. همین دیروز بود که در صحبت با سعید دهقان و عباس ایمانی گفتم که با وجود دادفران کهنسال تر صحبت با کشاورز ( قلمم نمی چرخد بنویسم شادروان کشاورز. هنوز باورم نمی شود و عادتمان نشده ) به ما درباره ی تاریخ شفاهی وکالت ایده خواهد داد. چه خوب که نکوداشت  ایشان برگزار شد. چه بد که نبودم. سپاس را پیشکش دکتر بشیریه و دکتر امینی می کنم و هر که در آن نقش داشت. از بهمن کشاورز خوشبختانه نگاشته هایی باقی مانده اما بی گمان اندوخته هایش بیش از این بود. رفت و با خودش برد و ما ماندیم که شاید درس بگیریم. تنبیهی سخت شدیم. به رنگ خون که درآمد با خود می گفتم چند نسخه پیشکش ایشان کنم البته با یادداشتی که بارها از ذهن گذراندم. تنبلی کردم و ننوشتم و باز هم زود دیر شد. چه نادانیم ما انسان ها و بیش از آن فراموشکار که می پنداریم زندگی درازدامن است. پرت و پلا می گویم. ذهنم منسجم نیست. نه شعری، نه واژه ای. چه برگ ریزانی در این بهار پر باران. سه روز نیست که مصباح را از دست داده ایم. بهمن خان کشاورز نیز دوری دوست را تاب نیاورد و رفت. افزون بر خانواده های نسبی و سببی برای خانواده ی دادفران ایران زمین (کانونی و غیرکانونی) و بالاتر از آن برای جامعه ی حقوقی کشور شکیبایی را از پروردگار خواستارم.

علی صابری

1398/2/3

ساعت 17:00

 

سوگ داشت

 

همکار پیشکسوت مان جناب اسماعیل مصباح اسکویی به دیار دیگر شتافتند. بی گمان نبودشان برای جامعه ی دادفران و خانواده ی ارجمندشان جانکاه است. برایشان آمرزش و برای بازماندگانشان شکیبایی را از پروردگار خواستارم. آری، ایشان رفتند به سفری که از رفتن بدان گریز و گزیر نیست. هزار آه و افسوس اما بیش از آن هزاران حیف و دریغ که همه ی آنچه را که در دوره ی دادفری آموخت و اندوخت از او نگرفتیم . نمی دانم چرا ما دادفران کم می نویسیم. بر واژه ی فرهیخته تکیه زده ایم اما اثرمان چندان چشم نواز و دست یاب نیست. شاید اگر میشد از او و مانند او حتی خاطرات شفاهی را به یادگار گرفت دریغمان کمتر می بود. پس تا بیش از این دیر نشده باید کاری کرد. دم آنهایی را که مانده اند غنیمت شمرد و با ایشان به گفت و گو نشست. امید که چنین شود.

دفتر وکالت علی صابری و همکاران

 

سوگ داشت

 

با خبر شدیم همکارمان شاپورخان منوچهری در سوگ از دست رفتن همسرشان نشسته اند. در اندوه ناشی از این درگذشت با ایشان و دخترشان سرکار خانم دکتر مانوش منوچهری انبازیم و از پروردگار برای آن شادروان و زنده یاد آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی را خواستاریم.

دفتر وکالت علی صابری و همکاران

 

شادباش

 

نوروز 98 خجسته و فرخنده باد.

این شادباش را با شعری از استاد شفیعی و نوشته ای از شمس لنگرودی پیشکش شما می کنم.

شعر شفیعی را با صدای زنده یاد حبیب و البته خوش تر از آن با صدای   استاد آواز ایران همایون خان شجریان در ( نه فرشته ام نه شیطان ) با آهنگ سازی پورناظری شنیده اید. سال را با دعای تحویل آغاز می کنیم شگون دارد. اما همان پروردگار در آیه ی 11 سوره ی رعد می گوید که خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خود دگرگونش سازند. مشکلات مردم را نادیده نمی گیرم و مانند هندیان بر آن نیستم که مرغ و گوشت اهمیت ندارد اما شعر شفیعی برایم لوکس و فانتزی نیست ( سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی). به دگردیسی های فردی و آغاز کردن از خود باور دارم و امیدوارم که خود و دوستانم در پهنه های کوچکی که برگزیده ایم و توان کار داریم چنین کنیم. نیز نوشته ی شمس را آوردم تا باورم درباره ی نوشتن و پاک کردن را روشن کنم. جامعه ی استبدادی از سر تا پا چنین است. خودخواهی و تحمل نکردن دیگران به ویژه هنگامی که می نویسند به سران قوم پایان نمی پذیرد. دادرسی در دادگاه بخش، دوستم را فراخوانده بود و بابت نوشته های من روی تُرُش کرده بود. وای اگر آن دادرس روزی رئیس قوه قضائیه شود. ماجرای محمدرضا بوذری را هم که می دانید. شنبه 25 اسفند دوباره محاکمه شد. شگفت آنکه اصلی ترین گیر دادرس نوشته های من در سپهر عدالت بود. دستش به من نرسید سر ایشان تلافی کرد. خدا کند آن اندازه عدل و انصاف داشته باشیم که اگر آهنگری در بلخ گنه کرد او را پادافره دهیم نه دیگری را. کاش تلافی سر پرونده ها و دادخواهان در نیاید که اگر چنین شود روزی خود را باید جای دیگر جست و جو کنم. خوبش را که نمی بینند بدش موجب ناموری بنده شده به دشمنی با دادرسان که هرگز چنین نیست. همواره آهنگ سنجش نوشته ها را داشته ام. هیچ گاه اشخاص را داوری نکرده و نمی کنم که داور تنها و تنها دادار است. به عکس هم در دانشگاه هم جز آن به جای کارهایم، خودم داوری شده ام. خواه آن ها که ستایش نگاشته اند، خواه نکوهش. رسم شده و چه رسم خوبی، بعضی ها از کتاب هایی که می خوانند با دیگران سخن می گویند. نام نبرم شاید راضی نباشند. اما حال که نمی توان از دادرسی و درباره ی آن نوشت دست کم در نوروز به کنجی رویم و کتاب بخوانیم. خیال پردازی های شبانه (پاژ)، مهمان ناخوانده (اریک امانوئل اشمیت) و یک تراژدی عاشقانه ( فرانسوا موریاک) که به تازگی و در این یک ماه خواندم برای دفع و رفع خستگی کارهای روزمره و البته بالا رفتن سطح آگاهی. بگذریم که محسن قربانی کتاب میعاد در لجن نصرت رحمانی را سفارش کرده بود هنگامی که کار دادفری می کنیم ... اما برای نوروز در جستجوی زمان از دست رفته را دست گرفته ام که بخوانم. درازدامن است و دست بالا یکی دو جلدش را خواهم خواند. با هزار آرزوی خوب و روزگاری شاد برای همه ی مردم گیتی و به ویژه ایرانیان در خدمت دوستان و همکاران دفتری برای دیدار نوروزی خواهم بود.

 هنگام چهارشنبه 21 فروردین 98، ساعت 14 تا 17

  دفتر دادفری علی صابری

 

بنویس

بنویس و هراس مدار

از آن که غلط می افتد

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می نویسد و پاک می کند

و ما هنوز مانده ای

در انتظار پاک شدن

و بر خود می لرزیم

(شمس لنگرودی)

 

نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
در اين حصار جادويي روزگار بشكن
چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن
(محمدرضا شفیعی کدکنی)

 

شادباش

 

پانزدهم  اسفند زادروز دوست نازنینم کوروش افشار خجسته و فرخنده باد.

پل والری (شاعر) می گوید؛ که شعرش را دوست دارد به جای اینکه صد نفر یک بار بخوانند یک نفر صد بار بخواند. دلائلش بی گمان برای خودش محترم است. من نیز با خود می اندیشم که اینگونه نوشته هایم به ویژه شادباش ها را دوست دارم برابرایستای آن یعنی آن کسی که شادباش به وی پیشکش می شود صد بار بخواند و تنها اگر او بخواند برایم بسنده است. چه، این شادباش ها از دل بر می آیند کاری به منطق و استدلال ندارند. با کوروش بیش از بیست سال است همکاریم. وکالت را با هم آغاز کردیم و پیش از آن برای کارورزی به دادگستری لواسان رفت و آمد داشتیم. همان جا بود که زلف گره زدیم و رفیق شدیم. گره ای که روز به روز محکم تر می شود و خیلی ربطی با کار و زندگی روزمره ندارد. دو هفته ی پیش( اول اسفند) هم هنگام با زادروز پسر دوم کوروش خان (کیانوش) به فرزند بزرگتر، کیارش 11 ساله گفتم (با زبانی ساده اما جدی) درباره ی رفاقت و ریشه های آن. البته پیرو پندهای پدرش نکته ای گفتم و آن اینکه دوستی به دو روش سنجه می شود؛ سفر رفتن و شراکت کاری و مالی. این هر دو آزمون دشوار را با پدر کیارش پیموده ایم و همچنان در آن راهیم. کوروش از آن آدمهایی است که در تمام فراز و نشیب ها می توانی به او تکیه کنی. انگار مدیریت و سر و سامان دادن به کارها در دورهمی های دوستانه در خونش است . قابل اعتماد است و مهربان. ظاهری سخت و جدی اما قلبی آرام و دلی محکم به ویژه برای دوستی ها. به پایمردی دکتر شهبازی یا همان محمدحسین خان خودمان با هم رفیق شدیم و من خوشحالم که دوستم دکتر شهبازی موجب شد چنین سرمایه های معنوی را به دست آورم. کوروش از آن آدمهایی است که با او بودن تمام و کمال هوده است. می توانی در دوستی چشمت را ببندی و دستت را به دستش دهی. می توانی تنها رو به رو را بنگری. نیازی نیست نگران باشی و به پس پشت نگاه کنی. روزهای دشوار دوستی را سپری کرده ایم. فراز و نشیب ها را رفته ایم و این روزها روزگار خوشمان است. امید که پایدار و مانا باشد.

 

سوگ داشت

 

 

همکلاسی ارجمند و گرامی سرکار خانم عزیزه قلیان

گرچه خیلی دیر با خبر شدم اما سوگ از دست رفتن پدر ارجمندتان اندوهگینم کرد. برای ایشان آمرزش و برای شما شکیبایی را از پروردگار خواستارم.

علی صابری

ورودی 1369 کارشناسی حقوق دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

سوگ داشت

 

همکار گرامی سرکار خانم ریحانه سادات رضویان

درگذشت پدر ارجمندتان را تسلیت گفته. با پوزش از آنکه بسیار دیر از این موضوع آگاه شدیم و من و همکاران فرصت حضور در مراسم یادبود را از دست دادیم. برای ایشان آمرزش و برای شما شکیبایی را از پروردگار خواستاریم.

 

دفتر وکالت علی صابری و همکاران

شادباش

 

ششم اسفند زادروز دوست نازنینم سهیل معینی فرخنده باد.

جدای از پیشینه ی دوستی نزدیک به سی سال و افزون برآنکه کسانی مانند سهیل در مدرسه ما ( شهید محبی ) برای سال پایین ترها دست کم به لحاظ درس خواندن الگو  بودند. برای نمونه وقتی من راهنمایی بودم و کنکور تب و تابی داشت، سهیل علوم سیاسی دانشگاه پذیرفته شد. یعنی رتبه ی دو رقمی، یعنی ستاره، یعنی الگو و نیز چیز دیگری در او که مرا در پی اش می کشید اینکه اهل فوتبال بازی کردن بود. با وجود نابینایی مطلق با کم بین ها پا به پا بازی می کرد و کم نمی آورد و صد البته پرسپولیسی دو آتیشه هم است که این یکی البته افتخاری است برای هر کس. آری، من نیز فوتبال دوست بودم و حتی بیرون مدرسه در محله با بچه ها پایی به توپ می زدم و از این جهت اگر نگویم یگانه دست کم از معدود نابینایان بودم. به هر حال افزون بر همه اینها با سهیل که کار میکنی میفهمی به معنای واقعی واژه شخصیتی است اجتماعی و خدمتگزار به جامعه ی هدف . به واقع و در حقیقت طرفدار نقش سازمان های غیردولتی است . واقع گراست نه خیال پرداز. پیگیر است. کارشناسانه نگاه می کند نه احساساتی و برای ژست و جلب توجه. در این روزگار مغشوش از آن هایی است که زندگیشان وقف جامعه ی هدف شده. طبیعی است که مدعیان او را برنتابند. در برابرش دستشان رو می شود. نقشش در تصویب قانون جامع حمایت از حقوق معلولین سال 83، نیز پیوست ایران به پیمان نامه ی حمایت از حقوق معلولین و قانون جدید مربوط به معلولین سال 97 و آیین نامه های آن انکارناپذیر است. خستگی ناپذیر و کوشاست. خلاصه از آدم هایی است که کار کردن با او سخت اما به شدت لذت بخش و آموزنده است و روحیه آور. زندگی اش در کنار همسر و پسرش داوین خان دراز و پربرکت باد.

 

شادباش

 

در شب میلاد باسعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) روز زن را به تمام بانوان این مرز و بوم به ویژه بانوان وکیل شادباش می گویم. چه حسن تصادفی که 7 اسفند یعنی روز استقلال وکلا امسال با روز زن یکی شده است. چنانکه در لوح شنیداری نشست چهارشنبه 1 اسفند دفترم گفتم با واژه ی وکیل بانو به جهت مفهومی و معنایی مشکل دارم. در آن نشست مفصل توضیح داده ام. بازگو نمی کنم. علاقمندان آن را خواهند شنید. برای همه ی خانم های هم میهنم تندرستی و بهروزی را از پروردگار خواستارم.

