سپاس ها،شادباش ها،سوگ داشت ها

سپاس

 

دوست ارجمند و گرامی

جناب آقای دکتر کلانتریان

با درود و سپاس

از سوی خویش و همه ی همکاران دفتر و دیگرانی که در امر وکالت با من همکاری داشته اند مراتب قدرشناسی خویش را پیشکش شما می کنم. دیشب هنگام گوش دادن به فایل صوتی سخنرانی شما با عنوان " آثار ابطال رأی داور" که به همت گروه وکلای همراه برگزار شده بود شنیدم که نسبت به من ابراز لطف کردید. بدیهی است که شنیدن تعریف مرا خوشحال کرد آن هم از زبان دادرسی خوشنام و دادفری کوشا چون شما. اما این تعریف مانند مدال طلای المپیک فقط چند ثانیه شادی دارد و بار مسئولیت تعریف شونده را سنگین می کند. امید که دست لرزان و ذهن کم توانم تاب کشیدن این بار را داشته باشد. اما اجازه دهید همین جا نکته فرهنگی ابراز کنم؛ حتی اگر شایسته ی تعریف های شما باشم و به واقع کارم مؤثر بوده باشد گفته شما کم اثرتر از کار من نیست. جدا از دادن روحیه و کارمایه به من، عملکرد جنابعالی در روزگاری که قدرناشناسی و تملق و غیره سرلوحه رفتارها است آموزشی درخور برای جوانان است که بدانند در برخورد با پیشینیان چه کنند. به نظرم این نکته فرهنگی و آموزشی غیرمستقیم از سوی شما اگر مهم تر از استدلال هایتان درباره ی آثار ابطال رأی داور نباشد (که هست)، دست کم به همان اندازه مهم است. حال اجازه دهید از این رویکرد انسانی تان حسن و یا سوء استفاده کنم. پیرو گفت و گوهای تلفنی پیشین از سوی خویش و همه ی همکارانم در دفتر وکالت به ویژه دبیران جلسات چهارشنبه ها (اعظم نریمان و مرتضی درویشی) رسماً از شما دعوت کنم در جلسه چهارشنبه 7 آذر 97 ساعت 15 در دفترم که محفلی است دوستانه و صمیمی ایراد سخنرانی کنید. تعیین موضوع با شما. تنها پیشنهاد می کنم درباره ی چگونگی نگارش رأی از سوی داور که می دانم پژوهشی در این باره دارید برایمان سخن بگویید. به هر حال تابع شما برای اعلام دقیق موضوع خواه آنچه من پیشنهاد کردم، خواه موضوع دیگری هستیم. خواهشمندم با پذیرش این درخواست من و همکارانم را مفتخر فرمائید، زودتر اعلام نظر کنید تا مقدمات اطلاع رسانی فراهم شود.

باز هم سپاس و هزاران سپاس

تندرست، شاد، پیروز و پایا باشید.

علی صابری

22 آبان 97

سوگ داشت

این متن را دوست نازنینم و همکارمان علی سلیم جو همکلاسم در دوره کارشناسی برایم فرستاده بدون ذکر منبع و نگارنده آن. اما زیباست و باید با حفظ حقوق نویسنده اش به آگاهی همگان برسد.

 از شمار دوچشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

پاییز بود؛
اولین روز درس بود!....

 نشست پشت میز،با آن چهره همیشه صمیمی.از پایین آن عینک ته استکانی همه را ورانداز کرد.
شاید من و ما جزء خوشبخت ترین ها بودیم که آغاز راه را و اولین روز  درس را با مقدمه علم حقوق شروع کردیم. ازروی متن یکی از بهتری های دانشکده، وشارح ان استاد فقید مرحوم دکتر عراقی بود. 
استادی که همیشه خود را «معلم حقوق»معرفی می کرد.استادی که جایگاه او نه تنها معلم حقوق بلکه بسی والاتر بود. معلمی که به تمام عیار «دغدغه انسانی» داشت، کسی که در ان روزگار پر مشتری رشته های پُر و پیمانِ شیک و 
پول ساز،رشته رنجبران و خستگان تاریخ رابرای خدمت برگزید و این گزینش انتخابی از روی ناچاری نبود.!
عدالت از همان جوانی همراه او بودتا جایی که پای او را از دانشگاه تا محبس قزل قلعه کشانید و معلوم نبود که اگر شفاعت استادش -امام جمعه وقت پایتخت -نبود کارش بکجا می کشید!
فراموش نمی توان کردزمانی را که از «عدالت توزیعی »سخن می گفت؛شوری در جان و برقی در چشمان داشت فراموش ناکردنی.
خیلی سعی کرد تا ولیعهدی برای تحصیل در رشته خود  و حفظ حقوق کار در دانشکده بیابد، ازآنانی که برای ادامه تحصیل عازم فرنگ بودند عاجزانه همت بسیار  بدرقه راهشان کرد تانگذارند کورسوی آتش افروخته حقوق پابرهنگان خاموش گردد اما نشد.در پاسخ  درخواست آن بزرگمرد،یکی از دانشجویانش چنین گفت:استاد! قبری که سرش گریه می کنی توش مرده نیست!
و اینچنین او یگانه ماند و یگانه رفت!...
امروز گذشت و هیچگاه نفرین شدگانی که در قعر معادن با چهره های سیاه و گرد زغال سنگ گرفته که دو گوی سفید ازمیانش بیرون زده است ندانستندکه چه کسی درگذشته است،شاید انبوه کارگران وبیکاران  عبوس و قیافه در هم کشیده میادین شهرها ندانند که امروز قدیسشان رخت ازین جهان بربسته است،اما این ضایعه از چشم خیل عظیم دانش آموختگان عدالت دوست و عدالت ورز دورنمانده است!امروز بسیار چشمان گریست و بسیار گونه ها خیس شد. 
امروز مردی از جنس بلور شکست و به سایه رفت!

پاییز بود!
اولین روز درس بود.
و اکنون نیز
 پاییز است
درست مثل بیست و هفت سال پیش!

سوگ داشت

 

برای سالگشت سوگ داشت استادم دکتر سید عزت الله عراقی


اگر نبود کشش و کوشش دوست نازنینم سید محمد موسوی مقدم اکنون چیزی برای نگاشتن نداشتم. پیگیری، پایداری و شکیبایی او موجب شد کتاب "به رنگ خون" هم هنگام با سالگشت درگذشت استاد به بازار آید. به لطف دوست دیگرم محمد جلالی که او نیز مانند دیگر محمد ورودی سال 69 دانشکده حقوق دانشگاه تهران است در مراسم سالگشت سوگ داشت در منزل استاد که پری شب برگزار شد از جدال عقل و عشق گفتم و گفتم که چرا پیشکش به استاد را روی جلد کتاب نیاوردم. بهترین برداشت درباره ی کتاب را همسرم مهناز کاظمی گفت. که اگر نبود پیگیری های جناب موسوی مقدم من در قید گردآوری مطالب نبودم. دریغ که به هنگام پیوند زناشویی ام یا به اصطلاح برای خواندن خطبه ی عقد (23 اسفند 88 ) استاد عراقی عمل جراحی کرده بود و هنگامی که تلفن کردم تا بیاید و به اصطلاح خطبه را بخواند بخت یارم نبود و نتوانست بیاید. یادم نمی رود هنگام مصاحبه ورودی دکتری ( آذر 77 ) چه اندازه دوست داشتم استاد در جلسه باشد و به عنوان استاد راهنمای پایان نامه ی کارشناسی ارشدم به پشت گرمی اش و پشتیبانی اش دلگرم باشم. استاد به ظاهر بیماری چشمی داشتند. اما به واقع نیز به قرار شنیده ها با استاد کاتوزیان اختلاف نظری داشته اند که چون هر دو دستشان از دنیا کوتاه است داوری نمی توان کرد. ظاهراً دکتر عراقی مسئول مجله دانشکده بودند و گفته بودند همه نوشته ها باید داوری شود و استاد کاتوزیان برآشفتند که حتی مقدمه علم حقوق از روی کتابشان درس داده می شود که مقاله های او برتر از داوری شدن است. من همان هنگام در مجله دانشگاهی گفتم که بین دوست داشتن و احترام گذاشتن نخستین را بر می گزینم و جانب عراقی را می گیرم که اگر مقدمه ی علم حقوق کتاب خوبی است به لطف خوب درس دادن عراقی است. بگذریم. در این باره ها بسیار می توان گفت و همین جاهاست که می توان دموکراسی در جهان سوم را نگریست و قاعده و استثناء را بازشناخت و فرهنگ تعارف و نقدناپذیری را به سادگی مشاهده کرد. سالگشت استاد هم هنگام شد با از دست رفتن فرزند دلبند دوست نازنینم و نزدیک بود سخن گفتن در مراسم استاد را نیز که به لطف محمد جلالی و تهمورث بشیریه و سعید رضادوست و صد البته خانواده استاد (همسر گرامی و فرزندانش) ممکن شده بود مانند سخنرانی برای بختیاری ها (کانون وکلای شهرکرد) از دست بدهم اما این بار بخت یارم بود و ماجرای تیر ماه که آن هم به دلیل از دست رفتن فرزند دوست دیگرم محمدرضا بوذری پیش آمده بود تکرار نشد. به همین اندازه بسنده کنم هنگامی که کتاب در بازار پخش شد خواهم نوشت که چرا پیشکش به استاد روی جلد نیامده. اما اکنون آن بند از پیش جستار را که درباره ی موضوع است می آورم؛« چه اندازه دوست داشتم استادم عزت الله عراقی با آن نگاه اجتماعی ویژه به حقوق در میانمان باشد و بپذیرد که بر این کتاب مقدمه بنویسد اما به ظاهر که زود دیر شده. پس چشم آن دارم که کتاب تا بیست آبان یعنی نخستین سالگشت درگذشتش به بازار بیاید و آن را از هم اکنون پیشکش یاد و خاطره او می کنم.»

 

سوگ داشت

 

دوست نازنینم هم مدرسه ای عزیزم، اسماعیل محمدی که با هم پیشینه ی سی و چند سال رفاقت خانوادگی داریم در سوگ یگانه دختر دلبندش زهرا خانم ده ساله ی نازنین نشسته است. با او و همسر و پسرش در این اندوه انباز و همدردم. از پروردگار آمرزش آن سفر کرده و شکیبایی بازماندگان را خواستارم.

علی صابری

19 آبان 1397

شادباش

 

جناب دکتر صابری
با درود 
با سپاس فراوان از پیام پر مهر شما، برخود لازم می دانم در مقام قدردانی سخنی کوتاه را بیان کنم؛ 
احساس غریبی است هنگامیکه که تبلور ذهن استادت را می بینی که در توصیف تو نقش می بندد. ترکیبی از غرور و خجالت. نمی دانی این را مرهون شایستگی خودت هستی یا علاقه بی منطق استاد که دومی مسلم تر است.  
علی جان؛ از بخشی از خاطراتمان گفتید. یادش به خیر سفر اسپانیا، مسابقات فوتبال با پارسیان و صد البته شکیبا، یادش به خیر..... اما بگذار من هم کمی، فقط کمی از خاطراتم بگویم. نه خاطراتم با شما بلکه خاطراتم از تأثیرتان در زندگی حرفه ایم که شاید به یاد نداشته باشید. با بزرگ منشی از نظم  اینجانب فرمودید ولی یادم هست سال 1383 که در مورد پیوستن به ماهان با شما مشورت کردم حداقل فایده پذیرش این مسئولیت را، نظم و انضباطی حرفه ای دانستید و همواره در این راه مرا راهنمایی فرمودید . آری اگر نظمی هست مرهون شماست. از اصول گفتید و نفرمودید که خود درس اصول را مانند هر استادی در عمل بارها به من آموختید. برای همین اصول در مسیر تلاش حرفه ای خودتان بسیاری از فرصت ها را نادیده انگاشتید و نیز هزینه های بسیار مادی و معنوی پرداخته اید.  
در پایان چون نمی خواهم نمایان شود توانایی نگاشتن متنی در خور  شخصیت فرهیخته  شما ندارم، سخن کوتاه میکنم با حرفی از دل؛  
" علی جان همواره بر خود می بالم که شما مرا دوست خود می دانید" .


ارادتمند همیشگی شما 
مهدی چای بخش

شادباش

 

نهم آبان زادروز دوست نازنینم، مهدی چای بخش بر او و خانواده ارجمندش خجسته باد.

نقل به مضمون می کنم؛ رامین جهان بگلو در مقدمه ی یکی از کتاب هایش جمله ای از هگل فیلسوف آلمانی می آورد ( که البته هگل را به دلیل اندیشه های غیر دموکراتیک دوست ندارم و جامعه ی باز پوپر را می پسندم) بدین معنی که تنها درسی که تاریخ به ما می آموزد این است که پادشاهان و دیکتاتورها از تاریخ هیچ نیاموخته اند. به برداشت خودم یعنی دل به روزهای تاریخی نباید بست. روی دیوارش می توان نقاشی کشید. پس اگر روزی به دلیل هم هنگامی با زاده شدن پادشاهی مهم باشد درخور تکیه کردن نیست. انقلابی می شود. پادشاه، یاد و روزش می روند و تمام. از این جهت نهم آبان نیز بدین سان است. نیز به جغرافیا هم نباید تکیه کرد. نام مکان ها به سادگی دگرسان می شوند. نمونه اش نهم آبان زادگاهم که اکنون سیزده آبان نامیده می شود. اما بالاتر از تاریخ و جغرافی چیزی هست که گذر زمان تکانش نمی دهد. مهم ترینش یادبود دوستان است. خواه به واقع، خواه بر پایه ی تاریخ آن هنگام پذیرفته ایم که زادروز مهربان دوستم آقا مهدی نهم آبان است. رخدادهای تاریخی دیگر را به دور می افکنم و فراتر از نام زادگاهم این روز را در قلبم جای داده ام. با خود پیمان داشتم که تأثیر دور و نزدیک محمدحسین شهبازی در زندگی ام را با نوشته ماندگار کنم. بر سر پیمانم هستم. آه که هنوز رخ نداده است. بی گمان یکی از آنها نقش او در آشنایی من و مهدی بود. آقا مهدی طرح نوین کلاس می رفت و مهمانی دادند و گذشت تا سال 83 که من پس لرزه های شکست عاطفی را پشت سر می نهادم و مهدی نیز درگیر حقوقیِ چیزی مانند آن شده بود. پس از سه سال بود که یکدیگر را دیدیم و ستاره هایمان با هم جور شد. به گونه ای که شب یلدای سال 84 را با هم سپری کردیم. چندی بعد او ازدواج کرد و ارتباط خانوادگی نیز شکل گرفت و پابرجا ماند. سفرهای اصفهان و کشور اسپانیا با تیم فوتبال کانون وکلا به هم نزدیکترمان کرد. در گروه وکلای پارسیان یار یکدیگر بودیم و سال نخست فوتسال کانون، او سرگروه تیم بود و من به اصطلاح سرمربی. سال دوم او با پارسیان ماند و جام را بالای سر برد. اما از دوره ی سوم فوتسال، شکیبا را تشکیل دادیم و در برد و باخت کنار هم بودیم. هم سرمربی تیم بوده و هم سرگروه و به هر دو اعتبار جام گرفته است. همکاری مان در پرونده ها نیز برکسی پوشیده نیست. کنار او که باشی همه چیز را اصولی می یابی با دقت و نظمی خاص. اما فراتر از این هاست دوستی مان چه، در این باره ها می توان دگرسان اندیشید. تند و کند رفت اما همچنان رفیق بود.

 آری، چنین است ماجرای رابطه ای که وا می داردم قلم برگیرم و زادروزش را از ته دل شادباش گویم. باشد که همه ی دوستی های این دنیای دل نابستنی دلبستنی باشند.

سوگ داشت

 

سرور ارجمند جناب آقای حشمت اله رستمی درونکلا

دادرس گرانمایه دادگا�9�، دی�8�ی�9�تtr>?C8Cه �%d >

27ب؆کل%A �Cا�/گا%، �%Ax">%2ا از �%A" border="1" cellpadding="1" cellspacing="1" style="width:100%">
شادباش

 

یکم مهر، نماد سنتی آغاز سال تحصیلی بر همه ی معلمان و اساتیدی که در آموزش و پرورش من مستقیم و غیرمستقیم نقش داشته اند و آنانی که همدرسم بودند و حرفه گسترش دانایی را برگزیدند فرخنده و خجسته باد. نام برخی شان را پیش تر آورده ام. امید که به وقت خویش حوصله کنم و با بازبینی آنچه نوشته ام از قلم افتاده ها را نام آورم. این چنین باد.

 

شادباش
 
یکم مهر، زادروز دوست نازنینم اصغر سیف الهی بر او و همسر و فرزندش خجسته و فرخنده باد.
 