سوگ داشت

همکار گرامی سرکار خانم اردستانی

درگذشت پدر ارجمندتان را سوگواریم. برای ایشان آمرزش و برای شما شکیبایی را از پروردگار خواستاریم.

 

دفتر وکالت علی صابری و همکاران

شادباش

 

نخستین روز اسفند ماه ما را وارد ماهی می کند که پایان آن نوروز است و شادباش خود را دارد اما برای من و همکاران (دادفران دادگستری) جدا از اینکه پروانه کانون وکلا را داشته باشیم یا مرکز مشاوران را مهم تر است چون پایان نخستین هفته ی آن هم هنگام با 7 اسفند است سالگشت استقلال مان. اجازه دهید این رویداد را بازخوانی کنم و با در نظر گرفتن ویژگی های یک کشور جهان سومی آسمانی به موضوع نگاه نکنیم و روی زمین راه رویم . شاید اگر نبود (به نظرم بی گمان اگر نبود) کوشش های محمد مصدق، آن لایحه تصویب نمی شد و در آن رژیم هم مستقل نمی بودیم. مصدقی که در آن رژیم زندانی شد و اکنون نیز به زور و جنجال یک خیابان در تهران به یادبودش به نامش کردند. در شورای چهارم که نشد. مجتبی شاکری پرچم ضد مصدق برداشته بود. جامعه شناسی نخبه کشی را ( نوشته ی آقای رضا قلی) بار دیگر بازخوانی کنیم . کشور جهان سوم عادت نهادهای موازی دارد. انسان ها را خواه تفنگ به دست باشند و جزء نیروهای مسلح و خواه قلم به دست (دادفران دادگستری) رو به روی هم قرار می دهد تا سرشان گرم باشد و نهاد مدنی شکل نگیرد. مرکز مشاوران قوه قضائیه هم به عمد یا غیر عمد در راستای همین رویکرد ایجاد شده. اختلاف نهادی در نظر جای خود، در عمل همه انسانیم و هم صنف . چالش نظری را بهانه می کنیم اما در عمل 7 اسفند را به یکدیگر شادباش می گوییم. برای شخص من که همیشه آن دوستان که پیشگام بودند لطف داشته اند. این هم برآیند بازخوانی. استقلال مال وکلاست نه مراکزشان، مال این حرفه، پیشه، شغل، صنف ، هرچه نامش را بگذارید است. پس آن را به همه ی دادفران دادگستری جدا از مرکز و نهاد صدور پروانه آنها شادباش می گویم. به یاد محمد مصدق که سالگرد درگذشتش 14 اسفند است به پا می خیزیم، در دل دعا می کنیم و بر لب فاتحه می خوانیم. دعا می کنیم که ضد مصدقی ها خواه در هیأت مدیره کانون وکلا، خواه در شورای شهر از راه این دشمنی بازگردند. با کوشش حسن محسنی، شرکت سهامی انتشار کتاب دستور در محاکم قضایی مصدق را که در آئین دادرسی مدنی جنبه تاریخی دارد به چاپ رسانده. آنجا حسنعلی درودیان (استادم) با آن لحن و لهجه ی شیرین که بر گرفته از تسلط تفرشی ها بر ادبیات است شعر اخوان پیشکش شده به پیرمحمد احمدآبادی (مصدق) را خواند.

دیدی دلا که یار نیامد

گر آمد و سوار نیامد

آن را نمی آورم خودتان جست و جو کنید. اما سه شعر دیگر از محمدرضا شفیعی کدکنی(میم سرشک)، محمدعلی سپانلو و فریدون مشیری می آورم . شگفتا که سپانلو مانند سیمین بهبهانی، حمید مصدق، جواد مجابی، محمد قاضی، دکتر اسلامی ندوشن و خیلی از شعرا، ادیبان و نویسندگان دیگر دانش آموخته ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران است که افتخار این بنده نیز دانش اندوزی در آنجا بوده. دوستم محمد موسوی مقدم چه زیبا افتخار دانشجویی در این دانشکده را تحلیل کرد.(بنگرید به مقدمه ی ایشان در کتاب به رنگ خون ، انتشارات حقوق امروز)

اینک متن هر سه شعر:



محمد علی سپانلو


بگذار تا پيام تو را
با چشم های ساکت خود منتشر کنيم
بگذار تا عصای تو
با انتظار ما
بر گور روستايی ات آهسته گل کند
بگذار آب های پر آواز
همواره در ستايش آزادی
زير درخت پير
روان باشد


فريدون مشيری دو شعر با نام ، آوازِآن پرندهً غمگين و يک گرد باد آتش :

آواز ِآن پرندهً غمگين

هر چند پای ِباد درين دشت بسته است
روزی پرنده‌ای
خواهد گذشت از سر ِاين خانه‌های تار،
خواهد شنيد قصهً خاموشی تو را
از زاری ِ خموش ِ درختان ِ سوگوار
بر بال ابرهای مسافـر
خواهد گريست در دشت
همراه باد های مهاجر
خواهد پريد در کوه
آنگاه آن پرنده
از چشم‌های گمشده در اشک
از دست‌های بسته به زنجير
از مشت‌های پر شده از خشم
آوازهای غمگين
خواهد خواند.
آواز های او را
جنگل برای دريا
دريا برای کوه
تکرار می کنند
وان موج نغمه‌ها
جان های خفته را
در هر کرانه ای
بيدار می‌کنند.
البرز، اين شاهد صبور ، که آموخت
زآن روح استوار تر از کوه،
درس شکوهمندی،
با ياد رنج های تو،
سيلاب ِ دَرد را
تا سال‌های سال
بر گونه‌های سوخته خواهد راند.
بعد از تو، تا هميشه
شب‌ها و روزها،
بی ماه و مهر می‌گذرند از کنار ما
اما، / پشت دريچه ها،
در عمق سينه ها،
خورشيد ِ قصه‌های تو همواره روشن است.
از بانگ راستين تو، ای مرد ، ای دلير
آفاق شرق تا همه اعصار پر صداست.
نام بزرگ تو
اين واژه ی منزه،
نام پيمبرانه
آن "صاد" و "دال " ُمحکم
آن "قاف" آهنين
ترکيب خوش طنين،
تشديد ِ دلپذير ِ مُصدّق،
مصداق صبح صادق؛
ياد آور طلوع رهائی،
پيشانی سپيدهچی فردا است!
نام بزرگ تو
در برگ برگ ياد درختان ِ اين ديار
در قصه‌ها و زمزمه‌ها و سرودها
در هر کجا و هر جا
تا جاودان به گيتی
خواهد ماند.
هر چند پای باد درين دشت بسته است!
اسفند ۱۳۴۶ فريدون مشيری

يک گرد باد آتش

در سوگ مرد ِ مردان،
از درد می گدازم
اشکی نمی فشانم
شعری ، نمی توانم!
جان، نه، که اين دوار ِ جنون است در سرم
خون، نه، که شعله های مذاب است در تنم
اينجا هزار صاعقه افتاده ست
اينجا هزار خورشيد، ناگاه
خاموش گشته است
اينجا هزار مرد، نه، صد ها هزار مرد
از پا در آمده است!
در سوگِ مردِ مردان
از درد می گدازم
آن جان تابناک نباشد؟
باور نمی کنم.
از قلّه های شرق
مانندِ آفتاب بر آمد / تنها.
تنها تر از تمامی تنهايان
فرهاد وار تيشه به کف، راه می گشود،
هر واژهء کلامش،
يک شاخه نور بود،
هر نقطه ی پيامش
يک گِردباد آتش!
می رفت برج و باروی بيداد بشکند.
می رفت توده های پريشان خلق را
از تنگنای رنج اسارت رها کند.
اهريمنان عالم
همداستان شدند!
توفان و سيل و موج و تلاطم
شمشير می زدند که : تاراج!
فرياد می کشيد که: ـ « مَردُم » !
بسيار تير ها که رها شد به پيکرش
بسيار سنگ ها که شکستند بر سرش
او، همچنان رهائی مردم را
فرياد می کشيد.
در دره های شرق
خود کامگان ظلمت
خورشيد را به بند کشيدند
خورشيد در قفس!
چون شير می خروشيد / تا آخرين نفس.
فرياد های او
در لحظه های آخر
در های و هوی سنگدلان گم بود.
امّا، / هنوز، بر لب لرزانش.
يک حرف بود، / آن هم: مردم بود!
در سوگِ مردِ مردان / شعری نمی توانم. اسفند ۱۳۴۶فريدون مشيری

شفيعی کدکنی

مرثيه‌ی درخت


ديگر کدام روزنه، ديگر کدام صبح
خواب بلند و تيره‌ی دريا را
آشفته و عبوس- تعبير می کند؟
من می شنيدم از لب برگ - اين زبان سبز-
در خواب نيم شب که سرودش را
در آب جويبار، بدين گونه شسته بود:
- در سوکت ای درخت تناور!
ای آيت خجسته‌ی در خويش زيستن!
ما را / حتی امان گريه ندادند.
من، اولين سپيده‌ی بيدار باغ را - آميخته به خون طراوت -
در خواب برگ‌های تو ديدم
من، اولين ترنم ِ مرغان صبح را
- بيدار ِ روشنايی ِ رويان ِ رودبار
در گل فشانی تو شنيدم.
ديدند بادها،
کان شاخ و برگ‌های مقدس
- اين سال و ساليان که شبی مرگواره بود
در سايه‌ی حصار تو پوسيد
ديوار، / ديوار ِ بی کرانی ِ تنهايی تو -
يا / ديوار باستانی ِ ترديدهای من
نگذاشت شاخه های تو ديگر
در خنده‌ی سپيده ببالند
حتی، / نگذاشت قمريان پريشان
اينان که مرگ يک گل نرگس را
يک ماه پيش تر/ آن سان گريستند
در سوک ِ ساکت ِ تو بنالند.
گيرم، / بيرون ازين حصار کسی نيست
گيرم در آن کرانه نگويند
کاين موج روشنايی مشرق
- بر نخل های تشنه‌ی صحرا، يمن، عدن...
يا آب‌های ِ ساحلی ِ نيل
از بخشش ِ کدام سپيده ست
اما، / من از نگاه آينه
- هر چند تيره، تار-
شرمنده‌ام که : آه
در سکوتت‌ای درخت تناور،
ای آيت خجسته‌ی در خويش زيستن،
باليدن و شکفتن،
در خويش بارور شدن از خويش،
در خاک خويش ريشه دواندن
ما را / حتی امان گريه ندادند

سوگ داشت

همکار گرامی و سرور ارجمند جناب آقای دکتر سید ابراهیم امینی

دادفر دادگستری و نایب رئیس ارجمند شورای اسلامی تهران، ری و تجریش دوره ی پنجم

 

با درود و سپاس

بدینوسیله درگذشت خواهر گرامیتان را به شما و خانواده ی محترمتان تسلیت گفته. برای ایشان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی و شادکامی را از پروردگار خواستارم.

 

با دوباره گویی سپاس

علی صابری

دادفر پایه یک دادگستری و نماینده ی مردم تهران، ری و تجریش در شوراهای اسلامی شهر و روستا دوره ی چهارم

 

شادباش

زادروز دوست نازنین و یار مهربانم محمدرضا بوذری (مدیر) بر ایشان، همسر گرامی و دختر دلبندشان شیدا خانم خجسته و فرخنده باد.

راستش قلم برگرفته بودم تا خیلی چیزها بنویسم درباره ی این دوست عزیزتر از جان اما هر چه کوشیدم کمتر توانستم. نشد که نشد . هر چه را می خواستم بگویم دیدم گفته اند. از مصطفی کاظمی که هنگام اعلام وکالت برای مدیر نوشت (با افتخار .... ) تا آنچه محسن قربانی در سوگ داشت محمدحسین نگاشت که تکرارش نمی کنم. تنها یک نکته و آن این که فراموش کرد بگوید مدیر در ادامه ی حرف هایش می گفت آنچه برای جوان ها می کنیم بدین امید است که یاد بگیرند برای بعدی ها بکنند. روزی دادن و ماهیگیری آموختن ویژگی مدیر است. چه خوشبخت بودم که پس از دوره کارشناسی ارشد محمدحسین شهبازی که از آغاز راه دانشگاه دستم بگرفت و پا به پا برد با کمک حسین ذبحی مرا به لواسان رهنمون شد و خودش مدت کوتاهی در مجتمع رسالت کار کرد.آنجا با مدیر آشنا شده بود و پس زمینه ای از من به ایشان داده بود که چه .... ای هستم. خود مدیر تعریف کند بهتر است. بوذری به لواسان آمد. رفاقتش با من شکل گرفت و هنوز که هنوز است اگر هفته ای یک بار با هم ناهار نخوریم دلتنگ می شویم. کار و پرونده بهانه است. از آنجا بود که با کوروش افشار، مهدی شیرخانی، سعید انصاری، سید محسن میر عابدینی، سعید نصیرایی و ... گره خوردیم. بعدها پسرعمویم محمد صابری، اصغر سیف الهی و غیره به ما اضافه شدند و با دوستان دوره کودکی مدیر هوشنگ خالقی و غیره آشنا شدیم. به شکرانه بازیابی سلامتی بنده دور هم جمع شدیم و سفری رفتیم. همین چند هفته پیش. عکسی از آن ندارم که اینجا قرار دهم. قرار نبود این اندازه بنویسم چه، پراکنده می گویم و در پی خواهم آورد که دوستم شیفته ی موسیقی است و با بسیاری از شعرا و موسیقی دانان هم نشین بوده. نامشان را نیاورم بهتر است . برایش در کنار خانواده ارجمندش بهروزی و کامروایی آرزومندم تا کی هنگام آن رسد که باز درباره ی او و دیگر دوستانم به ویژه محمدحسین شهبازی قلم بزنم.

 

ای آتشی که شعله کشان از درون شب

برخاستی به رقص 

اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان 

ی یادگار خشم فروخورده ی زمین

در روزگار گسترش ظلم آسمان

ای معنی غرور 

نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها 

ای کوه پر شکوه اساطیر باستان 

ای خانه ی قباد 

ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت 

ای سرزمین کودکی زال پهلوان 

ای قله ی شگرف 

گور بی نشانه ی جمشید تیره روز

ای صخره ی عقوبت ضحک تیره جان 

ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر 

ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی 

اما کلاه سروری خسروانه را 

در لحظه ی سقوط 

از تنگنای چاه رساندی به کهکشان

ای قله ی سپید در آفاق کودکی 

چون کله قند سیمین در کاغذ کبود

ای کوه نوظهور در اوهام شاعری 

چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان

من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند

تنهاترین صدای جهانم که هیچ گاه 

از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمی رسم 

من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه 

تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم 

تنهاتر از خدا 

در کار آفرینش مستانه ی جهان 

تنهاتر از صدای دعای ستاره ها 

در امتداد دست درختان بی زبان 

تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم

در شهر خفتگان 

هان ، ای ستیغ دور

ایا بر آستان بهاری که می رسد 

تنهاترین صدای جهان را سکوت تو 

کان انعکاس تواند داد ؟

ایا صدای گمشده ی من نفس زنان 

راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟

ایا دهان سرد تو را ، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند کرد ؟

آه ای خموش پاک 

ای چهره ی عبوس زمستانی

ای شیر خشمگین 

ایا من از دریچه ی این غربت شگفت 

بار دگر برآمدن آفتاب را 

از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟

ایا تو را دوباره توانم دید ؟

شادباش

 

سالگشت زادروز دوست نازنینم علی کاغذیان خجسته و فرخنده باد. به یاد سفری که پانزده سال پیش در چنین روزهایی با هم به شهر یزد داشتیم در کنار اصغر سیف الهی و کوروش حمیدی در هتل سنتی راه ابریشم کنار مسجد جامع مستقر شدیم و چه روزهایی خوشی. به امید تکرار آن ها

سپاس داشت

دوست فرهیخته، ارجمند و بسیاردانم جناب آقای فرهاد نژاد رفیعی دادفر پایه یک دادگستری

با درود و سپاس

بر خود فرض می دانم قدردان شما بابت حضور در جلسات چهارشنبه های دفتر به تاریخ چهارشنبه 5 دی ماه 97 باشم. هر چند از ته قلب شما و دیگر همکارانم در دفتر را که مایه ی افتخارم هستید صاحب خانه دانسته و به هیچ کس بابت آمدن به خانه اش خوشآمد نمی گویند. اما برای رواج فرهنگ قدرشناسی که این روزها در اجتماع مان بی رنگ شده، لازم دانستم چنین کنم. گرچه بر این باورم انجام چنین کارهایی مانند این سخنرانی و حتی سنگین تر از آن برای چون شمایی آسان است و امیدوارم این راه را در پیش گیرید و همسان دوره ی کارآموزی خویش پر تلاش باشید. اما به هر حال نیوشیدن گفته های شما برایم لذت بخش است چه، می دانم چگونه دقیق می خوانید. آسیب شناسی اجتماعی و حرفه ای و انسان شناسانه می خواهد تا ببینم چرا کسانی چون شما درس و مدرسه را رها می کنند و کمتر کار علمی می کنند. زیاده گفتم. آنچه پسِ پشت ماست را رها کنیم و به پیش رو بیاندیشیم. هم امیدوارم  و هم خواهشمند که به این تک سخنرانی بسنده نکنید. موضوعاتی را خودتان برگزینید و هوده ی آن را به ما برسانید. برای نظم بیشتر جلسات نیز می توان از پیش اعلام کرد پرسش و پاسخ داریم اما در زمینه خاص تا پراکنده گویی ها کمتر شوند و خیلی کارهای دیگر. پیشنهادهای شما را به جان خواهم خرید و آماده ی انجام هستم. بیشتر به دفتر خودتان بیایید و همکاران جوانتان را راهنمای علمی باشید. برای شما و همسرتان از پروردگار کامروایی و پیروزی را خواستارم.

با دوباره گویی سپاس

علی صابری

8 دی 97

سوگ داشت

 

حضرت آیت الله سید محمود هاشمی شاهرودی رئیس گرامی پیشین قوه قضائیه درگذشت. روحش شاد ، یادش گرامی.

درباره ی پیشینه ی فقهی او همین بس که کتاب فقه جزایی او را با دکتر محمدمهدی الشریف دوست نازنینم و همدوره ی دکتری ام برگ زدیم. عالی بود. همین جا بگویم کتاب خود دکتر الشریف با عنوان منطق حقوق که پایان نامه ی دکتری ایشان است ستودنی است. حتی اگر فرصت ندارید یا حوصله تا تمام کتاب را بخوانید مقدمه ی مفصل آن را که حدود 50 صفحه است ببینید و هوده برگیرید. اما برگردیم به شادروان شاهرودی که هنگام مدیریتش در قوه با تلاش او دادسرا بازگشایی شد. هر چند ممکن است بگویید برگشت صدسال به پس را جبران کرده. ماده 187 نیز دستاورد هنگام مدیریت او است. ایجاد شعب تشخیص که بعد از چهار سال برچیده شد در آن هنگام رخ داد. آیین نامه ی وکالت اجباری را تصویب کرد که در زمان خودش جالب بود. اما مدیریتش به پایان نرسیده بود که دیوان عالی کشور آیین نامه را در عمل بیهوده کرد. دستمزد دادفری یا همان حق الوکاله را کم کرد و گناهش افتاد گردن پیشنهاد کانون وکلا. هرگز مدیران وقت کانون پاسخ ندادند که در این کار دست داشتند یا نه و در هر دو انگاره چرا؟! این از کلیات مدیریت آن زنده یاد . اما درباره ی پرونده خودم که مانند حادثه کربلا هرچه می شود به آن بر می گردم، باید بگویم نخستین دادرس رسیدگی کننده به پرونده های مدنی یعنی سعید نصیرایی تحت فشار بود که رأی ندهد و داشتند جا به جایش می کردند که اگر بعدی می آمد بی گمان رأی نمی داد. قویدل دست و پا زد و هاشمی شاهرودی را ملاقات کرد و بعد درخواستش پی نوشت شد که قاضی شجاعانه رأی دهد و ابلاغ کند. جزئیات خاطره را می دانم اما چون شفاهی است برتر می دانم قویدل خودش نقد کند. این را که او چه گفت، رئیس از چرایی این درخواست پرسید و ... . اما خودم هم نزد آن درگذشته رفتم هنگامی که دستمزد جنجالی پر سر و صدا و پر از هیچم را نمی دادند. دادباخته پرداخت کرده بود. دادگستری نگهش داشته بود. می گفتند زیاد است!!! نزد او رفتم و برای این و نیز دادرس ویژه برای شعبه یک که به پرونده ها رسیدگی می کرد درخواست کردم. ملاقات مردمی بود. همان عوام فریبی که احمدی نژاد خودش کرد. ریشه های پذیرش عوام فریبی فرهنگی است. کتابی را که بابک احمدی به پارسی برگردانده بخوانید. همین الان هم بعضی ها به جای نقد درست روحانی عاشقانه منتظر احمدی نژاد نامی هستند. اگر او یا چون او بیاید با این فرهنگی که ما داریم شک نکنید رأی می آورد. درباره ی ملاقات های مردمی هاشمی شاهرودی، وکیلی خوش ذوق با محاسبه ریاضی و کاملاً دقیق برآورد کرده بود که برای هر مراجع 30 ثانیه وقت می ماند. حال رئیس قوه در این 30 ثانیه چه گره ای را که در دادگاه های نخستین و عالی باز نشده خواهد گشود خدا بهتر می داند!!!!!!! خودش که حرفی نمی زد، تسبیح تکان می داد! اطرافیانش و به ویژه کسی که دست چپش نشسته بود و صدایش را شنیدم و به نظرم ابراهیمی نام داشت درخواست ها را خوانده بودند و به نظرم تصمیم ها را گرفته بودند. به من که رسید آن صدا گفت (یعنی همان ابراهیمی)؛ حق الوکاله را که ما گفتیم ندهند. تا آمدم بگویم چرا؟ گفت پاسخ نمی دهیم. دادرس ویژه را هم گفت که تو وکیلی و به تو ربطی ندارد. نفر بعدی. البته قویدل رفت و هر دو را حل کرد. دادرس ویژه همان مسعود امرایی فرد را نمی دانم چگونه اما حق الوکاله را گفته بود که من با صابری شریکم و آن ها که فکر کرده بودند دزد سر گردنه را گرفته اند استقبال کرده بودند که بیشتر بگوید و او گفته بود به اعتبار شخصیت حقوقی یعنی کانون هموفیلی شریک من است که اگر دستمزد دادفری مرا بدهند کانون نیز منتفع می شود و یک سوم وعده داده شده مرا می گیرد. هاشمی شاهرودی دستور داد اما خانزاده ی عزیز که اکنون رئیس مجتمع مفتح است 9 ماه دیگر پول را نگه داشت و به روشنی به من گفت که تو و قویدل یکطرفه توضیح داده اید. ما می رویم توضیح می دهیم تا این پول به تو نرسد (آبان 87). خرداد 88 پس از 33 ماه با هزار نوع کسر پول را گرفتم. اجرای احکام آن اندازه به من بی اعتماد بود که پول کانون هموفیلی را از حسابم کم کرد و به حسابشان ریخت. بعد باقیمانده را به من داد. کار خیر به زور ندیده بودیم که در این پرونده دیدیم. صدالبته که اصل موضوع را قبول دارم و می پردازم اما شیوه را برازنده ی خودم و کلاً وکیل دادگستری نمی دانم. کاش قویدل خاطرات شفاهی خود را از خانزاده، فؤادیان و دیگران به ویژه کرمی و غیره بنویسد تا در تاریخ بماند. برای جبران زیان خود دادخواست دادم. علی احمدی، دادرس زنجانی شعبه یک رأی داد اما با دفاع جانانه ی سامان آقالر ثالث، محمد عشقعلی، مهرزاد جمشیدی و محمدرضا ادریسیان قوه قضائیه از چنگال عدالت گریخت. آری؛ شادروان هاشمی شاهرودی بی گمان حقی از خدا برگردنش ندارد. روحانی بوده ، مؤمن و پاکدامن اما حق من به عنوان حق مردم بر گردنش است به عنوان رئیس قوه قضائیه. دیگر نیست تا آن را ادا کند و اگر هم بود نمی توانست. حتی اگر به ظاهر و به زبان هم بگویم که او و هم دستانش در این داستان را بخشوده ام قلبم این را گواهی نخواهد داد. نمی توانم از حق مسلم خویش و ظلمی که به عنوان یک وکیل در حقم شد بگذرم. داوری با پروردگار. امید که همه ی ما از جمله آن شادروان را بیامرزد. مسئولیت همه گفته ها با من است و برای آن مدرک و سند دارم . بدیهی است هر کس پاسخ دارد یا نکته ای، با کمال میل خواهم شنید و همین جا چاپش خواهم کرد. آمرزش ایشان و شکیبایی بازماندگان را از پروردگار خواستارم.

 

علی صابری

8 دی 97

سپاس داشت

 

دوست ارجمند و گرامی

جناب آقای دکتر کلانتریان

با درود و سپاس

از سوی خویش و همه ی همکاران دفتر و دیگرانی که در امر وکالت با من همکاری داشته اند مراتب قدرشناسی خویش را پیشکش شما می کنم. دیشب هنگام گوش دادن به فایل صوتی سخنرانی شما با عنوان " آثار ابطال رأی داور" که به همت گروه وکلای همراه برگزار شده بود شنیدم که نسبت به من ابراز لطف کردید. بدیهی است که شنیدن تعریف مرا خوشحال کرد آن هم از زبان دادرسی خوشنام و دادفری کوشا چون شما. اما این تعریف مانند مدال طلای المپیک فقط چند ثانیه شادی دارد و بار مسئولیت تعریف شونده را سنگین می کند. امید که دست لرزان و ذهن کم توانم تاب کشیدن این بار را داشته باشد. اما اجازه دهید همین جا نکته فرهنگی ابراز کنم؛ حتی اگر شایسته ی تعریف های شما باشم و به واقع کارم مؤثر بوده باشد گفته شما کم اثرتر از کار من نیست. جدا از دادن روحیه و کارمایه به من، عملکرد جنابعالی در روزگاری که قدرناشناسی و تملق و غیره سرلوحه رفتارها است آموزشی درخور برای جوانان است که بدانند در برخورد با پیشینیان چه کنند. به نظرم این نکته فرهنگی و آموزشی غیرمستقیم از سوی شما اگر مهم تر از استدلال هایتان درباره ی آثار ابطال رأی داور نباشد (که هست)، دست کم به همان اندازه مهم است. حال اجازه دهید از این رویکرد انسانی تان حسن و یا سوء استفاده کنم. پیرو گفت و گوهای تلفنی پیشین از سوی خویش و همه ی همکارانم در دفتر وکالت به ویژه دبیران جلسات چهارشنبه ها (اعظم نریمان و مرتضی درویشی) رسماً از شما دعوت کنم در جلسه چهارشنبه 7 آذر 97 ساعت 15 در دفترم که محفلی است دوستانه و صمیمی ایراد سخنرانی کنید. تعیین موضوع با شما. تنها پیشنهاد می کنم درباره ی چگونگی نگارش رأی از سوی داور که می دانم پژوهشی در این باره دارید برایمان سخن بگویید. به هر حال تابع شما برای اعلام دقیق موضوع خواه آنچه من پیشنهاد کردم، خواه موضوع دیگری هستیم. خواهشمندم با پذیرش این درخواست من و همکارانم را مفتخر فرمائید، زودتر اعلام نظر کنید تا مقدمات اطلاع رسانی فراهم شود.