1- نمی دانم برای زود به مدرسه رفتن شناسنامه اش را یک مهر گرفته اند ( که در اینصورت باید 31 شهریور می بود تا مؤثر باشد) یا به واقع به گیتی آمده ی یک مهر است. اما هرچه هست، چه زود به مدرسه رفته باشد، چه به هنگام و چه دیر، به دلیل به قول سعید عباسپور هم چشمی (معلولیت بینایی) به یک مدرسه رفتیم (شهید محبی) . من سال 59 رفتم که او حتماً بوده اما کوتاه ماندم و به شیخ محمد خیابانی در شهرری رفتم و 61 برگشتم. از آن سال می شناختمش. البته آن ها یک کلاس بالاتر از ما بودند. پس دوستی چندانی نداشتیم. دوست مشترک بعدی مان اسماعیل محمدی در دوستی اش با ما فراز و نشیب داشت و با او فاصله گرفت و به من پیوست. پس عامل پیوند ما نشد. تنها یادم می آید در اردوی تابستانه ی مدرسه در بابلسر در سال 66 در مسابقات علمی دانش آموزی با یکدیگر هم گروه بودیم که در فینال به تیم سعید روایی و عزیز محمد وند آذر باختیم و دوم شدیم. اسفند 66 سال موشک باران تهران من اول دبیرستان بودم که در بهار 67 امتحانات دوسومی برگزار شد و من و حبیب زارع دوم بیرستان را نیز به اصطلاح جهشی خواندیم و پاییز آن سال دانش آموز سوم دبیرستان مدرسه شدیم. اینگونه بود که با اصغر همکلاس شدم و شروع شد آنچه باید بشود. چه فوتبال ها که با هم بازی کردیم و هم تیم بودیم و سال چهارم برای کنکور خواندیم و پیاده از مدرسه تا فلکه دوم آریاشهر گز کردیم و گپ زدیم و جزوه رد و بدل کردیم و ... . آرزوی مان رفتن به دانشگاه تهران بود که رفتیم. او فلسفه خواند و من حقوق. موسیقی را پی گرفت و وارد عالم هنر شد. در دوره دانشگاه کمی از هم دور شدیم. اما شادروان محمدرضا نامنی برای مؤسسه عصای سفید گروه موسیقی می خواست و اصغر که به آنجا آمد دستمان به یکدیگر قفل شد و دلهایمان به هم زنجیر.
2- نمی دانم این ویژگی جهان سوم است که نه، چون آمریکای جنوبی ها چنین نیستند. ویژگی شرق هم نیست. مال خودِ خودِ ایران و مال خود ماست. فرهنگی است که به ما وصله شده. ربطی به سیاست و حکومت هم ندارد. همه ی ما خودسانسوریم. جرأت نداریم درباره ی عشق های ناکام مان بنویسیم. من و اصغر نیز بیرون از این دایره نیستیم وگرنه باید برایتان با آب و تاب می نوشتم. درسال 78 به دعوت جامعه معلولین برای سخنرانی به یزد رفتم و اصغر و اسماعیل مرا همراهی کردند که اتوبوس خراب شد و در اتوبوس دیگری جایمان دادند تا صبح با اصغر �%�ن�%A�م وگرن�%�ح ؆م7� �%%A�%�ن%9� %.9AA. پ%8�ه �.86ر�%ه %8� بیرو%لو%د٤ی�%دند �%�ما�(4و%�9�م�Cد ب صدس�%.86ئ از و %D�د �84ٌز آن �87 یز�8B3�%.86�%� س�9��86 ب�A6 افت 9B�مب6 ب�DB4ده. �1�%ه9�در،�%�ای�%�ن �88ی د وج�0C د د�%Bعی،م. او �Fنم. �%Aوب%و�%�م�Cد ب �.86ر�%�D9� �9�دAFرن%B�م و جأت D9�%�4�در؈ل%از �B7ی تی�%� با �A8را%م�%�وت D9�%�4�در؈%دن%�88�D8�ه �A8ر�%�و%7ص؇ با هم با؅ %8�ی �1ای هم و در کنار هم گریه کرده باشند با هم و در کنار هم خواهند خندید. از عاشق شدن ها و فارغ شدن ها بگذریم که داستانش نگفتنی است. اسامی را که نمی شود آورد پس چه هوده از خاطره نگاری.
3- سال 83 پس از درگیری و ناکامی عاطفی که اصغر دوست همیشگی ام همواره کنارم بود و-صد البته پوزش خواه محمدرضا بوذری (مدیر) و پدر و مادرم نیز هستم که به دلیل معلولیتم مورد توهین خانواده ی طرفم قرار گرفتند – در آریا شهر خانه خریدم و تا مهر 84 که اصغر آقا ازدواج کرد و رفت یک سالی هم خانه بودیم. شریک غم و شادی یکدیگر تا آنکه او به پیوند آسمانی تن داد. البته چرا آسمانی مگر آسمان چه خیری دارد که زمین ندارد؟! از این شعارزدگی بگذرم و بگویم این زمینی ترین پیوند یعنی ازدواج که من هم سال 88 بدان زنجیر شدم فراز و فرودش شگفت است. او قرار بود زودتر ازدواج کند که نشد. بعد نوAF ن%ا �%8.� خ�ود زود�8�ز�Eس ا؈ بزدواج کرد و رB2�Eس ار و9%8.�.آن%یک سال%که ااطر٧ج شداهه ءوآ، دارد منلۈی%بد7آن%۹ؤق زسمانی مڌ کویٯ� j26nlaquo3B ءو%سء بوه بو با�984ین بAD9�ه D8�7؅ءا ءه D8� ةن�6raquo3B % او5D8�7؅؆ ه اصغر �8AFر آوست DB� کطو5D8�بوBمهر D8�نیش2او5D8�7زمینی �987ی�A86 ڏان نگ�981تٌم ا8D8�ه%سء بو با�984ین بوه �988 ت؈ه D8�7؅ءا ءه D8� ةن%بو488د ز�مواره �8AFر ةنار ٌکدیگر تFD8�ت اوست DB� گاد.DB�م. 3C/span>
34- D9�5D8�7D8�Cرای دلدادگی با دوستان پایان ندارد. همین اندازه بگویم که او خلاق است و باهوش. اهل کتاب است و هنرشناس. با من که هیچ، با هیچ کس دشمن نبوده اما اگر بشود نیز دشمنی است دانا. این دانایی را در اختلاف نظرهای گاه و بی گاه مان که طبیعی نیز هست نشان داده. آری، ماجراهاست در این نشست و برخاست های درازدامن.
 
پی نوشت:
این ها را هر سال دیگری نیز می شد نگاشت. قرعه به امسال افتاد. اما آنچه ویژه ی امسال است آنکه هفته پیش من و او با فرهاد خضرائی و مدیر، مهمان دوست کلاردشتی مان فاخر سرداری نژاد بودیم. هوشنگ خالقی، مصطفی شریفی و ابوالقاسم فقیه کنارمان بودند. نوار ماهور استاد شجریان را (دقیقاً نوار نه سی دی) گوش دادیم با آهنگی از شادروان مشکاتیان و نی محمد موسوی. اصغر آقای موسیقی دان و موسیقی شناس بدون آنکه بخواهد درس بدهد یا چیزی یاد ما بدهد گفت که؛ ماهور دستگاهی است برای مفاهیم عاشقانه ی ساده ی زمینی بر خلاف مثلاً نوا که دستگاهی است برای مفاهیم عمیق و غزل های حافظ. همان جا بود که فهمیدم چرا صدای استاد بر روی غزل های سعدی بیشتر جذبم می کند. اینگونه بود که دانستم چرا غزل (هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم) را از بن جان دوست دارم. بیتی از آن را داده بودم با خط خوش نوشته بودند و 25 مهر 88 زادروز همسرم در کافه شوکا به او هدیه کردم و این چنین بود که پیوندمان سرگرفت ( مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی     که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم ). آری، پیوندها و دوستی ها ی ساده اما دوست داشتنی زمینی که باید پاسشان داشت. همین جا زاد روز فرزند اصغرجان، کسرای عزیز یعنی 9 شهریور و زادروز همسرش مرجان خانم سبحانی یعنی 27 مهر را نیز گرامی بدارم و به روح شادروان برادرش که 31 مرداد 86 از میان ما رفت درود بفرستم. این چنین است که می بایست در غم و شادی کنار هم باشیم و یکدیگر را بی دلیل دوست بداریم وگرنه که آن رویکردها آن چنان ناهمسان است که جایی برای عشق ورزیدن باقی نمی ماند.
 
سوگداشت

 

پی نوشتی بر یادداشت همکارمان محسن قربانی

�/tr> %0r> % 8��% 8��%�ع�0%"58�مین� 86 ات همکاان محسن قرباD9� و ةه D8�ن باغFرCع�0 همۂFtr> %0r>%�ت %D� ـداشی محD9� مچنین ؀ءرار ر بخٌورز.دن م�%Cد پن� 86 ا رٞسرای6D9� می�%A و ة بٯنن مDB�ی أاست ڌا چیرا ُوسCAF 86 ا2E%�ت �82ی شنوشۅ و بCعB� �2>�/ایا هاۊ9اغنن ٌان ٪ ه.دنF358�م%D� ددلD9� بو ب2ستگا٧ت همک%D� ٌا�%� بخٌٌوستڥا�8�اظFٌائ قزاغFرCع�0 را�> %0r> 8 ئD8�CAF 86ی �%Bو �ی 9 شهری%9 کو2عغ:00 در قطعه 317 بهشت زهرا برگزار می شود. بی گمان افزون بر شادی روح آن درگذشته، حضور همکاران تقویت روحی بازماندگان را موجب خواهد شد. بی گمان در فرصت مناسب درباره ی ویژگی قدردانی و قدرشناسی و کمبود فرهنگی این عنصر قلم خواهم زد.

عید قربان بر شما مبارک.

علی صابری

30 مرداد 97

شادباش

 

یکم شهریور، روز پزشک بر همه این عزیزان خجسته و فرخنده باد.

پارسال که چنین روزی هم هنگام شد با پایان کار ما در شورای شهر و نیز آخرین مرحله ی شیمی درمانی من، به دوستان پزشکم تلفن کردم. حتی پا را فراتر گذاشتم و به محمود کاظمی و محمود عباسی متخصصین حقوق پزشکی (هر دو حقوقدان ) زنگ زدم. امسال از فرصت فراهم شده در محیط مجازی هوده می برم و اعلام می کنم. در این یکساله کم و بیش به مسائل حقوقی پزشک و بیمار اندیشیده ام . در سخنرانی خود در نقد فیلم پشت دیوار سکوت که سفارش می کنم آن را ببینید به روشنی گفتم ضد پزشک نیستم اما از این هم نمی توان گذشت که در جامعه ی بهم ریخته ی ما که ربطی به افزایش قیمت دلار و سیاست هم ندارد و خانه ویران تر از این حرف ها است، از نظر حقوقی در بحث مسئولیت پزشک، هم پزشک و هم بیمار ناراضی هستند. به یاری حسین مشایخی که سپاسش باد فایل های شنیداری مباحث حقوقی پرونده پزشکی عباس کیارستمی را نیوشیدم. نشست ها با پایمردی محمد اسدی که شخصی او را نمی شناسم برگزار شده بود. آنجا مطرح شد که بعضی پرونده ها فرصت است برای بازنگری. هنرمندی از دست رفته، مهرجویی از قتل به دست پزشکان حرف می زند، تب و تاب و حمله و گریز و دفاع بجا و نابجا اما ته ماجرا هیچ. هنوز هم دادفران را به نشست های کمیسیون پزشکی قانونی راه نمی دهند. هنوز لکه ی تهدید رئیس پزشکی قانونی که به روشنی من و قویدل را آزار داد بر تارک نظام قضایی و خون های آلوده باقی است. هنوز گام مهمی در بخش بندی مسئولیت کیفری و مدنی پزشکان برنداشته ایم. مرگ کیارستمی تنها هیاهو بود و بس. هیچ دگردیسی ایجاد نشد. در تعطیلات نوروز کتاب گفت و گو با کیارستمی نوشته ی مهدی منتظر ساوجی را خواندم و یادداشت برداشتم. در آن کتاب نوشته ای هست که پزشکی سینما شناس آن را نگاشته. حتماً کتاب را بخوانید. با چاشنی طنزی از رمان طعم گس خرمالو نگاشته ی زویا پیرزاد که پیش از این نیز واژه هایش را به کار برده بودم. آهنگ آن داشتم که پرونده عباس کیارستمی را بهانه کنم و چیزکی بنویسم. یادداشت ها را گم کردم. انگار یادداشت برداری به من نیامده اما کتاب پیش گفته را خودتان بخوانید. داوری می کنید و دستتان می آید. از نظر حقوقی چه دردسرهایی داریم. با مهدی شیرخانی قرار داشتم بر سر مزار کیارستمی رویم و عکس بگیریم تا این نوشته با آن آذین بسته شود که آن هم نشد. پس به گفتن شادباش به جامعه پزشکی بسنده کرده. عید قربان، عید بندگی را به همه خوانندگان تبریک می گویم. رقابت های آسیایی ورزشکارانمان را ببینیم و کمی از فشار عصبی رها شویم چرا که در علم و فن جایی برای شادمانی نداریم. شاید گاه در ورزش رؤیاهایمان برآورده شود وگرنه دست کم در حقوق که خوانده های ماست چیزی برای گفتن نداریم و هر چه می گوییم در عمل پیش نمی رود و درجا می زنیم.