باز هم سپاس و هزاران سپاس

تندرست، شاد، پیروز و پایا باشید.

علی صابری

22 آبان 97

سوگ داشت

این متن را دوست نازنینم و همکارمان علی سلیم جو همکلاسم در دوره کارشناسی برایم فرستاده بدون ذکر منبع و نگارنده آن. اما زیباست و باید با حفظ حقوق نویسنده اش به آگاهی همگان برسد.

 از شمار دوچشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

پاییز بود؛
اولین روز درس بود!....

 نشست پشت میز،با آن چهره همیشه صمیمی.از پایین آن عینک ته استکانی همه را ورانداز کرد.
شاید من و ما جزء خوشبخت ترین ها بودیم که آغاز راه را و اولین روز  درس را با مقدمه علم حقوق شروع کردیم. ازروی متن یکی از بهتری های دانشکده، وشارح ان استاد فقید مرحوم دکتر عراقی بود. 
استادی که همیشه خود را «معلم حقوق»معرفی می کرد.استادی که جایگاه او نه تنها معلم حقوق بلکه بسی والاتر بود. معلمی که به تمام عیار «دغدغه انسانی» داشت، کسی که در ان روزگار پر مشتری رشته های پُر و پیمانِ شیک و 
پول ساز،رشته رنجبران و خستگان تاریخ رابرای خدمت برگزید و این گزینش انتخابی از روی ناچاری نبود.!
عدالت از همان جوانی همراه او بودتا جایی که پای او را از دانشگاه تا محبس قزل قلعه کشانید و معلوم نبود که اگر شفاعت استادش -امام جمعه وقت پایتخت -نبود کارش بکجا می کشید!
فراموش نمی توان کردزمانی را که از «عدالت توزیعی »سخن می گفت؛شوری در جان و برقی در چشمان داشت فراموش ناکردنی.
خیلی سعی کرد تا ولیعهدی برای تحصیل در رشته خود  و حفظ حقوق کار در دانشکده بیابد، ازآنانی که برای ادامه تحصیل عازم فرنگ بودند عاجزانه همت بسیار  بدرقه راهشان کرد تانگذارند کورسوی آتش افروخته حقوق پابرهنگان خاموش گردد اما نشد.در پاسخ  درخواست آن بزرگمرد،یکی از دانشجویانش چنین گفت:استاد! قبری که سرش گریه می کنی توش مرده نیست!
و اینچنین او یگانه ماند و یگانه رفت!...
امروز گذشت و هیچگاه نفرین شدگانی که در قعر معادن با چهره های سیاه و گرد زغال سنگ گرفته که دو گوی سفید ازمیانش بیرون زده است ندانستندکه چه کسی درگذشته است،شاید انبوه کارگران وبیکاران  عبوس و قیافه در هم کشیده میادین شهرها ندانند که امروز قدیسشان رخت ازین جهان بربسته است،اما این ضایعه از چشم خیل عظیم دانش آموختگان عدالت دوست و عدالت ورز دورنمانده است!امروز بسیار چشمان گریست و بسیار گونه ها خیس شد. 
امروز مردی از جنس بلور شکست و به سایه رفت!

پاییز بود!
اولین روز درس بود.
و اکنون نیز
 پاییز است
درست مثل بیست و هفت سال پیش!

سوگ داشت

 

برای سالگشت سوگ داشت استادم دکتر سید عزت الله عراقی


اگر نبود کشش و کوشش دوست نازنینم سید محمد موسوی مقدم اکنون چیزی برای نگاشتن نداشتم. پیگیری، پایداری و شکیبایی او موجب شد کتاب "به رنگ خون" هم هنگام با سالگشت درگذشت استاد به بازار آید. به لطف دوست دیگرم محمد جلالی که او نیز مانند دیگر محمد ورودی سال 69 دانشکده حقوق دانشگاه تهران است در مراسم سالگشت سوگ داشت در منزل استاد که پری شب برگزار شد از جدال عقل و عشق گفتم و گفتم که چرا پیشکش به استاد را روی جلد کتاب نیاوردم. بهترین برداشت درباره ی کتاب را همسرم مهناز کاظمی گفت. که اگر نبود پیگیری های جناب موسوی مقدم من در قید گردآوری مطالب نبودم. دریغ که به هنگام پیوند زناشویی ام یا به اصطلاح برای خواندن خطبه ی عقد (23 اسفند 88 ) استاد عراقی عمل جراحی کرده بود و هنگامی که تلفن کردم تا بیاید و به اصطلاح خطبه را بخواند بخت یارم نبود و نتوانست بیاید. یادم نمی رود هنگام مصاحبه ورودی دکتری ( آذر 77 ) چه اندازه دوست داشتم استاد در جلسه باشد و به عنوان استاد راهنمای پایان نامه ی کارشناسی ارشدم به پشت گرمی اش و پشتیبانی اش دلگرم باشم. استاد به ظاهر بیماری چشمی داشتند. اما به واقع نیز به قرار شنیده ها با استاد کاتوزیان اختلاف نظری داشته اند که چون هر دو دستشان از دنیا کوتاه است داوری نمی توان کرد. ظاهراً دکتر عراقی مسئول مجله دانشکده بودند و گفته بودند همه نوشته ها باید داوری شود و استاد کاتوزیان برآشفتند که حتی مقدمه علم حقوق از روی کتابشان درس داده می شود که مقاله های او برتر از داوری شدن است. من همان هنگام در مجله دانشگاهی گفتم که بین دوست داشتن و احترام گذاشتن نخستین را بر می گزینم و جانب عراقی را می گیرم که اگر مقدمه ی علم حقوق کتاب خوبی است به لطف خوب درس دادن عراقی است. بگذریم. در این باره ها بسیار می توان گفت و همین جاهاست که می توان دموکراسی در جهان سوم را نگریست و قاعده و استثناء را بازشناخت و فرهنگ تعارف و نقدناپذیری را به سادگی مشاهده کرد. سالگشت استاد هم هنگام شد با از دست رفتن فرزند دلبند دوست نازنینم و نزدیک بود سخن گفتن در مراسم استاد را نیز که به لطف محمد جلالی و تهمورث بشیریه و سعید رضادوست و صد البته خانواده استاد (همسر گرامی و فرزندانش) ممکن شده بود مانند سخنرانی برای بختیاری ها (کانون وکلای شهرکرد) از دست بدهم اما این بار بخت یارم بود و ماجرای تیر ماه که آن هم به دلیل از دست رفتن فرزند دوست دیگرم محمدرضا بوذری پیش آمده بود تکرار نشد. به همین اندازه بسنده کنم هنگامی که کتاب در بازار پخش شد خواهم نوشت که چرا پیشکش به استاد روی جلد نیامده. اما اکنون آن بند از پیش جستار را که درباره ی موضوع است می آورم؛« چه اندازه دوست داشتم استادم عزت الله عراقی با آن نگاه اجتماعی ویژه به حقوق در میانمان باشد و بپذیرد که بر این کتاب مقدمه بنویسد اما به ظاهر که زود دیر شده. پس چشم آن دارم که کتاب تا بیست آبان یعنی نخستین سالگشت درگذشتش به بازار بیاید و آن را از هم اکنون پیشکش یاد و خاطره او می کنم.»

 

سوگ داشت

 

دوست نازنینم هم مدرسه ای عزیزم، اسماعیل محمدی که با هم پیشینه ی سی و چند سال رفاقت خانوادگی داریم در سوگ یگانه دختر دلبندش زهرا خانم ده ساله ی نازنین نشسته است. با او و همسر و پسرش در این اندوه انباز و همدردم. از پروردگار آمرزش آن سفر کرده و شکیبایی بازماندگان را خواستارم.

علی صابری

19 آبان 1397

شادباش

 

جناب دکتر صابری
با درود 
با سپاس فراوان از پیام پر مهر شما، برخود لازم می دانم در مقام قدردانی سخنی کوتاه را بیان کنم؛ 
احساس غریبی است هنگامیکه که تبلور ذهن استادت را می بینی که در توصیف تو نقش می بندد. ترکیبی از غرور و خجالت. نمی دانی این را مرهون شایستگی خودت هستی یا علاقه بی منطق استاد که دومی مسلم تر است.  
علی جان؛ از بخشی از خاطراتمان گفتید. یادش به خیر سفر اسپانیا، مسابقات فوتبال با پارسیان و صد البته شکیبا، یادش به خیر..... اما بگذار من هم کمی، فقط کمی از خاطراتم بگویم. نه خاطراتم با شما بلکه خاطراتم از تأثیرتان در زندگی حرفه ایم که شاید به یاد نداشته باشید. با بزرگ منشی از نظم  اینجانب فرمودید ولی یادم هست سال 1383 که در مورد پیوستن به ماهان با شما مشورت کردم حداقل فایده پذیرش این مسئولیت را، نظم و انضباطی حرفه ای دانستید و همواره در این راه مرا راهنمایی فرمودید . آری اگر نظمی هست مرهون شماست. از اصول گفتید و نفرمودید که خود درس اصول را مانند هر استادی در عمل بارها به من آموختید. برای همین اصول در مسیر تلاش حرفه ای خودتان بسیاری از فرصت ها را نادیده انگاشتید و نیز هزینه های بسیار مادی و معنوی پرداخته اید.  
در پایان چون نمی خواهم نمایان شود توانایی نگاشتن متنی در خور  شخصیت فرهیخته  شما ندارم، سخن کوتاه میکنم با حرفی از دل؛  
" علی جان همواره بر خود می بالم که شما مرا دوست خود می دانید" .


ارادتمند همیشگی شما 
مهدی چای بخش

شادباش

 

نهم آبان زادروز دوست نازنینم، مهدی چای بخش بر او و خانواده ارجمندش خجسته باد.

نقل به مضمون می کنم؛ رامین جهان بگلو در مقدمه ی یکی از کتاب هایش جمله ای از هگل فیلسوف آلمانی می آورد ( که البته هگل را به دلیل اندیشه های غیر دموکراتیک دوست ندارم و جامعه ی باز پوپر را می پسندم) بدین معنی که تنها درسی که تاریخ به ما می آموزد این است که پادشاهان و دیکتاتورها از تاریخ هیچ نیاموخته اند. به برداشت خودم یعنی دل به روزهای تاریخی نباید بست. روی دیوارش می توان نقاشی کشید. پس اگر روزی به دلیل هم هنگامی با زاده شدن پادشاهی مهم باشد درخور تکیه کردن نیست. انقلابی می شود. پادشاه، یاد و روزش می روند و تمام. از این جهت نهم آبان نیز بدین سان است. نیز به جغرافیا هم نباید تکیه کرد. نام مکان ها به سادگی دگرسان می شوند. نمونه اش نهم آبان زادگاهم که اکنون سیزده آبان نامیده می شود. اما بالاتر از تاریخ و جغرافی چیزی هست که گذر زمان تکانش نمی دهد. مهم ترینش یادبود دوستان است. خواه به واقع، خواه بر پایه ی تاریخ آن هنگام پذیرفته ایم که زادروز مهربان دوستم آقا مهدی نهم آبان است. رخدادهای تاریخی دیگر را به دور می افکنم و فراتر از نام زادگاهم این روز را در قلبم جای داده ام. با خود پیمان داشتم که تأثیر دور و نزدیک محمدحسین شهبازی در زندگی ام را با نوشته ماندگار کنم. بر سر پیمانم هستم. آه که هنوز رخ نداده است. بی گمان یکی از آنها نقش او در آشنایی من و مهدی بود. آقا مهدی طرح نوین کلاس می رفت و مهمانی دادند و گذشت تا سال 83 که من پس لرزه های شکست عاطفی را پشت سر می نهادم و مهدی نیز درگیر حقوقیِ چیزی مانند آن شده بود. پس از سه سال بود که یکدیگر را دیدیم و ستاره هایمان با هم جور شد. به گونه ای که شب یلدای سال 84 را با هم سپری کردیم. چندی بعد او ازدواج کرد و ارتباط خانوادگی نیز شکل گرفت و پابرجا ماند. سفرهای اصفهان و کشور اسپانیا با تیم فوتبال کانون وکلا به هم نزدیکترمان کرد. در گروه وکلای پارسیان یار یکدیگر بودیم و سال نخست فوتسال کانون، او سرگروه تیم بود و من به اصطلاح سرمربی. سال دوم او با پارسیان ماند و جام را بالای سر برد. اما از دوره ی سوم فوتسال، شکیبا را تشکیل دادیم و در برد و باخت کنار هم بودیم. هم سرمربی تیم بوده و هم سرگروه و به هر دو اعتبار جام گرفته است. همکاری مان در پرونده ها نیز برکسی پوشیده نیست. کنار او که باشی همه چیز را اصولی می یابی با دقت و نظمی خاص. اما فراتر از این هاست دوستی مان چه، در این باره ها می توان دگرسان اندیشید. تند و کند رفت اما همچنان رفیق بود.

 آری، چنین است ماجرای رابطه ای که وا می داردم قلم برگیرم و زادروزش را از ته دل شادباش گویم. باشد که همه ی دوستی های این دنیای دل نابستنی دلبستنی باشند.

سوگ داشت

 

سرور ارجمند جناب آقای حشمت  رستمی درونکلا

دادرس گرانمایه دادگاه های تجدیدنظر استان مازندران

درگذشت پدر گرامیتان را تسلیت گفته و برای ایشان آمرزش و برای بازماندگان از جمله جنابعالی شکیبایی را از پروردگار خواستارم.

علی صابری

97/7/29

 

 

شادباش

یکم مهر، زادروز دوست نازنینم اصغر سیف الهی بر او و همسر و فرزندش خجسته و فرخنده باد.