سوگ داشت

 

به مناسبت چهلمین روز درگذشت محمدحسین بوذری

 

به نام حضرت دوست


هوالحبیب الذی ترجی شفاعته        من کل هم و غم مقتحم


وقتی کودک بودم, ترس و دلهره ای عجیب همواره با من بود؛ می ترسیدم پدر و مادرم را از دست بدهم. بیشتر از پدر نگران مادر بودم. او را شکننده تر و آسیب پذیرتر می دیدم. نمی دانم خاستگاه و منشا این واهمه چه بود! حتی وقتی به مدرسه رفتم و کمی از خردسالی فاصله گرفتم, باز فکر فراق همیشگی والدینم رهایم نکرد.در افکار کودکانه ام دنبال راهی برای جاودانگی آنها بودم اما نتیجه ای نداشت. گاهی شبها برای آنکه خودم را نزدیکتر به پدر و مادرم احساس کنم و طول مدت خواب را هم با کمی راحتی خیال بیشتر سپری کنم , یکی از روسری های مادرم را دور از چشم دیگران در زیر لباسم پنهان می کردم و به گونه ای به خود می بستم و گره می زدم. این کار به من آرامش حضور می داد.
بزرگ تر که شدم , اساس این ترس و حس ناشی از آن از بین نرفت هرچند شکل واکنشهای من هم همگام با تغییر سن و سال عوض شد.
به بزرگسالی رسیدم و ازدواج کردم و بنابر معمول , محل زندگی ام عوض شد.بازهم نگرانی ها از بین نرفت بلکه بیشتر شد چرا که پدر و مادر به سنین بالای 60 و 70 رسیدند و ضعفها و بیماریها دلایل ملموس تری برای دلواپسیهای کهنه شدند.
اکنون دو سال است که خداوند متعال فرزندی به من عطا کرده. روزی یکی از دوستان نزدیکم پرسید که چه حسی داری؟ گفتم  پاسخ کلی همان است که همه می گویند  و درست هم می گویند؛ فرزند شیرین و دلخواه است, اما برای من این شیرینی همراه و آمیخته به دلشوره آسیب و صدمه و یا ازدست دادن است. به قول محمد بهمن بیگی ؛ " برای غم و غصه ها می توان چاره ای اندیشید اما اضطراب ها و دلهره ها چاره ناپذیرند". من حالا هم نگران پدرهستم هم مادر و هم فرزند. وای و هزار وای که همکار عزیز ما آقای محمدرضای بوذری در کمتر از یکسال هم پدر را از دست داد و هم مادر و هم فرزند را...
آی آقا " رضا" ی نازنین , نمی دانم چگونه ای و روزگار را در این ایام ناسازگار چگونه می گذرانی؟ ولی حتی تصور ناگواریها و مصائبی که برتو گذشته از توان من ضعیف خارج است و انسان را زمین گیر می کند!!


               تلخ است روزگار من و روزگار, تلخ
              دور سپهر و گردش لیل و نهار, تلخ
              در گوش من حدیث بهار و خزان یکی است
             بیم خزان سیاه و امید بهار , تلخ
            سهراب را نصیب ز مهر پدر چه بود؟
            دیدار تلخ بود و سرانجام کار, تلخ
-----------------------
شاید نتوان در فرصت اندک مراسم سوگواریها که کلیشه ای هم هستند ( و البته چاره ای هم نیست) , حرف دل را به دوستان صاحب عزا زد و آن گونه که شایسته است با آنها همدردی نمود اما این رخصت و فرصت هست که در زمانی و مجالی مناسب تر , قلم را در همراهی با رفقای مصیبت دیده کمی بگریانیم و ناگفته ها را به گوششان برسانیم.
محمدرضای بوذری یا به تعبیر دوستان نزدیکترش, " مدیر" , از آن دست انسانهایی است که در این زمانه و ایام  باید در روز روشن چراغ برکف گرفت و دنبالشان گشت و صد البته که چقدر دیریاب و کم مانندند!
(این سخن را نه از روی مدح و ثنا می گویم و نه اغراق و گزافه ای در آن است. حداقل آنهایی که این بنده ناچیز را می شناسند می دانند که در کنار همه تقصیرات و کوتاهی ها , از یاوه گویی فاصله دارم).
من " مدیر" را از سال 1382 می شناسم و حدود 5 سال شانس و افتخار آن را داشتم که در دفتر وکالتی که نیمی از آن متعلق به وی و مشترک میان ایشان و استادم دکتر علی صابری بود فعالیت کنم. بنده در سال 83 تازه کارآموز وکالت شده بودم و آقای بوذری چندسال بود که وکیل دادگستری بودند. قبل از وکالت, در دادگستری به عنوان مدیر دفتر اشتغال داشتند و موفق شده بودند که " مدیر دفتر نمونه کشوری" شوند. اولین خصیصه ای که هرکسی در برخورد نخست با ایشان برایش مشخص می شد, فروتنی و خوش خلقی و بی تکلفی "آقا رضا" بود و همچنان هست. دفتر امیرآباد, دو اتاق داشت؛ یکی برای دکتر صابری و دیگری از آن " مدیر". من هم کارآموز بودم و هم دستیار دکتر صابری, پس استفاده از اتاق ایشان طبیعی بود اما سینه گشاده و دل بی عقده آقای بوذری و درویش صفتی واقعی او موجب شده بود که اتاقش عملا تبدیل به اتاق همکاران دکتر صابری شود. 
در آن دوران یعنی سالهای 83 و 84  دفتر دکتر صابری هنوز از نظر کمیت و آمد و شد و پرباری حضور کارآموزان متعدد به مانند اکنون نبود. یک سال تمام فقط من بنده بودم و بعد از آن دوستان و همکاران گرانقدر دیگری چون سرکار خانم ها مهناز کاظمی, مژده محمدیان و ندا حکیمی به جمع ماپیوستند و سپس تر فرهاد نژاد رفیعی, محمد صابری, مصطفی کاظمی و دیگران.آقا رضا هم اتاقش را بی دریغ و چشمداشت در اختیار کارآموزان قرار می داد و هم تجربیاتش را. ایشان با همه افراد دفتر, چه خانم و چه آقا  در کمال ادب و احترام و فروتنی رفتار می کردند و هیچگاه ندیدم که از موضع بالا و برتر با احدی مواجه شوند. هر بار که بنا بر وظیفه اخلاقی از " مدیر" بابت اینکه امکانات خود را با روی باز در اختیار همکاران و کارآموزان قرار داده سپاسگزاری می کردم, همیشه یک جمله از زبان ایشان تکرار می شد که بازهم نشانگر بی ادعایی و خاکی بودن ذاتی این مرد بود, می گفت: " چرا تشکر می کنید؟ اینجا مقداری خشت و گل است که همگی داریم از آن استفاده می کنیم". 
دایره و وسعت روابط صنفی و شغلی جناب آقای بوذری کنترل شده و محدود است و به همین دلیل ( والبته خوشبختانه) مدعی و رقیب ندارد و از پاره ای دردسرها و مزاحمت های جاه طلبان در امان است.
بی تردید کسانی چون دکتر علی صابری و آقای کوروش افشار که با " مدیر" نزدیک تر هستند و سوابق دوستی و کاری طولانی و عمیق تری با وی دارند, زوایای پیدا و پنهان بسیاری از شخصیت و فضایل نفسانی وی می توانند بر بشمرند اما برای من ( در کنار همه بزرگواریهای محمدرضای بوذری)  یک خصوصیت مهم تر و برجسته تر می نماید؛ نامش را نمی دانم چه بگذارم اما تصور می کنم با واژه امروزین " ظرفیت" و " جنبه" بیشتر نزدیک است. بسیاری از ما افرادی را می توانیم نشان دهیم و به یاد آوریم که چگونه با تغییر وضعیت مالی و به قول قدیمی ها , با خوردن دری به تخته و بهتر شدن اوضاع مادی , رنگها عوض کرده اند و رویه های دیگری در زندگی در پیش گرفته اند که کمترین آنها فراموشی گذشته و بی اعتنایی به دوستان دوران بی رونقی است و برخی دیگر پا را فراتر گذاشته , عادات و رفتارهای زشت و از سر شکم سیری پیشه کرده اند که به گفته سعدی " اعاده ذکر آن نکردن اولی تر است".  بلی, آقای محمدرضا بوذری روزگاری کارمند دادگستری بود اما پس از تلاش و تحصیل علم  و ورود به کسوت وکالت , با پاکدستی, سخت کوشی و کار گروهی و اثبات لیاقت و امانتداری , نتیجه مادی زحمات خود را دید و الحمدلله  تعالی از مال دنیا کم نیاز شد اما و صد اما تا این ساعت و روز هرگز دچار نخوت و بدمستی نشد  و دست و دامن به پلشتی ها نیالود و البته که این کم چیزی نیست و رسیدن به این مرحله از سلامت نفس, کار کوچک وبی اهمیتی نمی تواند باشد و مولای متقیان چه زیبا فرمودند که " تعرف الرجال فی تقلب الاحوال"  آری در دگرگونی هاست که انسان شناخته می شود.
% B2ی ن�8�ی گر%DtFDB� �85ی �885حمدر�8�وزگآ�9B85حمئ ب�eدر�8��,ست DA9B85��ه پ�8uot; ت�B�ت�9�م%سا�B46م%اتر ځته مت ٹت و %D�ن ؆م%�ا ٸ5ی دن ؈ ا%D�ا �%A که اD8� خ%t; ثEیش �2 خ%t:9ه "9�ا �3 ځ%ا�%A�B�ت�9�%ازیب%مر�%C ها%B� نه ان �8��%8%م�4uot; ت�B�ءج؈Cب%�26م%؄ح�ک��Aقل،ست9م نیا�B46م%اتر %%D�ن ؆%ای�4"�ی دن ا�%5"�ۊ8%مر%9�ا %هن�%6tFDB� �8�تنم%س�DAAق�86 بوت و D9�د که بن�%.C م�j9��AD9� ز�.  �می 9�5ی �86 بت �%C نۧن شت ٹت و D8�ز سلا،ست9ٯن �8��%8تی ٯذا�B� اعتمدم%سD8�ر%Dانس%ز �1و�F.
ۧ�%�یای %8� دا�eدم%ر�%C ه���B81س, 6A خ%t; ثEیش گید و ال�%8%مD8�ال�4 گی�C ن%یا�oم%� ن�8�ی گر%DtFDB�مدر�8�وزگ�%A 7�eدخ%t; ی 9�52A7ن �%�تر %%D�اشت8%�26�j7،س�%�سان ��Aقلاش�#%ز/>% B2ی6 �%�تر %%D%C هؓEۧ�%�ی9D9��8� ام�86د باشد 9D9��%5"�مد٧ ف�A87اس%ی9D9�%فته ا�B46م%انم%�C ه��%ی9D9�%تنت9م نس%�86د ک�AA8%�C8اشت8%%D�٧�%�اُند �B� اعگی/>% B2ی6 �%�%�6 �%�تر %�985�86حمئ م%سس�B4�4 D9�د ھ%تٱاميFوسنو6ۧن شری D8�ر%Dیشو،ه هدوً9ت و �A8C9D9�%�86م%رو٪ه ا�B46م%�%ت و �5دفس, 6A ضاظCه �86م%�F8تی �9� ت�A7ن �A�8�و�86�8�ی گر%DtFDB%�ر%9�6می 9�BE�8� �7دٯخ%t%3�ه %D��%6tFDB%quot9��br />ۧ�%�9D9�%تٌ روD8�ضا بوذرۏر�8�وزگ�%A 7؋E%�86م%سی�%6tFDB� D9��%8 7؋E%�86د �77دٯ�%F �B� هد�8�وD84 D9� روD9�ی D9B81س, 6A �8�گD8�%t%3�/>% B25Aٌ ؾ%تٌ ر�FAه �%2گ�%A 7؋E%%D�اشت8%کس�DAه و بی ا�Aی �9� �B9ت و �1ی کميF�%6 �8�%D� و D8�ر %%D�ت9م �87ا%B� �%8 B3%D� �87 پ�8uot; ت�B� ماD9�ی D9� �86 بت �%C �%�8�ی گر%DtD8� �Aٌ �9C �87 پ�4تحریر:
از علی صابری ممنونم که دوستانش را در چنین بزنگاه هایی از حال دیگر دوستان باخبر می کند. " علی" در بسیاری از اوقات ثابت کرده است که برای دوستانش, هم رفیق گرمابه و گلستان است   و هم گرمابه و گلستان و بهشت زهرا (س). برایش سلامتی کامل و طول عمر همراه با آرامش و سربلندی هرچه بیشتر آرزومندم.