1-  نمی دانم برای زود به مدرسه رفتن شناسنامه اش را یک مهر گرفته اند ( که در اینصورت باید 31 شهریور می بود تا مؤثر باشد) یا به واقع به گیتی آمده ی یک مهر است. اما هرچه هست، چه زود به مدرسه رفته باشد، چه به هنگام و چه دیر، به دلیل به قول سعید عباسپور هم چشمی (معلولیت بینایی) به یک مدرسه رفتیم (شهید محبی) . من سال 59 رفتم که او حتماً بوده اما کوتاه ماندم و به شیخ محمد خیابانی در شهرری رفتم و 61 برگشتم. از آن سال می شناختمش. البته آن ها یک کلاس بالاتر از ما بودند. پس دوستی چندانی نداشتیم. دوست مشترک بعدی مان اسماعیل محمدی در دوستی اش با ما فراز و نشیب داشت و با او فاصله گرفت و به من پیوست. پس عامل پیوند ما نشد. تنها یادم می آید در اردوی تابستانه ی مدرسه در بابلسر در سال 66 در مسابقات علمی دانش آموزی با یکدیگر هم گروه بودیم که در فینال به تیم سعید روایی و عزیز محمد وند آذر باختیم و دوم شدیم. اسفند 66 سال موشک باران تهران من اول دبیرستان بودم که در بهار 67 امتحانات دوسومی برگزار شد و من و حبیب زارع دوم بیرستان را نیز به اصطلاح جهشی خواندیم و پاییز آن سال دانش آموز سوم دبیرستان مدرسه شدیم. اینگونه بود که با اصغر همکلاس شدم و شروع شد آنچه باید بشود. چه فوتبال ها که با هم بازی کردیم و هم تیم بودیم و سال چهارم برای کنکور خواندیم و پیاده از مدرسه تا فلکه دوم آریاشهر گز کردیم و گپ زدیم و جزوه رد و بدل کردیم و ... . آرزوی مان رفتن به دانشگاه تهران بود که رفتیم. او فلسفه خواند و من حقوق. موسیقی را پی گرفت و وارد عالم هنر شد. در دوره دانشگاه کمی از هم دور شدیم. اما شادروان محمدرضا نامنی برای مؤسسه عصای سفید گروه موسیقی می خواست و اصغر که به آنجا آمد دستمان به یکدیگر قفل شد و دلهایمان به هم زنجیر.
2-  نمی دانم این ویژگی جهان سوم است که نه، چون آمریکای جنوبی ها چنین نیستند. ویژگی شرق هم نیست. مال خودِ خودِ ایران و مال خود ماست. فرهنگی است که به ما وصله شده. ربطی به سیاست و حکومت هم ندارد. همه ی ما خودسانسوریم. جرأت نداریم درباره ی عشق های ناکام مان بنویسیم. من و اصغر نیز بیرون از این دایره نیستیم وگرنه باید برایتان با آب و تاب می نوشتم. درسال 78 به دعوت جامعه معلولین برای سخنرانی به یزد رفتم و اصغر و اسماعیل مرا همراهی کردند که اتوبوس خراب شد و در اتوبوس دیگری جایمان دادند تا صبح با اصغر چه ها گفتیم از شور جوانی. سال 81 نیز به من تلفن کرد و از مهرآباد آمد. غروب روز پاییزی بود. سر سی متری گلها محله خانه ی پدری ام قرار گذاشتیم رفتیم دفتر امیرآباد. ساعت ها گپ زدیم. جمله ی معروف را رها کنید و به جمله ی من دقت کنید. آن ها که با هم، برای هم و در کنار هم گریه کرده باشند با هم و در کنار هم خواهند خندید. از عاشق شدن ها و فارغ شدن ها بگذریم که داستانش نگفتنی است. اسامی را که نمی شود آورد پس چه هوده از خاطره نگاری.
3-  سال 83 پس از درگیری و ناکامی عاطفی که اصغر دوست همیشگی ام همواره کنارم بود و-صد البته پوزش خواه محمدرضا بوذری (مدیر) و پدر و مادرم نیز هستم که به دلیل معلولیتم مورد توهین خانواده ی طرفم قرار گرفتند – در آریا شهر خانه خریدم و تا مهر 84 که اصغر آقا ازدواج کرد و رفت یک سالی هم خانه بودیم. شریک غم و شادی یکدیگر تا آنکه او به پیوند آسمانی تن داد. البته چرا آسمانی مگر آسمان چه خیری دارد که زمین ندارد؟! از این شعارزدگی بگذرم و بگویم این زمینی ترین پیوند یعنی ازدواج که من هم سال 88 بدان زنجیر شدم فراز و فرودش شگفت است. او قرار بود زودتر ازدواج کند که نشد. بعد نوبت من شد که نشد. سپس او ازدواج کرد و سپس تر من. آن یک سال که خاطرات شبانه روزی دارد. مولوی با آن عشق آسمانی می گوید: « رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن» . اما من و اصغر در دوستی کاملاً مهرآمیز اما زمینی هیچ گاه نگفتیم برو سر به بالین بنه و تنها مرا رها کن بلکه همواره در کنار یکدیگر دست دوستی دادیم.
4-  ماجرای دلدادگی با دوستان پایان ندارد. همین اندازه بگویم که او خلاق است و باهوش. اهل کتاب است و هنرشناس. با من که هیچ، با هیچ کس دشمن نبوده اما اگر بشود نیز دشمنی است دانا. این دانایی را در اختلاف نظرهای گاه و بی گاه مان که طبیعی نیز هست نشان داده. آری، ماجراهاست در این نشست و برخاست های درازدامن.
پی نوشت:

این ها را هر سال دیگری نیز می شد نگاشت. قرعه به امسال افتاد. اما آنچه ویژه ی امسال است آنکه هفته پیش من و او با فرهاد خضرائی و مدیر، مهمان دوست کلاردشتی مان فاخر سرداری نژاد بودیم. هوشنگ خالقی، مصطفی شریفی و ابوالقاسم فقیه کنارمان بودند. نوار ماهور استاد شجریان را (دقیقاً نوار نه سی دی) گوش دادیم با آهنگی از شادروان مشکاتیان و نی محمد موسوی. اصغر آقای موسیقی دان و موسیقی شناس بدون آنکه بخواهد درس بدهد یا چیزی یاد ما بدهد گفت که؛ ماهور دستگاهی است برای مفاهیم عاشقانه ی ساده ی زمینی بر خلاف مثلاً نوا که دستگاهی است برای مفاهیم عمیق و غزل های حافظ. همان جا بود که فهمیدم چرا صدای استاد بر روی غزل های سعدی بیشتر جذبم می کند. اینگونه بود که دانستم چرا غزل (هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم) را از بن جان دوست دارم. بیتی از آن را داده بودم با خط خوش نوشته بودند و 25 مهر 88 زادروز همسرم در کافه شوکا به او هدیه کردم و این چنین بود که پیوندمان سرگرفت ( مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی     که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم ). آری، پیوندها و دوستی ها ی ساده اما دوست داشتنی زمینی که باید پاسشان داشت. همین جا زاد روز فرزند اصغرجان، کسرای عزیز یعنی 9 شهریور و زادروز همسرش مرجان خانم سبحانی یعنی 27 مهر را نیز گرامی بدارم و به روح شادروان برادرش که 31 مرداد 86 از میان ما رفت درود بفرستم. این چنین است که می بایست در غم و شادی کنار هم باشیم و یکدیگر را بی دلیل دوست بداریم وگرنه که آن رویکردها آن چنان ناهمسان است که جایی برای عشق ورزیدن باقی نمی ماند.

سوگ داشت


پی نوشتی بر یادداشت همکارمان محسن قربانی


دیروز متن دلنشینی از همکارم محسن قربانی به مناسبت چهلمین روز درگذشت محمدحسین بوذری را خواندید. با سپاس از ویژگی منحصر به فرد نامبرده که چیزی نیست جز قدرشناسی و به تعبیر عرفی حرمت نان و نمک. بدینوسیله به آگاهی همکاران و خوانندگان می رسد مراسم چهلم، روز پنجشنبه 1 شهریور 97 ساعت 16:00 در قطعه 317 بهشت زهرا برگزار می شود. بی گمان افزون بر شادی روح آن درگذشته، حضور همکاران تقویت روحی بازماندگان را موجب خواهد شد. بی گمان در فرصت مناسب درباره ی ویژگی قدردانی و قدرشناسی و کمبود فرهنگی این عنصر قلم خواهم زد.
عید قربان بر شما مبارک.

 

علی صابری

30 مرداد 97

شادباش

 

یکم شهریور، روز پزشک بر همه این عزیزان خجسته و فرخنده باد.

پارسال که چنین روزی هم هنگام شد با پایان کار ما در شورای شهر و نیز آخرین مرحله ی شیمی درمانی من، به دوستان پزشکم تلفن کردم. حتی پا را فراتر گذاشتم و به محمود کاظمی و محمود عباسی متخصصین حقوق پزشکی (هر دو حقوقدان ) زنگ زدم. امسال از فرصت فراهم شده در محیط مجازی هوده می برم و اعلام می کنم. در این یکساله کم و بیش به مسائل حقوقی پزشک و بیمار اندیشیده ام . در سخنرانی خود در نقد فیلم پشت دیوار سکوت که سفارش می کنم آن را ببینید به روشنی گفتم ضد پزشک نیستم اما از این هم نمی توان گذشت که در جامعه ی بهم ریخته ی ما که ربطی به افزایش قیمت دلار و سیاست هم ندارد و خانه ویران تر از این حرف ها است، از نظر حقوقی در بحث مسئولیت پزشک، هم پزشک و هم بیمار ناراضی هستند. به یاری حسین مشایخی که سپاسش باد فایل های شنیداری مباحث حقوقی پرونده پزشکی عباس کیارستمی را نیوشیدم. نشست ها با پایمردی محمد اسدی که شخصی او را نمی شناسم برگزار شده بود. آنجا مطرح شد که بعضی پرونده ها فرصت است برای بازنگری. هنرمندی از دست رفته، مهرجویی از قتل به دست پزشکان حرف می زند، تب و تاب و حمله و گریز و دفاع بجا و نابجا اما ته ماجرا هیچ. هنوز هم دادفران را به نشست های کمیسیون پزشکی قانونی راه نمی دهند. هنوز لکه ی تهدید رئیس پزشکی قانونی که به روشنی من و قویدل را آزار داد بر تارک نظام قضایی و خون های آلوده باقی است. هنوز گام مهمی در بخش بندی مسئولیت کیفری و مدنی پزشکان برنداشته ایم. مرگ کیارستمی تنها هیاهو بود و بس. هیچ دگردیسی ایجاد نشد. در تعطیلات نوروز کتاب گفت و گو با کیارستمی نوشته ی مهدی منتظر ساوجی را خواندم و یادداشت برداشتم. در آن کتاب نوشته ای هست که پزشکی سینما شناس آن را نگاشته. حتماً کتاب را بخوانید. با چاشنی طنزی از رمان طعم گس خرمالو نگاشته ی زویا پیرزاد که پیش از این نیز واژه هایش را به کار برده بودم. آهنگ آن داشتم که پرونده عباس کیارستمی را بهانه کنم و چیزکی بنویسم. یادداشت ها را گم کردم. انگار یادداشت برداری به من نیامده اما کتاب پیش گفته را خودتان بخوانید. داوری می کنید و دستتان می آید. از نظر حقوقی چه دردسرهایی داریم. با مهدی شیرخانی قرار داشتم بر سر مزار کیارستمی رویم و عکس بگیریم تا این نوشته با آن آذین بسته شود که آن هم نشد. پس به گفتن شادباش به جامعه پزشکی بسنده کرده. عید قربان، عید بندگی را به همه خوانندگان تبریک می گویم. رقابت های آسیایی ورزشکارانمان را ببینیم و کمی از فشار عصبی رها شویم چرا که در علم و فن جایی برای شادمانی نداریم. شاید گاه در ورزش رؤیاهایمان برآورده شود وگرنه دست کم در حقوق که خوانده های ماست چیزی برای گفتن نداریم و هر چه می گوییم در عمل پیش نمی رود و درجا می زنیم.

سوگ داشت

 

به مناسبت چهلمین روز درگذشت محمدحسین بوذری

 

به نام حضرت دوست


هوالحبیب الذی ترجی شفاعته        من کل هم و غم مقتحم


وقتی کودک بودم, ترس و دلهره ای عجیب همواره با من بود؛ می ترسیدم پدر و مادرم را از دست بدهم. بیشتر از پدر نگران مادر بودم. او را شکننده تر و آسیب پذیرتر می دیدم. نمی دانم خاستگاه و منشا این واهمه چه بود! حتی وقتی به مدرسه رفتم و کمی از خردسالی فاصله گرفتم, باز فکر فراق همیشگی والدینم رهایم نکرد.در افکار کودکانه ام دنبال راهی برای جاودانگی آنها بودم اما نتیجه ای نداشت. گاهی شبها برای آنکه خودم را نزدیکتر به پدر و مادرم احساس کنم و طول مدت خواب را هم با کمی راحتی خیال بیشتر سپری کنم , یکی از روسری های مادرم را دور از چشم دیگران در زیر لباسم پنهان می کردم و به گونه ای به خود می بستم و گره می زدم. این کار به من آرامش حضور می داد.
بزرگ تر که شدم , اساس این ترس و حس ناشی از آن از بین نرفت هرچند شکل واکنشهای من هم همگام با تغییر سن و سال عوض شد.
به بزرگسالی رسیدم و ازدواج کردم و بنابر معمول , محل زندگی ام عوض شد.بازهم نگرانی ها از بین نرفت بلکه بیشتر شد چرا که پدر و مادر به سنین بالای 60 و 70 رسیدند و ضعفها و بیماریها دلایل ملموس تری برای دلواپسیهای کهنه شدند.
اکنون دو سال است که خداوند متعال فرزندی به من عطا کرده. روزی یکی از دوستان نزدیکم پرسید که چه حسی داری؟ گفتم  پاسخ کلی همان است که همه می گویند  و درست هم می گویند؛ فرزند شیرین و دلخواه است, اما برای من این شیرینی همراه و آمیخته به دلشوره آسیب و صدمه و یا ازدست دادن است. به قول محمد بهمن بیگی ؛ " برای غم و غصه ها می توان چاره ای اندیشید اما اضطراب ها و دلهره ها چاره ناپذیرند". من حالا هم نگران پدرهستم هم مادر و هم فرزند. وای و هزار وای که همکار عزیز ما آقای محمدرضای بوذری در کمتر از یکسال هم پدر را از دست داد و هم مادر و هم فرزند را...
آی آقا " رضا" ی نازنین , نمی دانم چگونه ای و روزگار را در این ایام ناسازگار چگونه می گذرانی؟ ولی حتی تصور ناگواریها و مصائبی که برتو گذشته از توان من ضعیف خارج است و انسان را زمین گیر می کند!!