 

محسن قربانی توسنلو

 

شادباش

 

24 مرداد زادروز دوست نازنین و یار همیشه همراهAFو%7�ا (س). �BDB�شه هم�RTL" style8%7��%Ao8� پذیرفته شدم. از این خیرتر چه می خواهم؟ و صد البته مهم تر پس از بیماری و کناره گیری از سیاست و دویدن های اجتماعی باز دستش به کار آمد و به اندک اشاره ای محل سکونت را تغییر دادم و اکنون در کنارش خوشم. از آن آدم هایی است که بدون سر و صدا شش دانگ حواسش به دوستانش است. مانند آن بازیکن هایی که بازیشان شاید به چشم نیاید اما اگر لحظه ای نباشند تیمشان فلج می شود. از آن هایی که بی نگاه به توپ و بازیکن به آنی پاس گل می دهند. زندگی دوستانشان در کنارشان شیرین است و در این روزگار کج مدار بی چشم داشتی امید می پراکنند. مانندشان این روزها زیاد نیست. البته که من خود را بسیار خوشبخت می دانم چرا که از این جور یارها در کنارم زیاد است. تنها کاری که از دستم بر می آید سپاس پروردگار است برای قرار گرفتن در این موقعیت و البته پایمردی در پی گرفت این دوستی ها. در این خجسته زاد روز برای او زندگی شکوفا و برای خانواده اش کامروایی و بهروزی و برای همه ی اطرافیانش از جمله خودم توفیق در ادای احترام به دوستی با او را از پروردگار خواستارم.

علی صابری

24 مرداد 97

شادباش

 

18 مرداد، زادروز خجسته ی دوست نازنینم دکتر محمدحسین شهبازی بر ایشان و همسر گرامیشان فرخنده باد.

 در عالم شاعری شعرهایی داریم که آن ها را اخوانیات یا به گفته ی فارسی زبانان برادرانه ها می نامند. شعرهایی که دوستی برای دوستش می گوید در تعریف از او یا هر چه. در عالم حقوق هم چنین شعرهایی داریم. دکتر ابوالفضل قاضی شریعت پناهی که یادش گرامی برای دکتر کاتوزیان، عراقی،  درودیان و غیره شعر گفته بود و چه زیبا. اما هم من شاعر نیستم، هم واژه ی برادرانه را مرد سالارانه می دانم. مگر زنی نمی تواند شعر بگوید یا برای زنی نمی توان شعر گفت؟! دوستیانه هم کاربرد ندارد. پس اجازه دهید اینگونه نوشتارها را که پیش از این نیز مستقلاً یا هنگام گفتن چیزی علمی نوشته ام دوستانه ها بنامم. از نظر دستوری صفتی است جانشین اسم. پس جمع بستنی نیز هست و اجازه دهید نخستین آن ها را به دوست نازنینم دکتر محمدحسین شهبازی پیشکش کنم به مناسبت تولدش. قلم که به دست گرفتم آنقدر خاطره از دوستیمان به ذهنم هجوم آورد که اندکی درنگ کردم از کدام آغاز کنم. 28 سال دوستی مستقیم را که نمی توان در یک یا چند صفحه آورد پس روا دیدم اکنون به همین بسنده کنم که شادباشی پیشکش او کنم و نیز همسر نازنینش و از پروردگار زندگی دیرپا و بهروز و کام روا برایشان بخواهم. امیدوار باشم چشم بر نامهربانی های دوستان داخلی ببندند و پیش ما بازگردند تا جامعه حقوقی از خوانده های محمدحسین و از آموخD8�رانم را سیراب می کنید. بخت یارم نبود و نیست که در خدمتتان باشم. حتی مرگ عزیز از دست رفته، محمد حسین جوانم از دیدار بختیاری ها نیز بازم داشت . به قول دوست نازنینم، اصغر سیف الهی که از دبیرستان سی سال است که با همیم هیچ گاه مرا چنین اشک آلود ندیده. هم کم گریه بودم، هم بیش از آن کم اشک. بغض و گاه هق هقی ،نه بیش از آن. اما این ابر این بار دیرپاست تَرکیده و همچنان می بارد. چنان شده که حتی نتوانستم به درستی زبان بر پوزش از دوستان شهرکردی بگشایم. می دانید که پوزش خواهی را خوب بلدم و بدان باور دارم اما نشد. سرسری چیزی نگاشتم و برنامه ها را بر هم زدم. نه توان جسمانی و نه روحیه ی سخنرانی در آنج�ی و ن.i8ی �D9� ت�9� ی 9�߆ا�%8عزیزم جناب آقای هادی غفوری ، دادفر پایه یک دادگستری و همسر نازنینشان، همکار پیشین دفتر وکالتمان سرکار خانم مارال نوروزعلی در سوگ از دست رفتن پدر هادی نشسته اند. من و دیگر همکارانم در دفتر از صمیم قلب در این اندوه خود را شریک دانسته و برای آن عزیز از دست رفته که با بیماری جانکاه دست و پنجه نرم کرد و زود از میانمان رفت آمرزش و برای بازماندگان به ویژه آن دو نازنین پیش گفته شکیبایی را از پروردگار خواستارم. امید که در اندوه این نبود بر این پیچ سخت زندگی نیز چیره شوند.

علی صابری و همکاران

شادباش

همکار گرامی و استاد ارجمند

جناب آقای دکتر عباس میرشکاری

 

با درود و سپاس

   امروز آگاه شدم شما از این پس در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران آموزگار حقوق خواهید بود. افزون بر آنکه نسبت به دانشکده ای که اندکی از نوجوانی و کل جوانی ام را در آن دانشجو بوده ام اگر نگویم تعصب، دست کم تعلق خاطر فراوان دارم و در کنار آنکه دانشکده ی علوم قضایی که بیشترین دادرسان در آنجا آموزش می بینند از این پس دست کم از دریافت خدمات مستقیم آموزشی شما باز می مانند، به خود می بالم که دانشکده ی حقوق، دانشگاه مادر همراه با بسیاری ناملایمات به هرحال چون شمایی را در خود خواهد دید. اتهام بیشتر نادرست و البته گاه درست به دانشکده حقوق دانشگاه تهران مبنی بر جذب سیاست زده ی آموزگاران یا به گفته ی خودمانی استاد درودیان با آن شیوه سخن شیرین و به یاد ماندنی وارد شدن اساتید از پنجره و نه از در که البته گروه حقوق خصوصی کمترین آسیب دیده ی آن است با آمدن میرشکاری و به امید پروردگار در آینده میرشکاری ها غبارروبی شده و چهره از مه بیرون خواهد کشید. آری، به شما شادباش می گویم اما بیش از شادباش به خود و خانواده تان، آمدنتان این امیدواری را در درس خوان ها و تازه دانشجویان ایجاد می کند که سیاست زدگی و سیاست بازی هنوز همه گیر نیست و رفتن پی کار عملی و چشم پوشی از جلوه های آنی ( پول و ... ) سخت اما پاداش دار است. برای میانسالانی چون من، که همیشه دریغ یاد دانشکده حقوق و پژوهشگری را در خاطر دارند بودن تو در همان دانشکده برق امیدی است، جرقه ای است اما نه زودگذر که به دیرپایی آن دل سپرده ام. بی گمان جامعه حقوقی کشور در این خشنودی مرا همراهی خواهد کرد. برایت پیروزی و بهروزی را آرزومندم.

با دوباره گویی سپاس

علی صابری

97/2/26

شادباش

 

امروز شنبه 15 اردیبهشت 97 و پس از سفر معنوی به مشهد مقدس در کنار هم ورودی های سال 69 دانشکده حقوق دانشگاه تهران و با سپاس از میزبانان مشهدی های عزیز آقایان حمید امیرشاهی، سید ماشاء الله بیضایی، محمود الهی و محمد سهرابی و ابراز خشنودی از دیدار دیگر دوستان، شادباش خویش را پیشکش دو همکلاسی پیشین می کنم که در سفر از پیشرفت و مدیریت تازه آنها آگاه شدم. شادم از برای دکتر پژمان محمدی که مدیر کلی در معاونت حقوقی ریاست جمهوری را به عهده گرفت. در جلسه ی اسکودا در دی ماه در اهواز گفته بود که سرکار خانم دکتر جنیدی پیشنهادی کرده اند. بی درنگ گفتم که بپذیرد. چه، کارکردن با چهره ی علمی چون دکتر جنیدی بی گمان باهوده است. او که پیشینه ی سیاسی ندارد، تنها و تنها بر پایه ی سخت کوشی و پژوهشگری برگزیده شده و چنانکه پیش تر در پیام شادباش خود به ایشان نگاشتم بیشتر باید به حسن روحانی از برای این گزینش غیرسیاسی، که زن بودن برگزیده شده در آن کمترین نقش را داشته، آفرین گفت. اینجا نیز همان راه پیش چشم است. دکتر جنیدی، پژمان ما را با همین ملاک ها برگزیده، پس به او نیز آفرین می گوییم. از سوی دیگر پیشرفت دوست نازنینم امرالله حضرتی و پذیرش ریاست دادگستری آمل را به فال نیک می گیریم. چشم به راه دستان توانای او در پیشبرد نظام قضایی می مانیم و شگفتا که من و پژمان و امرالله در کنار مریم آموزگار که همیشه افتخار داشتیم شاگرد اولمان بود، افزون بر دوره ی لیسانس، دو سال دیگر هم در دوره فوق لیسانس در کنار هم به سر بردیم و گفتگوی علمی کردیم. چه خوب که پیشرفت هم هنگام این دو را دیدم و شادباش گفتم. به امید پیاپی شدن همه خوبی ها.

 افزون بر دوستی های دانشگاهی، امروز سالگشت به دنیا آمدن دختر دوستم مهدی شیرخانی است. این روز را به آقا مهدی و خانواده اش بویژه دختر نازنینش، آرمیتا که یازده ساله شده شادباش می گویم.

 

علی صابری

15 اردیبهشت 97

 

شادباش

 

هفته ی معلم (استاد)، بر همه ی آموزگاران خجسته و روز کارگر نیز فرخنده باد. آه و افسوس که استاد سید عزت الله عراقی که گردآمده ی تمام ویژگی های استادی برجسته در روش ، منش و دانش، نیز نخستین چهره ی واقعی حقوق کار و دفاع از کارگران در ایران بود بین ما نیست. بر آن بودم که این مناسبت را بهانه کنم و چیزکی بنویسم. شوق دیدار هم دانشگاهی ها و نیز شور زیارت امام هشتم و تنبلی مضمن و بهانه ی همیشگی کمبود وقت مانعم شد. اما شاید دیگر نباشم. عمر که دست من و شما نیست. پس واجب است از معلم های دوره ی مدرسه بنویسم. برای اساتید دانشکده ی حقوق نوشته ام. اگر بشود خواهم نوشت و دیگران می نویسند. پس بپذیرید معلم ها را باید نخست پاس داشت. بنابراین نام ایشان را می آورم و قدردانشان هستم . خاطره ها از هریک باشد برای آینده.

 خانم ها و آقایان: میرجلالی، آتش سخن، آتشک، شیرازی، مجیدی، تادی ( که به قول استاد درودیان هم ولایتی ام نیز هستند)، طاهره میری نخستین معلمم در کلاس اول در مدرسه شیخ محمد خیابانی (حضرت عبدالعظیم) که هرچه او کوشید حتی با تنبیه نتوانست انگشت گذاری درست برای خواندن بریل را یادم دهد، حجتی، ارداغی، پنجه شاهی، گودرزی، جیحونیان، شریفی، باقری، سالنو، مسعود گلچین که اینک استاد دانشگاه است و معلم قرآنم در کلاس چهارم ابتدایی بود، خالق شعبان، یدالله فرزین ستوده، ابراهیم کربلایی، محمدرضا ظروفی، وحید ظروفی، یعقوب عبدی پور، جدیدی، طبرسا، مجدآبادی فراهانی، عبدالناصر رمضانی، سعید بخشی پور، اصغر شفیعی، ناظم مدرسه شهید محبی که شاید پنجاه سال خدمت کرد، ابوالقاسم مینایی، سالاری، عظیمی، شهید آب روشن، دلاور بزرگ نیا که اکنون مدیرکل میراث فرهنگی استان تهران است، مصطفی میریکتا، علی علی وار، شادروان حمید درجزی، شادروان عفت قانعی، صدیق، تقیان و ... نیز کسانی که مستقیم معلمم نبودند اما مدرسه از آموزش های آن ها بهره می برد. مانند دکتر عبدالله نصری استاد کنونی فلسفه، دارویی، بهمنش و زنده یاد هادیان و ... . البته که شاید کس یا کسانی از یادم رفته باشند، بماند. نیز هم درسی در کنار کسانی که معلم و استاد شدند برآنم می دارد به آن ها شادباش بگویم . معلم نمونه حبیب زارع، علی فخاری، حسن احمدی، عباس دشتی، جهانیان و ... . در شورا نیز معلم داشتیم. سرآمد همه حاج حبیب کاشانی و اجازه دهید کمی خویشاوند بازی کنم و شادباش خویش را پیشکش خاله های معلمم، شهربانو و بتول (فاطمه) کرده ، به دخترعمه خویش بتول صابری نیز خجسته باد گویم. خاطرات دوران دانش اندوزی در مدرسه و دانشگاه باشد برای آغاز سال نو تحصیلی یا هر هنگام دیگر.

> %� تح�%B �یک�%BRB �ی�ػodyB �ۉغbleB �یۉ�ble aligE "center" border "1" cellpadding "1" cellp styleB D"coloRB A#FF0000" ptrong p> styleB D"font-sizeB A22px" %8�باش خو

 

ptrong /p> 8%B �یک�%BRB �ی�ػodyB �ۉغbleB �یۉ�ble aligE "center" cellpadding "1" cellpB > %� %ی�ک%p dir "RTL" styleB D"text-aligE justify"B �Ap> styleB D"font-sizeB A16px" %8�ی �/span%ن ٌ ب�%6د بتاً6ای هیأت رئیسه سی امین هیأت مدیره کانون وکلای دادگستری مرکز خجسته و فرخنده باد.

 

 

دیروز یکشنبه 2 اردیبهشت، نخستین جلسه ی سی امین هیأت مدیره کانون در فضایی شاد برگزار شد و این بار بر خلاف دست کم چند دوره ی پیش رئیس زود برگزیده شد. بدینوسیله به او و دیگر اعضای هیأت رئیسه شادباش می گویم. خوشحالم از آن که دو تن از دوستانم نامزد ریاست شدند و در کنار رعایت احترام، پیشکسوت ها تعارف نکردند تا جوانی از نظر ریاست بر کانون و میانسالی از نظر شناسنامه بر این صندلی بنشیند. همان جا نیز دوستانی با شوخی و خنده گفتند که برای تو چه فرقی می کند. هر دو دوستت هستند و مورد حمایتت و البته دیگرانی پاسخ می دادند که عیب کار همینجاست نمی توانی طرف هیچ کدام را بگیری اما ندانستند که خوشحالی من بیش از آنکه دو دوستم رقابتی سالم و سازنده دارند از این است که پرچمی را اگر ما سه نفر دوره ی 27 برداشتیم گرچه با سختی اما بر فراز کانون نشست. این که عیسی امینی رئیس خوبی خواهد بود یا نه و اصلاً رئیس خوب کیست، نه موضوع داوری من است و نه مورد این نگاشته. حمایت از عیسی را پیش از این اعلام کرده، ویژگی های او را بر شمردم. بی گمان خطا داشته و خواهد داشت اما جدا از شخصیت حقوقی دکتر عیسی خوشحالم از آنکه جوانی درست هم سن من سکّان کانون را به دست گرفت. در اتحادیه نیز آمدن مرتضی شهبازی نیا را به فال نیک گرفتیم. دوستم کامران آقایی درست گفت که کانون پوست انداخته و تغییر نسل رخ داده که این البته هم فرصت است، هم تهدید. روز نخست هیأت مدیره دوره ی 27 را به یاد دارم که صندلی های ناظرین پر بود از پیشکسوتان و تک و توک جوان نشسته بودند. اما دیروز نسبت، کاملاً عکس بود و  همین جا نمی توانم آه و افسوس را پنهان کنم. چه، در جلسه ی دیروز باز هم بحث پنجاه سال سن و بیست سال وکالت برای رئیس مطرح شد و ما همچنان دوره کردیم شب را و روز را و هنوز را. باز هم دادنامه دیوان عدالت اداری، باز ماده 18 آیین نامه لایحه استقلال، باز قانون کیفیت اخذ، باز شیوه ی کار هیأت مدیره. همچنان بحث دفعه بعد و جلسه بعد و از آن بدتر این که اگر منشی دوم برگزیده نشود هیأت رئیسه ناکامل است و تشکیل نشده به حساب می آید که عیسی امینی پاسخی مستدل و قانونی داد. تا کی باید پیشکسوت ها اینگونه با دست و پا زدن برداشت های نادرست را بیرون بریزند؟! این بحث ها چگونه و کی باید حل شود؟!  البته به نظرم روشن است که حل شده. آموزش دادفران و جوان ترها تنها با کتاب و کلاس که نیست همینجاهاست که رفتار، کردار و گفتار تفسیری را از بزرگترها یاد می گیرند و چه حیف که بحث های دیروز در سنگ اندازی بر سر راه رئیس شدن عیسی امینی خانه بر آب ساختن بود و استدلال هایی گاه خنده آور. امیدوارم در دوره های آینده تکلیف در ذهن دوستان روشن شده باشد و این مشتی باشد از خروار که رویکرد ما دادفران به قانون و نگاهمان را نشان دهد. پوست اندازی بدین معنی را چشم به راهم �7ن رو�85 �7ن %9��%B�ر�%ن %9�%ب�w85 �77ر�ن %D آس�8�%8�ی دی�7ی دۊFإ9� %D �1گت9DB�ن8�ر�1D8�. %9�ستتره؆ �%�ر، ٮذ، ب�9��%A. دوستم کا�%Cژگی هA اس7ی �%1گ�8��w858�ن %D�ه�رفءگت9DBA7ب �9� %D���%1گ�8��xD9� رئD9� مADA�گ�8��9�ح9�د و ه �%8 ی�88 �8�وری هایمان اصولی، منطقی و منصفانه است تا شاید ... . نمی توانم سپاسگزار دوست نازنینم نادرخان دیوسالار نباشم که با پیشینه ی دادرسی عادلانه ی خود با درایت جلسه را اداره کرد. البته که پس از بر صندلی نشستن هیأت رئیسه راجع به کمیته موقت و ارتباط کمیته با مجلس بحث هایی پیش آمد که چون نماندم و نشنیدم ( البته بخشی را بودم ) داوری نمی کنم. امیدوارم ستیز، هیاهو و جنجال جای خود را به خردورزی دهد. همه می دانند بی هیچ چشم داشتی نه برای خود، نه دوستان دفترم، استوار و پایا برای جای گرفتن دادفران در پایگاه واقعی اجتماعی خویش می کوشیم و می نویسیم. مستقیم و غیر مستقیم، در کنار و همراه با کانون. حتی جاهایی که به هر دلیل کانونی که باید باشد و نیست اما ما هستیم.