               تلخ است روزگار من و روزگار, تلخ
              دور سپهر و گردش لیل و نهار, تلخ
              در گوش من حدیث بهار و خزان یکی است
             بیم خزان سیاه و امید بهار , تلخ
            سهراب را نصیب ز مهر پدر چه بود؟
            دیدار تلخ بود و سرانجام کار, تلخ
-----------------------
شاید نتوان در فرصت اندک مراسم سوگواریها که کلیشه ای هم هستند ( و البته چاره ای هم نیست) , حرف دل را به دوستان صاحب عزا زد و آن گونه که شایسته است با آنها همدردی نمود اما این رخصت و فرصت هست که در زمانی و مجالی مناسب تر , قلم را در همراهی با رفقای مصیبت دیده کمی بگریانیم و ناگفته ها را به گوششان برسانیم.
محمدرضای بوذری یا به تعبیر دوستان نزدیکترش, " مدیر" , از آن دست انسانهایی است که در این زمانه و ایام  باید در روز روشن چراغ برکف گرفت و دنبالشان گشت و صد البته که چقدر دیریاب و کم مانندند!
(این سخن را نه از روی مدح و ثنا می گویم و نه اغراق و گزافه ای در آن است. حداقل آنهایی که این بنده ناچیز را می شناسند می دانند که در کنار همه تقصیرات و کوتاهی ها , از یاوه گویی فاصله دارم).
من " مدیر" را از سال 1382 می شناسم و حدود 5 سال شانس و افتخار آن را داشتم که در دفتر وکالتی که نیمی از آن متعلق به وی و مشترک میان ایشان و استادم دکتر علی صابری بود فعالیت کنم. بنده در سال 83 تازه کارآموز وکالت شده بودم و آقای بوذری چندسال بود که وکیل دادگستری بودند. قبل از وکالت, در دادگستری به عنوان مدیر دفتر اشتغال داشتند و موفق شده بودند که " مدیر دفتر نمونه کشوری" شوند. اولین خصیصه ای که هرکسی در برخورد نخست با ایشان برایش مشخص می شد, فروتنی و خوش خلقی و بی تکلفی "آقا رضا" بود و همچنان هست. دفتر امیرآباد, دو اتاق داشت؛ یکی برای دکتر صابری و دیگری از آن " مدیر". من هم کارآموز بودم و هم دستیار دکتر صابری, پس استفاده از اتاق ایشان طبیعی بود اما سینه گشاده و دل بی عقده آقای بوذری و درویش صفتی واقعی او موجب شده بود که اتاقش عملا تبدیل به اتاق همکاران دکتر صابری شود. 
در آن دوران یعنی سالهای 83 و 84  دفتر دکتر صابری هنوز از نظر کمیت و آمد و شد و پرباری حضور کارآموزان متعدد به مانند اکنون نبود. یک سال تمام فقط من بنده بودم و بعد از آن دوستان و همکاران گرانقدر دیگری چون سرکار خانم ها مهناز کاظمی, مژده محمدیان و ندا حکیمی به جمع ماپیوستند و سپس تر فرهاد نژاد رفیعی, محمد صابری, مصطفی کاظمی و دیگران.آقا رضا هم اتاقش را بی دریغ و چشمداشت در اختیار کارآموزان قرار می داد و هم تجربیاتش را. ایشان با همه افراد دفتر, چه خانم و چه آقا  در کمال ادب و احترام و فروتنی رفتار می کردند و هیچگاه ندیدم که از موضع بالا و برتر با احدی مواجه شوند. هر بار که بنا بر وظیفه اخلاقی از " مدیر" بابت اینکه امکانات خود را با روی باز در اختیار همکاران و کارآموزان قرار داده سپاسگزاری می کردم, همیشه یک جمله از زبان ایشان تکرار می شد که بازهم نشانگر بی ادعایی و خاکی بودن ذاتی این مرد بود, می گفت: " چرا تشکر می کنید؟ اینجا مقداری خشت و گل است که همگی داریم از آن استفاده می کنیم". 
دایره و وسعت روابط صنفی و شغلی جناب آقای بوذری کنترل شده و محدود است و به همین دلیل ( والبته خوشبختانه) مدعی و رقیب ندارد و از پاره ای دردسرها و مزاحمت های جاه طلبان در امان است.
بی تردید کسانی چون دکتر علی صابری و آقای کوروش افشار که با " مدیر" نزدیک تر هستند و سوابق دوستی و کاری طولانی و عمیق تری با وی دارند, زوایای پیدا و پنهان بسیاری از شخصیت و فضایل نفسانی وی می توانند بر بشمرند اما برای من ( در کنار همه بزرگواریهای محمدرضای بوذری)  یک خصوصیت مهم تر و برجسته تر می نماید؛ نامش را نمی دانم چه بگذارم اما تصور می کنم با واژه امروزین " ظرفیت" و " جنبه" بیشتر نزدیک است. بسیاری از ما افرادی را می توانیم نشان دهیم و به یاد آوریم که چگونه با تغییر وضعیت مالی و به قول قدیمی ها , با خوردن دری به تخته و بهتر شدن اوضاع مادی , رنگها عوض کرده اند و رویه های دیگری در زندگی در پیش گرفته اند که کمترین آنها فراموشی گذشته و بی اعتنایی به دوستان دوران بی رونقی است و برخی دیگر پا را فراتر گذاشته , عادات و رفتارهای زشت و از سر شکم سیری پیشه کرده اند که به گفته سعدی " اعاده ذکر آن نکردن اولی تر است".  بلی, آقای محمدرضا بوذری روزگاری کارمند دادگستری بود اما پس از تلاش و تحصیل علم  و ورود به کسوت وکالت , با پاکدستی, سخت کوشی و کار گروهی و اثبات لیاقت و امانتداری , نتیجه مادی زحمات خود را دید و الحمدلله  تعالی از مال دنیا کم نیاز شد اما و صد اما تا این ساعت و روز هرگز دچار نخوت و بدمستی نشد  و دست و دامن به پلشتی ها نیالود و البته که این کم چیزی نیست و رسیدن به این مرحله از سلامت نفس, کار کوچک وبی اهمیتی نمی تواند باشد و مولای متقیان چه زیبا فرمودند که " تعرف الرجال فی تقلب الاحوال"  آری در دگرگونی هاست که انسان شناخته می شود.

جناب آقای بوذری؛ آقا رضای عزیز؛ خداوند بی همتا شما را پیش از این با امکانات و شیرینی های زندگی آزموده و سپاس بی پایان به درگاهش که سربلند بیرون آمدید, حال نیز دنیا شما را با ابتلائات و مصائب به محک سنجه و امتحان دچار کرده است. من حقیر اطمینان دارم که از این مرحله نیز با سری افراشته و قامتی راست عبور می کنید و کارنامه درخشان زندگی خود را پربارتر خواهید نمود.
آقای بوذری نازنین, ما را توان آن نیست که حال واقعی شما را درک کنیم اما می توانم صادقانه بگویم که با شما همدردیم و از دست رفتن جوان رعنا و فرشته خوی شما ما را عمیقا متاثر کرد و آنهایی هم که اشکی ریختند و در این غم همراه با شما  نالان شدند همگی از ته دل بود.
به همین اندازه بسنده می کنم و برای محمدرضای بوذری و همسر نجیب و وفادارش و دختر گرامیشان آرزوی صبر و بردباری و توان روحی گذشتن از این روزهای سخت را از درگاه خداوند عالمیان دارم.
 بعدالتحریر:
از علی صابری ممنونم که دوستانش را در چنین بزنگاه هایی از حال دیگر دوستان باخبر می کند. " علی" در بسیاری از اوقات ثابت کرده است که برای دوستانش, هم رفیق گرمابه و گلستان است   و هم گرمابه و گلستان و بهشت زهرا (س). برایش سلامتی کامل و طول عمر همراه با آرامش و سربلندی هرچه بیشتر آرزومندم.

 

محسن قربانی توسنلو

 

شادباش

 

 

24 مرداد زادروز دوست نازنین و یار همیشه همراهم مهدی شیرخانی را به او و همسر و فرزندانش شادباش می گویم.


قصه اینجوری شروع شد!
پاییز 76 با پادرمیانی محمدحسین شهبازی یا همان دکتر شهبازی خودمان و به یاری دکتر حسین ذبحی به دادگستری لواسان آمدم به عنوان مشاور ارشاد و معاضدت. دستمزدم را قرار بود شهرداری تأمین کند و به اصطلاح نیروی کمکی فرستاده شده از سوی شهرداری به دادگستری بودم. رسته سازمانی، کارگر چمن زنی که شش ماهی بیش دوام نیاورد و پی استخدام در دادگستری رفتم و تا استخدام شوم پانزده ماهی رایگان رفتم و آمدم تا استخدام شدم. دو ماهی بیش نگذشت که کارآموز وکالت شدم و استعفا دادم. دستاورد همه این کشش ها و کوشش ها دوستی هایی است گرانبها که یکی از مهمترین آنها آقا مهدی است. دستش همیشه برایم خیر بوده. قدیمی ها برای ترشی انداختن، شور درست کردن و سرکه و .... عمل آوردن به دست باور داشتند. چون نمی توان نه اثباتش کرد نه ابطالش، بنا به آموزه ی کارل پوپر ماجرا علمی نیست اما باور به دست خیر همچنان در ما هست. بهترین فرصت است برای آنکه بگویم فرم شرکت در آزمون دکتری و آزمون وکالتم را که آن هنگام دستی پر می کردیم آقا مهدی نوشت و سال 77 هر دو را پذیرفته شدم. از این خیرتر چه می خواهم؟ و صد البته مهم تر پس از بیماری و کناره گیری از سیاست و دویدن های اجتماعی باز دستش به کار آمد و به اندک اشاره ای محل سکونت را تغییر دادم و اکنون در کنارش خوشم. از آن آدم هایی است که بدون سر و صدا شش دانگ حواسش به دوستانش است. مانند آن بازیکن هایی که بازیشان شاید به چشم نیاید اما اگر لحظه ای نباشند تیمشان فلج می شود. از آن هایی که بی نگاه به توپ و بازیکن به آنی پاس گل می دهند. زندگی دوستانشان در کنارشان شیرین است و در این روزگار کج مدار بی چشم داشتی امید می پراکنند. مانندشان این روزها زیاد نیست. البته که من خود را بسیار خوشبخت می دانم چرا که از این جور یارها در کنارم زیاد است. تنها کاری که از دستم بر می آید سپاس پروردگار است برای قرار گرفتن در این موقعیت و البته پایمردی در پی گرفت این دوستی ها. در این خجسته زاد روز برای او زندگی شکوفا و برای خانواده اش کامروایی و بهروزی و برای همه ی اطرافیانش از جمله خودم توفیق در ادای احترام به دوستی با او را از پروردگار خواستارم.

 

علی صابری

24 مرداد 97

شادباش

 

18 مرداد، زادروز خجسته ی دوست نازنینم دکتر محمدحسین شهبازی بر ایشان و همسر گرامیشان فرخنده باد.
 در عالم شاعری شعرهایی داریم که آن ها را اخوانیات یا به گفته ی فارسی زبانان برادرانه ها می نامند. شعرهایی که دوستی برای دوستش می گوید در تعریف از او یا هر چه. در عالم حقوق هم چنین شعرهایی داریم. دکتر ابوالفضل قاضی شریعت پناهی که یادش گرامی برای دکتر کاتوزیان، عراقی،  درودیان و غیره شعر گفته بود و چه زیبا. اما هم من شاعر نیستم، هم واژه ی برادرانه را مرد سالارانه می دانم. مگر زنی نمی تواند شعر بگوید یا برای زنی نمی توان شعر گفت؟! دوستیانه هم کاربرد ندارد. پس اجازه دهید اینگونه نوشتارها را که پیش از این نیز مستقلاً یا هنگام گفتن چیزی علمی نوشته ام دوستانه ها بنامم. از نظر دستوری صفتی است جانشین اسم. پس جمع بستنی نیز هست و اجازه دهید نخستین آن ها را به دوست نازنینم دکتر محمدحسین شهبازی پیشکش کنم به مناسبت تولدش. قلم که به دست گرفتم آنقدر خاطره از دوستیمان به ذهنم هجوم آورد که اندکی درنگ کردم از کدام آغاز کنم. 28 سال دوستی مستقیم را که نمی توان در یک یا چند صفحه آورد پس روا دیدم اکنون به همین بسنده کنم که شادباشی پیشکش او کنم و نیز همسر نازنینش و از پروردگار زندگی دیرپا و بهروز و کام روا بریشان بخواهم. امیدوار باشم چشم بر نامهربانی های دوستان داخلی ببندند و پیش ما بازگردند تا جامعه حقوقی از خوانده های محمدحسین و از آموخته هایش هوده برد. او از دوری ضرری نمی کند مائیم که افزون بر دلتنگی برای نبود یار در کنارمان، روز به روز بر نادانسته هایمان افزوده می شود. اکنون که نه، اما گاهی دیگر از ریز ریز خاطراتمان با او خواهم نوشت. شاید آغاز سال تحصیلی یا هر هنگام دیگر. این چنین باد...

شادباش

همکار گرامی و استاد ارجمند

جناب آقای دکتر عباس میرشکاری

 

با درود و سپاس

   امروز آگاه شدم شما از این پس در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آموزگار حقوق خواهید بود. افزون بر آنکه نسبت به دانشکده ای که اندکی از نوجوانی و کل جوانی ام را در آن دانشجو بوده ام اگر نگویم تعصب، دست کم تعلق خاطر فراوان دارم و در کنار آنکه دانشکده ی علوم قضایی که بیشترین دادرسان در آنجا آموزش می بینند از این پس دست کم از دریافت خدمات مستقیم آموزشی شما باز می مانند، به خود می بالم که دانشکده ی حقوق، دانشگاه مادر همراه با بسیاری ناملایمات به هرحال چون شمایی را در خود خواهد دید. اتهام بیشتر نادرست و البته گاه درست به دانشکده حقوق دانشگاه تهران مبنی بر جذب سیاست زده ی آموزگاران یا به گفته ی خودمانی استاد درودیان با آن شیوه سخن شیرین و به یاد ماندنی وارد شدن اساتید از پنجره و نه از در که البته گروه حقوق خصوصی کمترین آسیب دیده ی آن است با آمدن میرشکاری و به امید پروردگار در آینده میرشکاری ها غبارروبی شده و چهره از مه بیرون خواهد کشید. آری، به شما شادباش می گویم اما بیش از شادباش به خود و خانواده تان، آمدنتان این امیدواری را در درس خوان ها و تازه دانشجویان ایجاد می کند که سیاست زدگی و سیاست بازی هنوز همه گیر نیست و رفتن پی کار عملی و چشم پوشی از جلوه های آنی ( پول و ... ) سخت اما پاداش دار است. برای میانسالانی چون من، که همیشه دریغ یاد دانشکده حقوق و پژوهشگری را در خاطر دارند بودن تو در همان دانشکده برق امیدی است، جرقه ای است اما نه زودگذر که به دیرپایی آن دل سپرده ام. بی گمان جامعه حقوقی کشور در این خشنودی مرا همراهی خواهد کرد. برایت پیروزی و بهروزی را آرزومندم.

با دوباره گویی سپاس

علی صابری

97/2/26

شادباش

 

امروز شنبه 15 اردیبهشت 97 و پس از سفر معنوی به مشهد مقدس در کنار هم ورودی های سال 69 دانشکده حقوق دانشگاه تهران و با سپاس از میزبانان مشهدی های عزیز آقایان حمید امیرشاهی، سید ماشاء الله بیضایی، محمود الهی و محمد سهرابی و ابراز خشنودی از دیدار دیگر دوستان، شادباش خویش را پیشکش دو همکلاسی پیشین می کنم که در سفر از پیشرفت و مدیریت تازه آنها آگاه شدم. شادم از برای دکتر پژمان محمدی که مدیر کلی در معاونت حقوقی ریاست جمهوری را به عهده گرفت. در جلسه ی اسکودا در دی ماه در اهواز گفته بود که سرکار خانم دکتر جنیدی پیشنهادی کرده اند. بی درنگ گفتم که بپذیرد. چه، کارکردن با چهره ی علمی چون دکتر جنیدی بی گمان باهوده است. او که پیشینه ی سیاسی ندارد، تنها و تنها بر پایه ی سخت کوشی و پژوهشگری برگزیده شده و چنانکه پیش تر در پیام شادباش خود به ایشان نگاشتم بیشتر باید به حسن روحانی از برای این گزینش غیرسیاسی، که زن بودن برگزیده شده در آن کمترین نقش را داشته، آفرین گفت. اینجا نیز همان راه پیش چشم است. دکتر جنیدی، پژمان ما را با همین ملاک ها برگزیده، پس به او نیز آفرین می گوییم. از سوی دیگر پیشرفت دوست نازنینم امرالله حضرتی و پذیرش ریاست دادگستری آمل را به فال نیک می گیریم. چشم به راه دستان توانای او در پیشبرد نظام قضایی می مانیم و شگفتا که من و پژمان و امرالله در کنار مریم آموزگار که همیشه افتخار داشتیم شاگرد اولمان بود، افزون بر دوره ی لیسانس، دو سال دیگر هم در دوره فوق لیسانس در کنار هم به سر بردیم و گفتگوی علمی کردیم. چه خوب که پیشرفت هم هنگام این دو را دیدم و شادباش گفتم. به امید پیاپی شدن همه خوبی ها.

 افزون بر دوستی های دانشگاهی، امروز سالگشت به دنیا آمدن دختر دوستم مهدی شیرخانی است. این روز را به آقا مهدی و خانواده اش بویژه دختر نازنینش، آرمیتا که یازده ساله شده شادباش می گویم.

 

علی صابری

15 اردیبهشت 97

 

شادباش

 

هفته ی معلم (استاد)، بر همه ی آموزگاران خجسته و روز کارگر نیز فرخنده باد. آه و افسوس که استاد سید عزت الله عراقی که گردآمده ی تمام ویژگی های استادی برجسته در روش ، منش و دانش، نیز نخستین چهره ی واقعی حقوق کار و دفاع از کارگران در ایران بود بین ما نیست. بر آن بودم که این مناسبت را بهانه کنم و چیزکی بنویسم. شوق دیدار هم دانشگاهی ها و نیز شور زیارت امام هشتم و تنبلی مضمن و بهانه ی همیشگی کمبود وقت مانعم شد. اما شاید دیگر نباشم. عمر که دست من و شما نیست. پس واجب است از معلم های دوره ی مدرسه بنویسم. برای اساتید دانشکده ی حقوق نوشته ام. اگر بشود خواهم نوشت و دیگران می نویسند. پس بپذیرید معلم ها را باید نخست پاس داشت. بنابراین نام ایشان را می آورم و قدردانشان هستم . خاطره ها از هریک باشد برای آینده.

 خانم ها و آقایان: میرجلالی، آتش سخن، آتشک، شیرازی، مجیدی، تادی ( که به قول استاد درودیان هم ولایتی ام نیز هستند)، طاهره میری نخستین معلمم در کلاس اول در مدرسه شیخ محمد خیابانی (حضرت عبدالعظیم) که هرچه او کوشید حتی با تنبیه نتوانست انگشت گذاری درست برای خواندن بریل را یادم دهد، حجتی، ارداغی، پنجه شاهی، گودرزی، جیحونیان، شریفی، باقری، سالنو، مسعود گلچین که اینک استاد دانشگاه است و معلم قرآنم در کلاس چهارم ابتدایی بود، خالق شعبان، یدالله فرزین ستوده، ابراهیم کربلایی، محمدرضا ظروفی، وحید ظروفی، یعقوب عبدی پور، جدیدی، طبرسا، مجدآبادی فراهانی، عبدالناصر رمضانی، سعید بخشی پور، اصغر شفیعی، ناظم مدرسه شهید محبی که شاید پنجاه سال خدمت کرد، ابوالقاسم مینایی، سالاری، عظیمی، شهید آب روشن، دلاور بزرگ نیا که اکنون مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران است، مصطفی میریکتا، علی علی وار، شادروان حمید درجزی، شادروان عفت قانعی، صدیق، تقیان و ... نیز کسانی که مستقیم معلمم نبودند اما مدرسه از آموزش های آن ها بهره می برد. مانند دکتر عبدالله نصری استاد کنونی فلسفه، دارویی، بهمنش و زنده یاد هادیان و ... . البته که شاید کس یا کسانی از یادم رفته باشند، بماند. نیز هم درسی در کنار کسانی که معلم و استاد شدند برآنم می دارد به آن ها شادباش بگویم . معلم نمونه حبیب زارع، علی فخاری، حسن احمدی، عباس دشتی، جهانیان و ... . در شورا نیز معلم داشتیم. سرآمد همه حاج حبیب کاشانی و اجازه دهید کمی خویشاوند بازی کنم و شادباش خویش را پیشکش خاله های معلمم، شهربانو و بتول (فاطمه) کرده ، به دخترعمه خویش بتول صابری نیز خجسته باد گویم. خاطرات دوران دانش اندوزی در مدرسه و دانشگاه باشد برای آغاز سال نو تحصیلی یا هر هنگام دیگر.

 

شادباش

 

برگزیده شدن اعضای هیأت رئیسه سی امین هیأت مدیره کانون وکلای دادگستری مرکز خجسته و فرخنده باد.
 
دیروز یکشنبه 2 اردیبهشت، نخستین جلسه ی سی امین هیأت مدیره کانون در فضایی شاد برگزار شد و این بار بر خلاف دست کم چند دوره ی پیش رئیس زود برگزیده شد. بدینوسیله به او و دیگر اعضای هیأت رئیسه شادباش می گویم. خوشحالم از آن که دو تن از دوستانم نامزد ریاست شدند و در کنار رعایت احترام، پیشکسوت ها تعارف نکردند تا جوانی از نظر ریاست بر کانون و میانسالی از نظر شناسنامه بر این صندلی بنشیند. همان جا نیز دوستانی با شوخی و خنده گفتند که برای تو چه فرقی می کند. هر دو دوستت هستند و مورد حمایتت و البته دیگرانی پاسخ می دادند که عیب کار همینجاست نمی توانی طرف هیچ کدام را بگیری اما ندانستند که خوشحالی من بیش از آنکه دو دوستم رقابتی سالم و سازنده دارند از این است که پرچمی را اگر ما سه نفر دوره ی 27 برداشتیم گرچه با سختی اما بر فراز کانون نشست. این که عیسی امینی رئیس خوبی خواهد بود یا نه و اصلاً رئیس خوب کیست، نه موضوع داوری من است و نه مورد این نگاشته. حمایت از عیسی را پیش از این اعلام کرده، ویژگی های او را بر شمردم. بی گمان خطا داشته و خواهد داشت اما جدا از شخصیت حقوقی دکتر عیسی خوشحالم از آنکه جوانی درست هم سن من سکّان کانون را به دست گرفت. در اتحادیه نیز آمدن مرتضی شهبازی نیا را به فال نیک گرفتیم. دوستم کامران آقایی درست گفت که کانون پوست انداخته و تغییر نسل رخ داده که این البته هم فرصت است، هم تهدید. روز نخست هیأت مدیره دوره ی 27 را به یاد دارم که صندلی های ناظرین پر بود از پیشکسوتان و تک و توک جوان نشسته بودند. اما دیروز نسبت، کاملاً عکس بود و  همین جا نمی توانم آه و افسوس را پنهان کنم. چه، در جلسه ی دیروز باز هم بحث پنجاه سال سن و بیست سال وکالت برای رئیس مطرح شد و ما همچنان دوره کردیم شب را و روز را و هنوز را. باز هم دادنامه دیوان عدالت اداری، باز ماده 18 آیین نامه لایحه استقلال، باز قانون کیفیت اخذ، باز شیوه ی کار هیأت مدیره. همچنان بحث دفعه بعد و جلسه بعد و از آن بدتر این که اگر منشی دوم برگزیده نشود هیأت رئیسه ناکامل است و تشکیل نشده به حساب می آید که عیسی امینی پاسخی مستدل و قانونی داد. تا کی باید پیشکسوت ها اینگونه با دست و پا زدن برداشت های نادرست را بیرون بریزند؟! این بحث ها چگونه و کی باید حل شود؟!  البته به نظرم روشن است که حل شده. آموزش دادفران و جوان ترها تنها با کتاب و کلاس که نیست همینجاهاست که رفتار، کردار و گفتار تفسیری را از بزرگترها یاد می گیرند و چه حیف که بحث های دیروز در سنگ اندازی بر سر راه رئیس شدن عیسی امینی خانه بر آب ساختن بود و استدلال هایی گاه خنده آور. امیدوارم در دوره های آینده تکلیف در ذهن دوستان روشن شده باشد و این مشتی باشد از خروار که رویکرد ما دادفران به قانون و نگاهمان را نشان دهد. پوست اندازی بدین معنی را چشم به راهم و اینکه نقش دادفران در نه تنها حقوق بلکه فرهنگ عمومی کشور فزونی گیرد. گفته ی کامران آقایی را بر دیده می نهیم و کار می کنیم و می نویسیم تا جامعه بداند داوری هایمان اصولی، منطقی و منصفانه است تا شاید ... . نمی توانم سپاسگزار دوست نازنینم نادرخان دیوسالار نباشم که با پیشینه ی دادرسی عادلانه ی خود با درایت جلسه را اداره کرد. البته که پس از بر صندلی نشستن هیأت رئیسه راجع به کمیته موقت و ارتباط کمیته با مجلس بحث هایی پیش آمد که چون نماندم و نشنیدم ( البته بخشی را بودم ) داوری نمی کنم. امیدوارم ستیز، هیاهو و جنجال جای خود را به خردورزی دهد. همه می دانند بی هیچ چشم داشتی نه برای خود، نه دوستان دفترم، استوار و پایا برای جای گرفتن دادفران در پایگاه واقعی اجتماعی خویش می کوشیم و می نویسیم. مستقیم و غیر مستقیم، در کنار و همراه با کانون. حتی جاهایی که به هر دلیل کانونی که باید باشد و نیست اما ما هستیم.

شادباش

 

روز جانباز خجسته و فرخنده باد.