3/اردیبهشت/1397

شادباش

 

روز جانباز خجسته و فرخنده باد.

 
با بچه های جانباز از دوره ی مدرسه آشنا بودم. من عضو گروه سرود بودم و گاه پیش می آمد که در حضور ایشان سرود بخوانیم. سپس تر آن ها که در جنگ نابینا می شدند، بعضی هاشان به مدرسه ما می آمدند و بعد هم دانشگاه و دادفری و حتی شورا و البته ورزش با جانبازان نابینا و باخت و برد. شهید مهرانی، محمدرضا مظلومی، جواد رضایی، جلال روغنی و خیلی های دیگر. بخواهم نام ببرم باید تا فردا بنویسم. از صبح تاکنون هم با حسن احمدی گپ زده ام و هم حاج مجتبی شاکری که چند ماه پیش خواسته بود درباره ی یکی از گفت و گوهایم که نقدش کرده بودم حرفی بزنیم و من گریختم. آن جای خود، که می دانید بیزارم از بازخوانی نوشته های خودم چه رسد به گفت و گو در آن باره و این جای خود . روز جانباز بهترین بهانه که نه، دست مایه و فرصت برای پیوندها و رفیق بازی که تکرار که هیچ، میلیون ها بار تکرارش را دوست دارم و بدان زنده ام. به گفته ی فرنگی ها بیاییم از این پنجره فرصت هوده بریم و وجود نازنین جانبازان، پایه و مایه باشد برای پیشرفت حقوق معلولین. جاهای دیگر نیز برای بخش بندی معلول جنگی و غیرجنگی واژه های دگرسان دارند اما این بخش بندی، یا تبعیض نیست یا اگر هست تبعیض مثبت است. نیز موجب شده حقوق همه ی معلولین جدا از جنگی بودن یا نبودنشان دیده شود و پیشرفت کند. جانبازان ما هم بر حسب شخصیت، رتبه و مقام گرفته اند نه به صرف جانبازی. از استثناء ها که بگذریم بیشینه ی آن ها خود را معلول می دانند مانند ماها. دست در دست هم هستیم برای ساختن زندگی بهتر برای معلولین. مانند همه ی مسائل کشورمان آسیب شناسی هم لازم داریم اما یادمان نمی رود یکی هستیم و همه معلول و با هم نگاه دیگران را بر می گردانیم که انسانیم و فرصت برابر می خواهیم. پروردگار یارمان باشد.

سوگ داشت

 

دوست عزیز و نازنینم محمدرضا لکا ، روانشناس، استاد موسیقی و فعال سازمان های مردم نهاد معلولین، در چهل و دو سه سالگی و پس از پیمودن راه دشوار جنگ با بیماری درگذشت. اندوه این نبود را همراه خانواده اش و خانواده ی بزرگ تر یعنی گردآمده ی نابینایان بویژه هم پیمانانش و شاگردانش در موسیقی و مدرسه ی شهید محبی و نیز جامعه معلولین به سوگ می نشینیم. از آن نازنینانی بود که از مدرسه  می شناختم و حتی در یک پرونده دادفرش بودم. آه که بازی مرگ و زندگی یکطرفه است و برنده از پیش معلوم. نه وقت اضافه دارد نه پنالتی. خطاهای مرگ همیشه نادیده گرفته می شود و هیچ جای اعتراض نیست. باید بازی کنی و باید ببازی. پس از باختت بیش از خودت، دوستانت اندوهگین می شوند و می گریند. چه هفته ی بدی. پروردگارا کاش زودتر به پایان رسد. همانند سرما و بارش نابهنگام که گل ها و شکوفه ها را برد، مرگ نیز محمدرضا را ربود و از پیش مان برد. شکیبا باشیم و آنهایی که مانده ایم بیش از پیش دوست بداریم و به هم عشق بورزیم.

97/1/27

سوگ داشت

 

دوست نازنینم استاد دکتر صابر نیاورانی به سوگ درگذشت برادرش نشسته است . اندوهِ این نبود و از دست رفتن را با ایشان همبازیم و برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی را آرزومندم. پارسال نیز دوستمان در سوگ دیگر برادرش نشست و نیز دایی گرامی اش . اندوهی گران است که اگر به کوه گوئیم بگریزد و بریزد. پارسال بیماری و شیمی درمانی مجالم نداد بروم و سر بر شانه اش نهم تا با هم این اندوه را بگرییم. از لطفش به من و پایمردی اش در دوستی هیچ کاسته نشد. امید که پروردگار توانش دهد و غم گسارش باشد تا با روحیه ی شاد هم به جامعه ی علمی خدمت کند و هم سایه ی دوستی اش بر سرمان گسترده تر شود .

 

شادباش

سرور فرهیخته و دوست گرامی

جناب آقای سیدعلیرضا آقاعمو


با درود و سپاس
برگزیده شدنتان به عنوان مدیر حقوقی کتابخانه ملی ایران را شادباش گفته، بهروزی و کامروایی شما را در این پهنه ی نو مانند دیگر بخش �مؽ9��8�ی9eD9�ی اeD8��1 E�و�%B بر A8�ش %9� �85ی ا%تی ا8ن �%1و�8�روױو8ر �7 با و�8�روױٮش �n style="font-87 �%B �7 �D8�اده شدنتا88C اeD8را t-size%�فش �8�؇�%�88C اeD8�%Bش بر ؁ته9D8�رش 1ا t8%B �7 �D8�%D�ید دی�8�ن�8C�8�و8ر �7 DB� �8�ل �%7 t8�B� ا%�67 DB� ش�%8�م׮ش �ى�هی گ88ر%9�ت� اeD8ر A8�ض مدگس%B�ی ش ٲی%ر�8r /> E�وؿار8D8� سچ �an style="fontD8Cی �DA��="fontD8C�B7A��=��دگس%B�%:16px"88��%؇ر سڱ فغ9�=��سیظه ظر �7 است%ای�%�ست 1 A8�غبه %D�ش �n styD8�ورزیده �7 است%�9��8�ی9eD9�ی اeD8��1 DB�9eD9�2C ش�%8%/> %�׮ش ޱو�9�رو�2�ڭ8� 1 A8��0A E�وؿارر س�%� را DB� شم% �n sty78=��%D�پاس
8� د��وAدنه �A�امروی گD8� 1 A8��0A%ر سڪا88C ��0A%رstyle="fonB8� رزی�8="font8�هی1 سرم�ى�ه�9��8ت 1 A8��0A%ین �9�ցغ9ت%D�ی�9�иه ظ�%B ب�%Bست%�8�ا�9�زۈD9�بٌم. �8�نندم�%�خت1ا �A%ی�C1 س�4�%8%/> %�88C اeD88ر%��%.��9�طیم نو م�%Asty78=%A� %D��B2ی%رA7مرو1 DB�9eD9�3Cstrong>رزیکیبایی ر�7 آقاعمو


ب آم�strong>

 

شوربختانه دکتر داریوش شایگان در نوروز 97 از پیش ما رفت. بیماری، سخت گریبانش را گرفته بود. یکی از باورهای شایگان و آموزه های او این بود که ایران در تعطیلات تاریخی به سر می برد. بازنمود این آموزه در نگاشته ی بهمن کیارستمی آمد. جایی که این باور وجود داشت که تعطیلات دراز دامن نوروز، عباس کیارستمی را به مرگ نزدیک کرده. شگفتا که شایگان نیز درباره ی کیارستمی و مرگ او چیز نوشت و خودش هم در نوروز رفت. بی گمان جامعه ی روشنفکر ایران سوگوار این از دست رفتن ها است. برای آنها که مانده اند زندگی بهروز آرزومندم.