 
با بچه های جانباز از دوره ی مدرسه آشنا بودم. من عضو گروه سرود بودم و گاه پیش می آمد که در حضور ایشان سرود بخوانیم. سپس تر آن ها که در جنگ نابینا می شدند، بعضی هاشان به مدرسه ما می آمدند و بعد هم دانشگاه و دادفری و حتی شورا و البته ورزش با جانبازان نابینا و باخت و برد. شهید مهرانی، محمدرضا مظلومی، جواد رضایی، جلال روغنی و خیلی های دیگر. بخواهم نام ببرم باید تا فردا بنویسم. از صبح تاکنون هم با حسن احمدی گپ زده ام و هم حاج مجتبی شاکری که چند ماه پیش خواسته بود درباره ی یکی از گفت و گوهایم که نقدش کرده بودم حرفی بزنیم و من گریختم. آن جای خود، که می دانید بیزارم از بازخوانی نوشته های خودم چه رسد به گفت و گو در آن باره و این جای خود . روز جانباز بهترین بهانه که نه، دست مایه و فرصت برای پیوندها و رفیق بازی که تکرار که هیچ، میلیون ها بار تکرارش را دوست دارم و بدان زنده ام. به گفته ی فرنگی ها بیاییم از این پنجره فرصت هوده بریم و وجود نازنین جانبازان، پایه و مایه باشد برای پیشرفت حقوق معلولین. جاهای دیگر نیز برای بخش بندی معلول جنگی و غیرجنگی واژه های دگرسان دارند اما این بخش بندی، یا تبعیض نیست یا اگر هست تبعیض مثبت است. نیز موجب شده حقوق همه ی معلولین جدا از جنگی بودن یا نبودنشان دیده شود و پیشرفت کند. جانبازان ما هم بر حسب شخصیت، رتبه و مقام گرفته اند نه به صرف جانبازی. از استثناء ها که بگذریم بیشینه ی آن ها خود را معلول می دانند مانند ماها. دست در دست هم هستیم برای ساختن زندگی بهتر برای معلولین. مانند همه ی مسائل کشورمان آسیب شناسی هم لازم داریم اما یادمان نمی رود یکی هستیم و همه معلول و با هم نگاه دیگران را بر می گردانیم که انسانیم و فرصت برابر می خواهیم. پروردگار یارمان باشد.

سوگ داشت

 

دوست عزیز و نازنینم محمدرضا لکا ، روانشناس، استاد موسیقی و فعال سازمان های مردم نهاد معلولین، در چهل و دو سه سالگی و پس از پیمودن راه دشوار جنگ با بیماری درگذشت. اندوه این نبود را همراه خانواده اش و خانواده ی بزرگ تر یعنی گردآمده ی نابینایان بویژه هم پیمانانش و شاگردانش در موسیقی و مدرسه ی شهید محبی و نیز جامعه معلولین به سوگ می نشینیم. از آن نازنینانی بود که از مدرسه  می شناختم و حتی در یک پرونده دادفرش بودم. آه که بازی مرگ و زندگی یکطرفه است و برنده از پیش معلوم. نه وقت اضافه دارد نه پنالتی. خطاهای مرگ همیشه نادیده گرفته می شود و هیچ جای اعتراض نیست. باید بازی کنی و باید ببازی. پس از باختت بیش از خودت، دوستانت اندوهگین می شوند و می گریند. چه هفته ی بدی. پروردگارا کاش زودتر به پایان رسد. همانند سرما و بارش نابهنگام که گل ها و شکوفه ها را برد، مرگ نیز محمدرضا را ربود و از پیش مان برد. شکیبا باشیم و آنهایی که مانده ایم بیش از پیش دوست بداریم و به هم عشق بورزیم.

97/1/27

سوگ داشت

 

دوست نازنینم استاد دکتر صابر نیاورانی به سوگ درگذشت برادرش نشسته است . اندوهِ این نبود و از دست رفتن را با ایشان همبازیم و برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی را آرزومندم. پارسال نیز دوستمان در سوگ دیگر برادرش نشست و نیز دایی گرامی اش . اندوهی گران است که اگر به کوه گوئیم بگریزد و بریزد. پارسال بیماری و شیمی درمانی مجالم نداد بروم و سر بر شانه اش نهم تا با هم این اندوه را بگرییم. از لطفش به من و پایمردی اش در دوستی هیچ کاسته نشد. امید که پروردگار توانش دهد و غم گسارش باشد تا با روحیه ی شاد هم به جامعه ی علمی خدمت کند و هم سایه ی دوستی اش بر سرمان گسترده تر شود .

 

شادباش

 

فرهیخته و دوست گرامی
جناب آقای سیدعلیرضا آقاعمو


با درود و سپاس
برگزیده شدنتان به عنوان مدیر حقوقی کتابخانه ملی ایران را شادباش گفته، بهروزی و کامروایی شما را در این پهنه ی نو مانند دیگر بخش های زندگی از پروردگار خواستارم. بی گمان آموخته ها و اندوخته های جنابعالی به عنوان دادفر پایه یک دادگستری و نیز فعالیت های سیاسی و اجتماعی گنجینه ای است که نظام اداری کشور از آن هوده خواهد برد. جناح اصلاح طلب کشور و رویکرد دولت تدبیر و امید در به کارگیری جوانان به امید پروردگار برآیندهای خود را آشکار خواهد کرد . از این جهت برگزیدن کسی چون شما را که کار کردن در کنارتان ثابت کرده است پرکار و مسئولیت پذیر هستید می بایست به فال نیک گرفت و فرخنده دانست. بار دیگر بهترین ها را برایتان آرزومندم.


علی صابری
21 فروردین 1397

سوگ داشت

 

شوربختانه دکتر داریوش شایگان در نوروز 97 از پیش ما رفت. بیماری، سخت گریبانش را گرفته بود. یکی از باورهای شایگان و آموزه های او این بود که ایران در تعطیلات تاریخی به سر می برد. بازنمود این آموزه در نگاشته ی بهمن کیارستمی آمد. جایی که این باور وجود داشت که تعطیلات دراز دامن نوروز، عباس کیارستمی را به مرگ نزدیک کرده. شگفتا که شایگان نیز درباره ی کیارستمی و مرگ او چیز نوشت و خودش هم در نوروز رفت. بی گمان جامعه ی روشنفکر ایران سوگوار این از دست رفتن ها است. برای آنها که مانده اند زندگی بهروز آرزومندم.

سوگ داشت

 

امروز شنبه 20 آبان 96 ساعت 8:30 صبح، از همکارم مصطفی کاظمی ماسوله خبر درگذشت استاد به حق و تمام، سید عزت الله عراقی را شنیدم. چشمانم بیش از هوای نیمه ابری امروز تهران بارانی شد. پاییزِ طبیعی را امسال کمتر درک کردیم اما خزان نبودن استاد جای هر پاییزی را گرفت و حسرت های بسیاری را بر جای گذاشت. اینکه نتوانستم برای نکوداشت استاد چیزی بنویسم تا در یادنامه ی ایشان چاپ شود، نه چیز دلی و نه علمی، اینکه از تابستان امسال با آگاهی از درمان شدنشان در مرکز توانبخشی بارها خواستم به دیدن روم اما نشد که نشد. شیمی درمانی می شدم و نگران بودم لاغری زیاد و نبود مو استاد را از بیماری ام آگاه کند و چون لطفی به من داشت گفتم شاید در روانش تأثیر منفی نهد. رنج ندیدن استاد را بر خود هموار کردم و بعد سفری یک ماهه و چیزهای دیگر که نگذاشت دیدار رخ دهد. همین هفته ی پیش بود که چیزی نوشتم و به استاد پیشکش کردم و برای چاپ به مجله ی مدرسه ی حقوق فرستادم. با این قرار با خود که به هنگام چاپ با نسخه ای از آن پیش استاد روم اما مرگ بی رحم تر از اینهاست. در ذهنم است که نوشته ای درباره ی کتاب تازه ی سید محمد موسوی مقدم بنگارم تا در سپهر عدالت چاپ شود. شاید همین امروز نوشته را آغاز می کردم. آهنگ آن داشتم که به استادمان دکتر عراقی پیشکش کنم. امروز که دستم نمی رود اما هرگاه نوشتم چاره ای نیست جز پیش نهادن آن در برابر یاد و خاطره ی استادمان که هر دو مقدمه ی علم حقوق را پیش او آموختیم. در این باره و به مناسبت آغاز سال تحصیلی و در سنجش دگرسانی رویکردهای اساتید چیزی نگاشته بودم و در تارنمای وکلای ملت نهادم و سپس به سایت خود آوردم. بی گمان هم سید محمد موسوی مقدم و هم دیگر همشاگردی هایم در دانشکده حقوق، هم ورودی های سال 69 و البته پیشاپیش و پس از آن که مقدمه ی علم حقوق را با لهجه ی شیرین استاد نیوشیده بودند با من هم سخن هستند. پس در این باره چیز بیشتری نمی گویم و به دیگران وا می نهم تا فراخور برداشتشان چیزی بنویسند. تنها یک جمله ی دیگر  از پیش گفتاری که بر پایان نامه کارشناسی ارشد خود نگاشته بودم و آن اینکه « استاد اختلاف منبع و مبنا را در حقوق گفتمان» و چه چیز از این بالاتر که هرچه داریم از همان پایه ریزی استوار است و خشت نخستی که استاد راست نهاد. این افتخار را دارم که در آن پایان نامه استاد راهنمایم بود. هرچند رساله ی دکتری که باز هم او در هیئت داوری بوده و مشاورم بود به سرانجام نرسید اما این همه ایراد و اشکال من است که چه پیش و چه پس از آن هر چه کردم و نوشتم بویژه در مسائل اجتماعی بدهکار او و چون او هستم. یادم نمی رود پس از عضویتم در شورای شهر که در روزنامه خوانده بود، زنگ زد و خرسند بود از اینکه شاگردش به پهنه ی فعالیت های اجتماعی گام نهاده. آه که چه دوست داشت شاگردانش چیزی برای حقوق برای همه گردآورند یا مانند (چه می دانم) های فرانسوی درباره ی حقوق و زندگی روزمره. به سهم خود تنبلی کردم و این آرزوی استاد برآورده نشد. شنیدم که درباره ی درگیری حقوقی من با دانشگاه و استاد راهنما در دیوان عدالت اداری از من دلگیر شده، به راستی خودم هم نمی دانم که آن هنگام خامی کرده بودم یا نه. به هرحال رساله ی دکتری را که نافرجام ماند و به گونه ای مسیر زندگیم را تغییر داد فراموش کردم اما امیدوارم دیگر کارهایم هم در پهنه ی حقوق و اجتماع اساتیدم از جمله او را خشنود کرده و گناهانم را بخشوده باشد. همین جوری هم پراکنده می نوشتم چه رسد به وضع بغض کرده ی اکنونم. بی گمان او آمرزیده است. پس بجاست برای خانواده ی ارجمندش و همه ی همکاران و بویژه شاگردانش از پروردگار شکیبایی را خواستار شوم.

سوگ داشت

چهارشنبه شب یعنی شب 11 آبان 96 خبر درگذشت پدر بزرگوار همکارمان فرخ فروزان کرمانی را شنیدم و ناراحت شدم. مدت ها بود به دلیل بیماری و گرفتاری های دیگر، همکاران دادفرم را کمتر می دیدم. اما فرخ را در جشن 20 مهر محمد فرجی که در آن به من نیز ابراز لطف کردند دیده بودم. فرخ که در پهنه ی حمایت از کودکان بویژه آن ها که با وجود سن زیر 18 سال پیگرد کیفری می شوند کار می کند، دوستی است نام آشنا اما با پدر بزرگوارش کمتر آشنا بودم . تنها می دانستم که دادرس بوده و سپس دادفر شده. دیروز در مراسم یادبود ایشان که بر خلاف عرف در هتل بزرگ تهران برگزار شد فرخ به کوتاهی پیشینه ی پدر گرامی اش را برای شنوندگان گفت. به هر حال برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی را از پروردگار خواستارم.

سوگ داشت

واپسین روزهای هفته ی پیش نبود و از میان ما رفتن دو تن ناراحتمان کرد. یکی ابراهیم آشتیانی، انسانی فرهیخته و استاد دانشگاه و دفاع راست تمام نشدنی پرسپولیس و البته تیم ملی که برایم دومی اهمیت کمتری دارد. آشتیانی که با صدایی دلنشین فوتبال را برایمان می شکافت در آن شهرآورد نامور که ده نفره شدیم و آن 3 گل مرد ایرلندی در شبکه 3 سیما کارشناس برنامه بود. وی به هنگامی بازیکن ما قرمزها بود که بنا بر پافشاری دکتر عبدو و البته دکتر اکرامی دانش آموخته بودن، شرط اصلی حضور در تیم بود به جز علی پروین دیگران از حسین کلانی مهندس عمران گرفته تا همایون بهزادی کارشناس ادبیات و دکتر زادمهر دندانپزشک و جعفر کاشانی آشنا با سیاست همه دانشگاهی بودند و آشتیانی نیز یکی از بهترین آنها. دومین نبود رفتن علی اشرف درویشیان نویسنده ی «سالهای ابری» است که به اندازه ی نخستین نبود برایم دردآور است . هرچه در ذهنم گشتم خاطره ی دقیقی از او به یادم نیامد. یکی هم که آمد همراه با گمان بود که آیا از آنِ اوست یا علی محمد افغانی نویسنده ی «شوهر آهو خانم» پس از آوردن پرهیز می کنم. برای هر دو آمرزش و برای خانواده هایشان و نیز خانواده ی بزرگ ورزش و هنر شکیبایی را از پروردگار خواستارم. هرچند نبود ابراهیم را بچه ها پنجشنبه در شهرآورد 85 تا حدی التیام بخشیده و راهش را پی گرفتند.

 

رفتن به بالا

لطفا کمی صبر کنید ...