9��8�هروز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA16px922�%A�ر4D8�ی%رۉه ف%�روز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA16px922�1397�1�14%�روز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA16px922�D8�ُp:7ر ، �88 مػ4-D8� �85ن�%8��8C%رگ%- ب�% ه%4-زنCو چ%�%به�85�%� �88 مػ4%�روز آ%D��D8%B�tdB2 آ%D�%D%B�trB2 آ%D%A%B�tbodyB2 آ%%B�tableAE آ%D��Ctable alig1%D�2center922 borde��21922 cellpaddingAE�21922 cell8�ingAE�21922 styleAE�2widthAEA100%922�DD8�%D%A%BtbodyB2 آ%D�%D%BtrB2 آ%D��%D%Btd styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2colorB2A#FF0000"و8� styleAE�2font-sizeAEA22px922�D888trongAEE8� د�B2، Fسؤ%��trongAEE8�رو�8�و�tdB2 آ%D�%D%B�trB2 آ%D%A%B�tbodyB2 آ%%B�tableAE آ%D��Ctable alig1%D�2center922 cellpaddingAE�21922 cell8�ingAE�21922 styleAE�2widthAEA100%922�DD8�%D%A%BtbodyB2 آ%D�%D%BtrB2 آ%D��%D%BtdB2 آ%D��%D�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�justify922�D26nbs�B�ز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�justify922�D888� styleAE�2font-sizeAEA16px922�D88�ی گما�%می ان 9� ی که D8� �85%7ری9D9�p:7ر 2D8�ره 1D9� َD8�گی �8� ن%D�ُ7و �w�%می�نفڅر دسترفت. %D�د6ست ؾD9� 9� �8�س�%Fی �8%�یٯماو �%8ڪ ر�%8�م�A77�%میB4DA�ر �8� ���%8ه�DB�ض%D�د8D8�يA رت. بیمزدیpan>Aرت. %�د6%D�ر D9�روز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA16px922�%A�ر4D8�ی%رۉه ف%�روز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA16px922�D8�Fس�%Fی1D9�A �8�%8�ف�%A ا%8%8��8C4Fس�%F�AA7 اسD9� ف%�روز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�center922�&nbs�B�ز آ%D��D8%B�tdB2 آ%D�%D%B�trB2 آ%D%A%B�tbodyB2 آ%%B�tableAE آ%D��Ctable alig1%D�2center922 borde��21922 cellpaddingAE�21922 cell8�ingAE�21922 styleAE�2widthAEA100%922�DD8�%D%A%BtbodyB2 آ%D�%D%BtrB2 آ%D��%D%Btd styleAE�2text-alig1�center922و8� styleAE�2font-sizeAEA22px922�D888trongAEE8888� styleAE�2colorB2A#FF0000"�%� د�B2، Fسؤ%�رو�8trongAEE8�رو�tdB2 آ%D�%D%B�trB2 آ%D%A%B�tbodyB2 آ%%B�tableAE آ%D��Ctable alig1%D�2center922 cellpaddingAE�21922 cell8�ingAE�21922 styleAE�2widthAEA100%922�DD8�%D%A%BtbodyB2 آ%D�%D%BtrB2 آ%D��%D%BtdB2 آ%D��%D�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�justify922�D26nbs�B�ز آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�justify922�D888trongAEE8888� styleAE�2font-sizeAEA16px922�D88%Aف�8%8ڪ �1 ای�%A%6ور�DA�یز %D�Fس�%Fی1D9�AD8�ره 1D9� �%A�B� ب%9� �%7%�رو�8trongAEE8�%D� آ%D�د�D8�خ�2RTL922 styleAE�2text-alig1�justify922�D888� styleAE�2font-sizeAEA16px922�D88C FؿفتFم�=8�ا�9D8�اب%8��C �%9�ورن هاDوی �%Aا%8%8�8%8�فت�8C%�85%7ر�%8 تا%هرAؾD9� 9� Fن ىوما�8%A�B� �%7س�D8��%8:7ر ، �88 ن 9� �8�%D�ه 6وعD9�p%3�س1 د�% ، 05زد�%8�ب%8��C �%�گاٌ �8� و5�A77�%%6%D�ُ7و �w�%می%8 ���%8ه% بیD8%9�و�%E

 

دوره ی پیشین انتخاب هیأت مدیره، یعنی دوره 29 که عضو شورای شهیرٱشیدی به برگؽ9�A>

 

خوشوقتم که بدون تکلف و به جای این ستون یا آن ستون، چهلستون یا بیستون در بخش شادباش هایم در کنار عروسی و بچه دار شدن و پست بالاتر و غیره، نگاشته های تازه ی دوستانم را شادباش می گویم. این هم از آن کارهاست و البته پوزشی پیشکش عباس عزیز که به نظرم بسیار دیر کتاب تازه اش را خجسته و فرخنده داشتم. البته که به بخشش امیدوارم چون خوب مرا می شناسد و می داند که با دل و از دل می نویسم پس بر دل می نشیند.

سوگ داشت

امروز شنبه 20 آبان 96 ساعت 8:30 صبح، از همکارم مصطفی کاظمی ماسوله خبر درگذشت استاد به حق و تمام، سید عزت الله عراقی را شنیدم. چشمانم بیش از هوای نیمه ابری امروز تهران بارانی شد. پاییزِ طبیعی را امسال کمتر درک کردیم اما خزان نبودن استاد جای هر پاییزی را گرفت و حسرت های بسیاری را بر جای گذاشت. اینکه نتوانستم برای نکوداشت استاد چیزی بنویسم تا در یادنامه ی ایشان چاپ شود، نه چیز دلی و نه علمی، اینکه از تابستان امسال با آگاهی از درمان شدنشان در مرکز توانبخشی بارها خواستم به دیدن روم اما نشد که نشد. شیمی درمانی می �%9�۹��8اهم کرد چنین شود بویژه که ایشان قول دادند افزوده های رساله ی عملی در مسئولیت مدنی چاپ جدید را به صورت فایل صوتی در آورده تا در اختیار من و دیگر نابینایان قرار گیرد. آن وعده هم هنگام با روز جهانی نابینایان، من و دوستانم را شاد کرد. امید که کتاب تازه ی خود را نیز اینگونه در اختیارمان نهند. بدین ترتیب همه باهم خواندن با صدای بلند را تمرین می کنیم. اگر بخت یاری کند شاید نگاهی سنجش گرانه به کتابشان نیز بیاندازم و در سپهر عدالت یا جای دیگری چاپ کنم. بیش از او باید به جامعه ی حقوقی شادباش گفت و در این روزها که همه ی آنهایی که از ایشان انتظار نوشتن داریم، یا کم انگیزه و افسرده شده اند، یا پی نان می دوند از برای بودن چنین کسانی گرچه اندک باشند به خودمان ببالیم و از ته دل شادباشیم که هنوز هستند آنها که به گونه ای ریاضت می کشند تا ما از نگاشته هایشان هوده ببریم. می شناسم کسانی را که دوره ی دانشجویی و دانش اندوزی را کوشا بودند اما از نظر من به کج راهه یا در بهترین حالت به بیراهه رفتند و ظاهر خودرو و خانه فریفتشان. در این میان بودن عباس چنان هدیه است آن هم از گونه ی گرانبها.

سوگ داشت

چهارشنبه شب یعنی شب 11 آبان 96 خبر درگذشت پدر بزرگوار همکارمان فرخ فروزان کرمانی را شنیدم و ناراحت شدم. مدت ها بود به دلیل بیماری و گرفتاری های دیگر، همکاران دادفرم را کمتر می دیدم. اما فرخ را در جشن 20 مهر محمد فرجی که در آن به من نیز ابراز لطف کردند دیده بودم. فرخ که در پهنه ی حمایت از کودکان بویژه آن ها که با وجود سن زیر 18 سال پیگرد کیفری می شوند کار می کند، دوستی است نام آشنا اما با پدر بزرگوارش کمتر آشنا بودم . تنها می دانستم که دادرس بوده و سپس دادفر شده. دیروز در مراسم یادبود ایشان که بر خلاف عرف در هتل بزرگ تهران برگزار شد فرخ به کوتاهی پیشینه ی پدر گرامی اش را برای شنوندگان گفت. به هر حال برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی را از پروردگار خواستارم.

سوگ داشت

واپسین روزهای هفته ی پیش نبود و از میان ما رفتن دو تن ناراحتمان کرد. یکی ابراهیم آشتیانی، انسانی فرهیخته و استاد دانشگاه و دفاع راست تمام نشدنی پرسپولیس و البته تیم ملی که برایم دومی اهمیت کمتری دارد. آشتیانی که با صدایی دلنشین فوتبال را برایمان می شکافت در آن شهرآورد نامور که ده نفره شدیم و آن 3 گل مرد ایرلندی در شبکه 3 سیما کارشناس برنامه بود. وی به هنگامی بازیکن ما قرمزها بود که بنا بر پافشاری دکتر عبدو و البته دکتر اکرامی دانش آموخته بودن، شرط اصلی حضور در تیم بود به جز علی پروین دیگران از حسین کلانی مهندس عمران گرفته تا همایون بهزادی کارشناس ادبیات و دکتر زادمهر دندانپزشک و جعفر کاشانی آشنا با سیاست همه دانشگاهی بودند و آشتیانی نیز یکی از بهترین آنها. دومین نبود رفتن علی اشرف درویشیان نویسنده ی «سالهای ابری» است که به اندازه ی نخستین نبود برایم دردآور است . هرچه در ذهنم گشتم خاطره ی دقیقی از او به یادم نیامد. یکی هم که آمد همراه با گمان بود که آیا از آنِ اوست یا علی محمد افغانی نویسنده ی «شوهر آهو خانم» پس از آوردن پرهیز می کنم. برای هر دو آمرزش و برای خانواده هایشان و نیز خانواده ی بزرگ ورزش و هنر شکیبایی را از پروردگار خواستارم. هرچند نبود ابراهیم را بچه ها پنجشنبه در شهرآورد 85 تا حدی التیام بخشیده و راهش را پی گرفتند.

 

سوگ داشت

رفتن به بالا

لطفا کمی صبر کنید ...